تبلیغات
زندگینامه امیرالمومنین علی(ع) حیدر كرار- فخر كائنات- مولای متقیان- شافع روز جزا-اسدالله الغالب

زندگینامه امیرالمومنین علی(ع) حیدر كرار- فخر كائنات- مولای متقیان- شافع روز جزا-اسدالله الغالب
لطفا برای دیدن 200 پند از مولا علی (ع) به ادامه مطلب بروید. 
ادامه مطلب

[ پنجشنبه 17 شهریور 1390 ] [ 12:52 ب.ظ ] [ ناصر طاهری ]
لطفا برای دیدن 200 پند از مولا علی (ع) به ادامه مطلب بروید. 
ادامه مطلب

[ پنجشنبه 17 شهریور 1390 ] [ 12:51 ب.ظ ] [ ناصر طاهری ]
لطفا برای دیدن 100 حدیث ناب شماره 5  به ادامه مطلب بروید. 
ادامه مطلب

[ پنجشنبه 17 شهریور 1390 ] [ 12:47 ب.ظ ] [ ناصر طاهری ]
لطفا برای دیدن 100 حدیث ناب شماره 5  به ادامه مطلب بروید.
ادامه مطلب

[ پنجشنبه 17 شهریور 1390 ] [ 12:46 ب.ظ ] [ ناصر طاهری ]
لطفا برای دیدن 50 حدیث ناب شماره 4  به ادامه مطلب بروید. 
ادامه مطلب

[ پنجشنبه 17 شهریور 1390 ] [ 12:45 ب.ظ ] [ ناصر طاهری ]
لطفا برای دیدن 50 حدیث ناب شماره 3  به ادامه مطلب بروید. 
ادامه مطلب

[ پنجشنبه 17 شهریور 1390 ] [ 12:43 ب.ظ ] [ ناصر طاهری ]
لطفا برای دیدن 50 حدیث ناب شماره 2  به ادامه مطلب بروید.
ادامه مطلب

[ پنجشنبه 17 شهریور 1390 ] [ 12:41 ب.ظ ] [ ناصر طاهری ]

لطفا برای دیدن 50   حدیث ناب  شماره یك  به ادامه مطلب بروید.  
ادامه مطلب

[ پنجشنبه 17 شهریور 1390 ] [ 12:40 ب.ظ ] [ ناصر طاهری ]
لطفا برای دیدن احادیث به ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب

[ پنجشنبه 17 شهریور 1390 ] [ 12:26 ب.ظ ] [ ناصر طاهری ]

ولادت و حسب و نسب

بنا بوشته مورخین ولادت على علیه السلام در روز جمعه 13 رجب در سال سى‏ام عام الفیل (1) بطرز عجیب و بیسابقه‏اى در درون كعبه یعنى خانه خدا بوقوع پیوست،محقق دانشمند حجة الاسلام نیر گوید:

اى آنكه حریم كعبه كاشانه تست‏ 
بطحا صدف گوهر یكدانه تست‏ 
گر مولد تو بكعبه آمد چه عجب‏ 
اى نجل خلیل خانه خود خانه تست

پدر آنحضرت ابو طالب فرزند عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف و مادرش هم فاطمه دختر اسد بن هاشم بود بنا بر این على علیه السلام از هر دو طرف هاشمى نسب است (2)

اما ولادت این كودك مانند ولادت سایر كودكان بسادگى و بطور عادى نبود بلكه با تحولات عجیب و معنوى توأم بوده است مادر این طفل خدا پرست بوده و با دین حنیف ابراهیم زندگى میكرد و پیوسته بدرگاه خدا مناجات كرده و تقاضا مینمود كه وضع این حمل را بر او آسان گرداند زیرا تا باین كودك حامل بود خود را مستغرق در نور الهى میدید و گوئى از ملكوت اعلى بوى الهام شده بود كه این طفل با سایر موالید فرق بسیار دارد.

شیخ صدوق و فتال نیشابورى از یزید بن قعنب روایت كرده‏اند كه گفت من با عباس بن عبد المطلب و گروهى از عبد العزى در كنار خانه خدا نشسته بودیم كه فاطمه بنت اسد مادر امیر المؤمنین در حالیكه نه ماه باو آبستن بود و درد مخاض داشت آمد و گفت خدایا من بتو و بدانچه از رسولان و كتابها از جانب تو آمده‏اند ایمان دارم و سخن جدم ابراهیم خلیل را تصدیق میكنم و اوست كه این بیت عتیق را بنا نهاده است بحق آنكه این خانه را ساخته و بحق مولودى كه در شكم من است ولادت او را بر من آسان گردان ، یزید بن قعنب گوید ما بچشم خوددیدیم كه خانه كعبه از پشت(مستجار) شكافت و فاطمه بدرون خانه رفت و از چشم ما پنهان گردید و دیوار بهم بر آمد چون خواستیم قفل درب خانه را باز كنیم گشوده نشد لذا دانستیم كه این كار از امر خداى عز و جل است و فاطمه پس از چهار روز بیرون آمد و در حالیكه امیر المؤمنین علیه السلام را در روى دست داشت گفت من بر همه زنهاى گذشته برترى دارم زیرا آسیه خدا را به پنهانى پرستید در آنجا كه پرستش خدا جز از روى ناچارى خوب نبود و مریم دختر عمران نخل خشك را بدست خود جنبانید تا از خرماى تازه چید و خورد(و هنگامیكه در بیت المقدس او را درد مخاض گرفت ندا رسید كه از اینجا بیرون شو اینجا عبادتگاه است و زایشگاه نیست) و من داخل خانه خدا شدم و از میوه‏هاى بهشتى و بار و برگ آنها خوردم و چون خواستم بیرون آیم هاتفى ندا كرد اى فاطمه نام او را على بگذار كه او على است و خداوند على الاعلى فرماید من نام او را از نام خود گرفتم و بادب خود تأدیبش كردم و او را بغامض علم خود آگاه گردانیدم و اوست كه بتها را از خانه من میشكند و اوست كه در بام خانه‏ام اذان گوید و مرا تقدیس و تمجید نماید خوشا بر كسیكه او را دوست دارد و فرمانش برد و واى بر كسى كه او را دشمن دارد و نافرمانیش كند. (3)

و چنین افتخار منحصر بفردى كه براى على علیه السلام در اثر ولادت در اندرون كعبه حاصل شده است بر احدى از عموم افراد بشر چه در گذشته و چه در آینده بدست نیامده است و این سخن حقیقتى است كه اهل سنت نیز بدان اقرار و اعتراف دارند چنانكه ابن صباغ مالكى در فصول المهمه گوید:

و لم یولد فى البیت الحرام قبله احد سواه و هى فضیلة خصه الله تعالى بها اجلالا له و اعلاء لمرتبته و اظهارا لتكرمته. (4)

یعنى پیش از آنحضرت احدى در خانه كعبه ولادت نیافت مگر خود او واین فضیلتى است كه خداى تعالى به على علیه السلام اختصاص داده تا مردم مرتبه بلند او را بشناسند و از او تجلیل و تكریم نمایند.

در جلد نهم بحار در مورد وجه تسمیه آنحضرت بعلى چنین نوشته شده است كه چون ابوطالب طفل را از مادرش گرفت بسینه خود چسباند و دست فاطمه را گرفته و بسوى ابطح آمد و به پیشگاه خداوند تعالى چنین مناجات نمود.

یا رب هذا الغسق الدجى‏ 
و القمر المبتلج المضى‏ء 
بین لنا من حكمك المقضى‏ 
ماذا ترى فى اسم ذا الصبى (5)

هاتفى ندا كرد:

خصصتما بالولد الزكى‏ 
و الطاهر المنتجب الرضى‏ 
فاسمه من شامخ على‏ 
على اشتق من العلى (6)

علماى بزرگ اهل سنت نیز در كتب خود بهمین مطلب اشاره كرده‏اند و محمد بن یوسف گنجى شافعى با تغییر چند لفظ و كلمه در كفایة الطالب چنین مینویسد كه در پاسخ تقاضاى ابوطالب ندائى برخاست و این دو بیت را گفت.

یا اهل بیت المصطفى النبى‏ 
خصصتم بالولد الزكى‏ 
ان اسمه من شامخ العلى‏ 
على اشتق من العلى (7)

و در بعضى روایات آمده است كه فاطمه بنت اسد پس از وضع حمل(پیش از اینكه بوسیله نداى غیبى نام او على گذاشته شود) نام كودك را حیدر نهاد و هنگامیكه او را قنداق كرده بدست شوهر خود میداد گفت خذه فانه حیدرة و بهمین جهت آنحضرت در غزوه خیبر بمرحب پهلوان معروف یهود فرمود: 
انا الذى سمتنى امى حیدرة 
ضرغام اجام و لیث قسورة (8)

و چون نام آنحضرت على گذاشته شد نام حیدر جزو سایر القاب بر او اطلاق گردید و از القاب مشهورش حیدر و اسد الله و مرتضى و امیر المؤمنین و اخو رسول الله بوده و كنیه آنجناب ابو الحسن و ابوتراب است.

همچنین خدا پرستى و اسلام آوردن فاطمه و ابوطالب نیز از روایات گذشته معلوم میشود كه آنها در جاهلیت موحد بوده و براى تعیین نام فرزند خود بدرگاه خدا استغاثه نموده‏اند،فاطمه بنت اسد براى رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم بمنزله مادر بوده و از اولین گروهى است كه به آنحضرت ایمان آورد و بمدینه مهاجرت نمود و هنگام وفاتش نبى اكرم صلى الله علیه و آله و سلم پیراهن خود را براى كفن او اختصاص داد و بجنازه‏اش نماز خواند و خود در قبر او قرار گرفت تا وى از فشار قبر آسوده گردد و او را تلقین فرمود و دعا نمود. (9)

و ابوطالب هم موحد بوده و پس از بعثت رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم بدو ایمان آورده و چون شیخ و رئیس قریش بود لذا ایمان خود را مصلحة مخفى مینمود،در امالى صدوق است مردى بابن عباس گفت اى عمو زاده رسولخدا مرا آگاه گردان كه آیا ابوطالب مسلمان بود؟گفت چگونه مسلمان نبود در حالیكه میگفت:

و قد علموا ان ابننا لا مكذب‏ 
لدینا و لا یعبأ بقول الا باطل

یعنى مشركین مكه دانستند كه فرزند ما(محمد صلى الله علیه و آله و سلم) نزد ما مورد تكذیب نیست و بسخنان بیهوده اعتناء نمیكند مثل ابوطالب مثل اصحاب كهف است كه ایمان خود را در دل مخفى نگهمیداشتند و ظاهرا مشرك بودند و خداوند دو ثواب بآنها داد،حضرت صادق علیه السلام هم فرمود مثل‏ابوطالب مثل اصحاب كهف است كه در دل ایمان داشتند و ظاهرا مشرك بودند و خداوند دو پاداش (یكى براى ایمان و یكى براى تقیه) بآنها داد. (10)

اشعار زیادى از ابوطالب در مدح پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله مانده است كه اسلام وى از مضمون آنها كاملا روشن و هویداست چنانكه به آنحضرت خطاب نموده و گوید:

و دعوتنى و علمت انك ناصحى‏ 
و لقد صدقت و كنت قبل امینا 
و ذكرت دینا لا محالة انه‏ 
من خیر ادیان البریة دینا (11)

بحضرت صادق عرض كردند كه(اهل سنت) گمان كنند كه ابوطالب كافر بوده است فرمود دروغ گویند چگونه كافر بود در حالیكه میگفت:

ألم تعلموا انا وجدنا محمدا 
نبیا كموسى خط فى اول الكتب (12)

شیخ سلیمان بلخى صاحب كتاب ینابیع المودة درباره ابوطالب گوید:

و حامى النبى و معینه و محبه اشد حبا و كفیله و مربیه و المقر بنبوته و المعترف برسالته و المنشد فى مناقبه ابیاتا كثیرة و شیخ قریش ابوطالب. (13)

یعنى ابوطالب كه رئیس و بزرگ قریش بود حامى و كمك پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم بود و او را بسیار دوست داشت و كفیل معیشت و مربى آنحضرت بود و بنبوتش اقرار و برسالتش اعتراف داشت و در مناقب او اشعار زیادى سروده است.(درباره اثبات ایمان ابوطالب مطالب زیادى در كتب دینى‏نوشته شده و كتابهاى مستقلى نیز مانند كتاب ابوطالب مؤمن قریش برشته تألیف در آمده است) .

بارى ولادت على علیه السلام در اندرون كعبه مفاخر بنى هاشم را جلوه تازه‏اى بخشید و شعراى عرب و عجم در اینمورد اشعار زیادى سروده‏اند كه در خاتمه این فصل بچند بیت از سید حمیرى ذیلا اشاره میگردد.

ولدته فى حرم الاله امه‏ 
و البیت حیث فنائه و المسجد 
بیضاء طاهرة الثیاب كریمة 
طابت و طاب ولیدها و المولد 
فى لیلة غابت نحوس نجومها 
و بدت مع القمر المنیر الاسعد 
ما لف فى خرق القوابل مثله‏ 
الا ابن امنة النبى محمد (14)

مادرش او را در حرم خدا زائید در حالیكه بیت و مسجد الحرام آستانه او بود.

آن مادر نورانى كه لباسهاى پاكیزه ببر داشت و خود پاكیزه بود و مولود او و محل ولادت نیز پاكیزه بود.

در شبى كه ستاره‏هاى منحوسش ناپیدا بوده و سعیدترین ستاره بهمراه ماه پدید آمده بود .

قابله‏هاى(دنیا) هیچ مولودى را مانند او لباس نپوشاینده‏اند(یعنى هرگز مولودى مانند او بدنیا نیامده) بجز پسر آمنه محمد پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم.

پى‏نوشتها:

(1) حبشى‏هاى فیل سوار كه باصحاب فیل سوار كه باصحاب فیل مشهورند تحت فرماندهى ابرهه براى ویران كردن كعبه بمكه آمده بودند كه خداوند همه آنها را هلاك نمود و خود ابرهه نیز آخرین نفر بود كه بهلاكت رسید چنانكه در قرآن كریم فرماید: (ألم تر كیف فعل ربك باصحاب الفیل؟) اعراب حجاز آن سال را مبارك شمرده و نامش را عام الفیل گذاشتند و ولادت نبى اكرم نیز در همانسال بوده است تا 71 سال پس از آنواقعه یعنى تا سال 18 هجرى عام الفیل مبدأ تاریخ مسلمین بود ولى در سال مزبور كه ششمین سال خلافت عمر بود برهنمائى حضرت امیر از عام الفیل صرفنظر و سال هجرت نبوى مبدأ تاریخ مسلمانان قرار گرفت.

(2) ابوطالب پیش از ولادت على علیه السلام داراى سه پسر دیگر هم بود كه به ترتیب عبارتند از طالب،عقیل،جعفر.

(3) امالى صدوق مجلس 27 حدیث 9ـروضة الواعظین جلد 1 ص 76ـبحار الانوار جلد 35 ص 8ـكشف الغمه ص .19

(4) فصول المهمه ص .14

(5) اى پروردگار صاحب شب تاریك و ماه نور دهنده از حكم مقضى خود براى ما آشكار كن كه اسم این كودك را چه بگذاریم.

(6) شما دو نفر (ابوطالب و فاطمه) اختصاص یافتید بفرزند پاكیزه و برگزیده و پسندیده پس نام او على است و على از نام خداوند على الاعلى مشتق شده است.

(7) ینابیع المودة باب 56 ص 255ـكفایة الطالب ص .406

(8) من آنكسم كه مادرم نام مرا حیدر نهاد،شیر بیشه‏ام چنان شیرى كه زورمند و پنجه افكن باشد.

(9) اعلام الورىـاصول كافى جلد 2 ابواب تاریخـامالى صدوق مجلس 51 حدیث .14

(10) امالى صدوق مجلس 89 حدیث 12 و 13ـروضة الواعظین جلد 1 ص 139

(11) بحار الانوار جلد 35 ص 124ـمرا(بدین خود) دعوت كردى و من دانستم كه یقینا تو خیر خواه منى و تو از این پیش راستگو و امین بودى و دینى را بمردم عرضه داشتى كه آن بهترین ادیان است.

(12) اصول كافى جلد 2 باب ابواب التاریخـآیا ندانستید كه ما محمد(ص) را مانند موسى به پیغمبرى یافتیم كه در كتابهاى گذشته نامش نوشته شده است.

(13) ینابیع المودة باب 52 ص .152

(14) روضة الواعظین جلد 1 ص .


[ سه شنبه 1 شهریور 1390 ] [ 11:14 ب.ظ ] [ ناصر طاهری ]

ایمان و عبادت على علیه السلام

لم اعبد ربا لم اره.(على علیه السلام)

حقیقت عبادت تعظیم و طاعت خدا و چشم پوشى از غیر اوست،بزرگترین فضیلت نفس ستایش مقام الوهیت و تقرب جستن بساحت قدس ربوبى است،عبادت اگر با شرایط خاص خود انجام شود مقام بسیار بزرگ و افتخار آمیزى است چنانكه از پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله بوسیله كلمه عبد تجلیل شده و قبل از عنوان رسالت عبودیت او قید گردیده است:

اشهد ان محمدا عبده و رسوله.

براى سیر مراتب كمال بهترین وسیله پیشرفت،تهذیب و تزكیه نفس است كه راه عملى آن با عبادت حقیقى صورت میگیرد.انجام عبادت تنها براى رفع تكلیف نیست بلكه وسیله نمو عقل،و موجب تعدیل و تنظیم قواى وجودى است كه نفس را از آلودگیهاى مادى باز میدارد،بهترین وجه عبادت انجام امرى است كه بدون ریا و سمعه بوده و صرفا براى خدا باشد و در این شرایط است كه صفت تقوى ظهور میكند و بدون آن انجام عبادات مقبول نیفتد.

تقوى و ورع انحراف از جهان مادى و فانى بوده و توجه بعالم روحانیت و بقاء است و ایمانیكه بزیور تقوى آراسته شود ایمان حقیقى است و در اثر اخلاص در عبادات،شخص را بمرحله یقین میرساند.

با توجه بنكات معروضه،على علیه السلام در ایمان و تقوى و زهد و عبادت و یقین منحصر بفرد بود در اینمورد پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله فرمود:لو ان السموات و الارض وضعتا فى كفة و وضع ایمان على فى كفة لرجح ایمان على (1) .

یعنى اگر آسمانها و زمین در یك كفه ترازو و ایمان على در كفه دیگر گذاشته شوند بطور حتم ایمان على بر آنها فزونى میكند.

على علیه السلام با عشق و حب قلبى خدا را عبادت میكرد زیرا عبادت او براى رفع تكلیف نبود بلكه او محب حقیقى بود و جز جمال دلرباى حقیقت چیزى در نظرش جلوه‏گر نمیشد.

على علیه السلام در تقواى دینى و عبادت چنان كوشا بود كه پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله در پاسخ كسانى كه از تندى على علیه السلام در نزد وى گله میكردند فرمود:على را ملامت نكنید زیرا او شیفته خدا است (2) !

على علیه السلام هنگامیكه مناجات میكرد و مشغول نماز میشد گوشش نمى‏شنید و چشمش نمیدید و زمین و آسمان،دنیا و مافیها از خاطرش فراموش میشد و با تمام وجود توجه خود را بمبدأ حقیقت معطوف میداشت چنانكه مشهور است در یكى از جنگها پیكان تیرى بپایش فرو رفته و بقدرى دردناك بود كه نمیتوانستند آنرا بیرون بیاورند وقتیكه بنماز ایستاد بیرون كشیدند و او متوجه نشد!

على علیه السلام هنگام وضو گرفتن سراپا میلرزید و لرزش خفیفى وجود مباركش را فرا میگرفت و چون در محراب عبادت میایستاد رعشه بر اندامش میافتاد و از خوف عظمت الهى اشگ چشمانش بر محاسن شریفش جارى میشد،سجده‏هاى او طولانى بود و سجده‏گاهش همیشه از اشگ چشم مرطوب !شاعر گوید،

هو البكاء فى المحراب لیلا 
هو الضحاك اذا اشتد الضراب

یعنى او در محراب عبادت بشدت گریان و در شدت جنگ خندان بود.ابو درداء كه یكى از اصحاب پیغمبر صلى الله علیه و آله است گوید در شب تاریكى‏از نخلستانى عبور میكردم آواز كسى را شنیدم كه با خدا مناجات میكرد چون نزدیك شدم دیدم على علیه السلام است و من خود را در پشت درخت مخفى كردم و دیدم كه او با خوف و خشیت تمام با آهنگ حزین مناجات میكرد و از ترس آتش سوزان جهنم گریه مینمود و بخدا پناه برده و طلب عفو و بخشش مینمود و آنقدر گریه كرد كه بى حس و حركت افتاد!گفتم شاید خوابش برده است نزدیكش رفتم چون چوب خشگى افتاده بود او را تكان دادم حركت نكرد گفتم حتما از دنیا رفته است شتابان بمنزلش رفتم و خبر مرگ او را بحضرت زهرا علیها السلام رسانیدم فرمود مگر او را چگونