تبلیغات
زندگینامه امیرالمومنین علی(ع) حیدر كرار- فخر كائنات- مولای متقیان- شافع روز جزا-اسدالله الغالب

زندگینامه امیرالمومنین علی(ع) حیدر كرار- فخر كائنات- مولای متقیان- شافع روز جزا-اسدالله الغالب

اصحاب على علیه السلام

و لله در مالك و ما مالك لو كان من جبل لكان فندا و لو كان من حجر لكان صلدا. (على علیه السلام)

على علیه السلام را اصحاب خاص و شیعیان فداكارى بود كه در همه حال در راه محبت و طاعت او از بذل جان مضائقه ننموده و همواره مورد لطف و عنایت آنحضرت قرار گرفته بودند ذیلا بطور اختصار بشرح حال بعضى از آنان اشاره میشود.

1ـ مالك اشتر نخعى:

تعریف و توصیف مالك خارج از آنست كه در این چند سطر نوشته است اشاره مینمائیم.میفرماید یكى از بندگان خدا را بسوى شما (براى حكومت) روانه كردم كه در روزهاى خوفناك نمیخوابد و در ساعات وحشت و اضطراب از برابر دشمن بر نمیگردد و بیمناك نشود و بر بدكاران از سوزاندن آتش سخت‏تر است و او مالك بن حارث از قبیله مذحج است پس سخنش را بشنوید و فرمانش را در آنچه با حق مطابقت دارد اطاعت كنید فانه سیف من سیوف الله زیرا او شمشیرى از شمشیرهاى خدا است كه تیزى آن كند نشود و ضربتش بى اثر نباشد (1) .

آرى مالك سیف الله المسلول بود كه با شمشیر آتشبار خود خرمن هستى منافقین را خاكستر مینمود و مقام شامخى داشت كه على علیه السلام درباره‏اش فرمود:لقد كان لى كما كنت لرسول الله یعنى مالك براى من چنان بود كه من نسبت برسول خدا بودم اگر باین كلام امام توجه دقیق شود آنوقت میزان عظمت و علو منزلت‏مالك روشن میگردد.

ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه میگوید اگر كسى سوگند یاد كند كه خداى تعالى در میان عرب و عجم كسى را مانند مالك خلق نكرده است مگر استادش على بن ابیطالب را گمان نمیكنم كه در سوگند خود گناهى كرده باشد زندگى مالك اهل شام و مرگ وى اهل عراق را پریشان نمود .

رشادتهاى مالك در جنگ صفین غیر قابل توصیف است و معاویه او را دست راست على مینامید،پس از مراجعت از صفین على علیه السلام او را بفرماندارى مصر اعزام نمود و بطوریكه قبلا شرح داده شد در قلزم بوسیله نافع مسموم گردید.

خبر شهادت وى على علیه السلام را بیاندازه متأثر نمود و براى آن شجاع بى نظیر بسیار گریه نمود و فرمود خدا رحمت كند مالك را و سپس فرمود مالك اگر كوه بود كوهى عظیم بود و اگر سنگ بود سنگى صلب و سخت بود مرگ او اهل شام را عزیز و اهل عراق را ذلیل نمود پس از این دیگر مثل مالك را نخواهم دید.

اویس قرنى:اویس بسیار عابد و عارف بود و او را از زهاد ثمانیه شمرده‏اند در یمن شتربانى مینمود و نفقه مادرش را بعهده داشت براى زیارت پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله از مادرش اجازه خواست كه بمدینه سفر كند مادرش گفت برو ولى زیاده از نیم روز توقف منما!

اویس كه بمدینه رسید بخانه رسول خدا رفت ولى آنحضرت در مدینه حضور نداشت اویس پس از چند ساعت توقف در حالیكه بزیارت رسول اكرم صلى الله علیه و آله هم موفق نشده بود بیمن بازگشت،چون رسول خدا بمدینه آمد و وارد خانه شد فرمود این نور كیست كه در اینجا مینگرم؟گفتند شتربانى بنام اویس از یمن آمده بود و پس از مدتى توقف مراجعت نمود فرمود این نور را در خانه ما بهدیه گذاشته است (2) .

در مجالس المؤمنین است كه پیغمبر صلى الله علیه و آله او را نفس الرحمن مینامید و میفرمود من از جانب یمن بوى خدا میشنوم سلمان عرض كرد این شخص‏كیست؟فرمود:ان بالیمن شخصا یقال له اویس القرنى یحشر یوم القیامة واحدة یدخل فى شفاعته مثل ربیعة و مضر،الا من راه منكم یقرءه منى السلام (3) .

یعنى در یمن شخصى است كه او را اویس قرنى گویند روز قیامت تنها محشور شود و در شفاعت او باندازه قبیله ربیعه و مضر داخل میشوند،هر كه از شما او را دید سلام مرا باو برساند .

اویس در صفین بخدمت على علیه السلام رسیده و بیعت نمود و در ركاب وى جنگ كرد و در همان جنگ بدرجه شهادت نائل آمد.

محمد بن ابى بكر:از اصحاب مخصوص على علیه السلام بلكه بجاى فرزند آنحضرت است كه درباره‏اش فرمود محمد پسر من بوده ولى از صلب ابو بكر است،در جنگهاى جمل و صفین در ركاب على علیه السلام رشادتها نمود و پس از صفین از طرف على بحكومت مصر منصوب شد و چنانكه سابقا اشاره گردید بدستور معاویه و حیله عمرو عاص مردم مصر بر او شوریدند و پس از كشتن وى جسدش را در شكم الاغ مرده‏اى گذاشته و آتش زدند.

خبر شهادت او على علیه السلام را بى نهایت پریشان نمود زیرا علاوه بر اینكه محمد از یاران با وفاى على علیه السلام بود مادرش اسماء بنت عمیس هم زوجه آنحضرت بود،محمد هنگام شهادت 28 سال داشت و یك طفل هفت ساله از خود بیادگار گذاشته بود.

اشعار زیر از محمد بن ابى بكر است كه در حقانیت على علیه السلام و مذمت پدرش (ابو بكر) سروده است:

یا ابانا قد وجدنا ما صلح‏ 
خاب من انت ابوه و افتضح‏ 
انما اخرجنى منك الذى‏ 
اخرج الدر من الماء الملح‏ 
انسیت العهد فى خم و ما 
قاله المبعوث فیه و شرح‏ 
فیك وصى احمد فى یومها 
ام لمن ابواب خیبر قد فتح‏ 
ما ترى عذرك فى الحشر غدا 
یا لك الویل اذا الحق اتضح‏ 
و علیك الخزى من رب السماء 
كلما ناح حمام او صدح‏ 
یا بنى الزهراء انتم عدتى‏ 
و بكم فى الحشر میزانى رجح‏ 
و اذا صح ولائى لكم‏ 
لا ابالى اى كلب قد نبح (4) .

ـاى پدر آنچه راه صلاح و درستى بود ما (در نتیجه پیروى از على علیه السلام) پیدا كردیم،زیانكار و رسوا است كسى كه پدرش تو باشى.

ـمرا از صلب تو بیرون آورد آن (خدائى) كه مروارید را از آب شور (دریا) بیرون آورد.

ـآیا تو (باین زودى) عهد خلافت را كه پیغمبر مبعوث در غدیر خم (درباره على علیه السلام) فرمود و شرح داد فراموش كردى؟

ـآیا در آنروز پیغمبر احمد مختار درباره تو وصیت كرد یا در مورد آنكه درهاى خیبر را گشود؟

ـفرداى قیامت در محشر عذرت را چه میبینى (كه خلافت را غصب كردى) واى بر تو چون حق آشكار شود.

ـو از پروردگار آسمان بر تو رسوائى و خوارى باد هر زمانیكه كبوترى نوحه كند و یا بخواند (براى همیشه) .

ـاى اولاد فاطمه شمائید پناهگاه من و بوسیله ولایت شما در محشر میزان اعمال نیك من سنگینى خواهد كرد.

ـو چون دوستى و اخلاص من براى شما سالم و بى عیب باشد باكى ندارم چه سگى پارس كند (از مخالفت ابو بكر چه ضرر میرسد) .

میثم تمار:از خواص اصحاب على علیه السلام بوده و مورد توجه آنحضرت قرار گرفته بود و در دوستى و محبت خود نسبت بعلى علیه السلام ثابت وپایدار بود و بالاخره در راه محبت آنجناب بدستور عبید الله بن زیاد بدار آویخته شد و آن ملعون میثم را با وضع فجیعى بدرجه شهادت رسانید.

على علیه السلام قبلا شهادت او را بدست ابن زیاد بوى خبر داده و حتى درخت خرمائى را كه میثم بتنه آن بدار آویخته شده بود باو نشان داده بود و آن درخت كنار خانه عمرو بن حریث بود از اینرو میثم گاهگاهى میآمد بآن درخت آب میداد و در پاى آن نماز میخواند و بعمرو بن حریث میگفت من همسایه تو خواهم بود حق همسایگى را با من خوب بجا بیاور عمرو از سخنان میثم چیزى نمیفهمید و گمان میكرد او قصد دارد یكى از خانه‏هاى اطراف منزل او را خریدارى كند ولى پس از آنكه میثم بدستور ابن زیاد بچوب آندرخت دار زده شد عمرو بن حریث متوجه مقصود میثم شد و دانست كه منظور او از گفتن آن سخنان چه بوده است (5) !

كمیل بن زیاد:از كبار تابعین و از اصحاب خاص على علیه السلام بود و عرفا او را صاحب سر امیر المؤمنین گویند چنانكه خودش هنگام سؤال از حقیقت بآنحضرت عرض میكند:الست صاحب سرك؟

دعاى كمیل مشهور است كه على علیه السلام بوى تعلیم داده است.

وقتى حجاج بن یوسف والى كوفه شد كمیل را طلبید و كمیل كه میدانست حجاج او را خواهد كشت گریخت حجاج عطایاى طایفه و قوم كمیل را قطع نمود كمیل كه چنین دید گفت من پیر شده‏ام و عمر من تمام میشود سزاوار نیست كه قوم و خویشان من از دریافت عطایاى خود ممنوع شوند لذا خود را بحجاج تسلیم نمود حجاج گفت خیلى مایل بودم كه بتو دست بیابم كمیل گفت از عمر من چیزى باقى نمانده لكن موعد خداوند است و پس از قتل هم حساب است و امیر المؤمنین علیه السلام نیز بمن خبر داده است كه تو قاتل من هستى حجاج گفت تو در قتل عثمان شریك بوده‏اى و بدین بهانه دستور داد سرش را از بدن جدا نمودند و كمیل در نود سالگى بدرجه شهادت رسید (6) .

عبد الله بن عباس: (معروف بابن عباس) پسر عموى على علیه السلام و از اصحاب‏و محبین آنحضرت بوده است.ابن عباس در علم انساب و فقه و تفسیر مهارت داشت و این افتخارات را در اثر شاگردى على علیه السلام بدست آورده بود،مرد موقع شناس و بصیر و یكى از رجال ممتاز بود بدینجهت هنگام انتخاب حكمین در صفین على علیه السلام او را تعیین نمود ولى مورد قبول سپاهیانش واقع نشد.

ابن عباس از دوستداران و شیعیان حقیقى على علیه السلام بود و هنگام شهادت آنجناب خیلى متأثر و محزون بود و در اثر گریستن زیاد در اواخر عمر نابینا شد و بهمان وضع از دنیا رفت.

قنبر:غلام مخصوص على علیه السلام بود و حجاج بن یوسف او را دستگیر كرد و گفت تو بنده على بن ابیطالب هستى؟قنبر گفت من بنده خدا هستم و على هم ولینعمت من است.حجاج گفت از دین على تبرى و بیزارى بجوى قنبر گفت تو مرا راهنمائى كن بدینى كه بهتر از دین على باشد .

حجاج گفت حال كه از دین او تبرى نمیجوئى پس هر گونه كشتن را اختیار میكنى بگو تا ترا بدانقسم بقتل برسانم.قنبر گفت اختیار با خود تست بهر قسم كه تو مرا بكشى من هم ترا بهمان قسم (در روز قیامت) بقتل میرسانم و بالاخره بدستور حجاج بشهادت رسید.

از حضرت صادق علیه السلام روایت شده است كه قنبر على علیه السلام را خیلى دوست داشت و موقعیكه حضرت از منزل خارج میشد قنبر هم با شمشیر پشت سر او بیرون میشد یكشب على علیه السلام فرمود قنبر چرا پشت سر من میآئى؟عرض كرد بجهت آنكه مبادا صدمه‏اى بوجود مبارك تو وارد شود فرمود تو از اهل آسمان مرا حراست میكنى یا از اهل زمین؟عرض كرد بلكه از اهل زمین فرمود بدون اذن خدا اهل زمین نمیتوانند بمن صدمه‏اى برسانند پس قنبر برگشت (7) .

رشید هجرى:از اصحاب و محبان خاص على علیه السلام بود و روزى على علیه السلام باو فرمود اى رشید صبر تو چگونه خواهد بود كه زنا زاده بنى امیه (ابن زیاد) ترا بخواهد و دستها و دو پا و زبان ترا قطع كند؟عرض كرد یا امیر المؤمنین عاقبت آمرزش و بهشت است؟فرمود اى رشید تو در دنیا و آخرت با من خواهى بود.و در روایت است كه یكروز امیر المؤمنین علیه السلام با اصحابش بنخلستانى رفته و در زیر نخله‏اى نشستند و اصحاب قدرى از آن رطب چیدند و خدمت حضرت گذاردند رشید عرض كرد یا امیر المؤمنین چقدر رطب خوبى است!

على علیه السلام فرمود اى رشید ترا بهمین درخت آویزان میكنند از آن تاریخ به بعد رشید روزها نزد آندرخت میرفت و او را آب میداد روزى كه رشید بكنار درخت رفت دید شاخه آنرا بریده‏اند گفت حتما اجل من نزدیك شده است تا اینكه غلام ابن زیاد پیش رشید آمد و گفت امیر را اجابت كن رشید نزد عبید الله بن زیاد رفت آنملعون گفت از دروغهاى مولایت براى من نقل كن!رشید گفت بخدا من دروغ نمیگویم و مولایم هم دروغ نفرموده و بمن خبر داده كه دستها و پاها و زبان مرا قطع خواهى نمود.

عبید الله گفت بخدا الان ما او را تكذیب میكنیم آنگاه دستور داد دستها و پاهاى او را قطع كنند ولى زبانش را نبرند پس او را با دست و پاى بریده میان بازار آوردند و او از امور عظیمه مردم را خبر میداد تا اینكه ابن زیاد دستور داد زبانش را هم قطع كردند و بهمان شاخه نخله بدار آویختند (8) .

سهل بن حنیف:از دوستداران مخلص على علیه السلام بود و در صفین جنگهاى سختى نموده و پس از مراجعت از صفین در كوفه وفات نمود،سهل در زمان رسول اكرم نیز در غزوات شركت جسته و جزو چند نفرى است كه در احد از پیغمبر صلى الله علیه و آله حمایت نموده است شخص مورد اطمینانى بود و على علیه السلام در موقع حركت ببصره براى جنگ جمل او را در مدینه بجاى خود گذاشته بود.

10 و 11ـ صعصعة بن صوحان و زید بن صوحان:این دو برادر هم از اصحاب خاص على علیه السلام بودند زید در جنگ جمل شهید شد.موقعیكه معاویه بكوفه آمده بود صعصعه روزى در كوفه بمعاویه گفت دلم نمیخواست ترا خلیفه ببینم معاویه گفت حالا كه مرا خلیفه میدانى برو بالاى منبر و على را سب كن!

صعصعه بمنبر رفت و گفت اى مردم معاویه بمن چنین گفته است ولى من لعن میكنم معاویه را و كسى را كه على را لعن كند حاضرین مسجد نیز آمین گفتند.

12ـ عمار یاسر:عمار در زمان عمر والى كوفه بود و در كوفه بنشر فضائل على علیه السلام مى‏پرداخت چون عمر این خبر را شنید او را معزول نمود عمار بمدینه آمد عمر از وى پرسید آیا از اینكه معزول شدى غمگینى؟عمار گفت مسرور نبودم بمنصوب شدن از جانب تو در اینصورت چگونه محزون مى‏شوم بمعزول شدن؟عمار در صفین پس از جنگهاى سختى كه نمود بشهادت رسید و در آنهنگام سنش متجاوز از نود سال بود و على علیه السلام از مرگ او بسیار اندوهناك شد.

على علیه السلام اصحاب دیگرى نیز مانند حجر بن عدى و قیس بن سعد و عدى بن حاتم و امثالهم داشته است كه در همه حال مورد اطمینان و اعتماد وى بوده‏اند.

پى‏نوشتها:

(1) نهج البلاغه از نامه 38

(2) ناسخ التواریخ كتاب صفین ص 195

(3) منتخب التواریخ ص 154

(4) از كتاب تحفه ناصرى

(5 و 6) ارشاد مفید

(7) بحار الانوار جلد 42 ص 122

(8) منتخب التواریخ ص




[ سه شنبه 1 شهریور 1390 ] [ 11:12 ب.ظ ] [ ناصر طاهری ]
درباره وبلاگ

ناصرطاهری هستم مدیریت مجموعه نماسازان سازه گستر
امیدوارم مطالب مندرج در وبلاگ مورد رضایت عاشقان و محبان حضرتش قرارگیرد
نویسندگان
اخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
امار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :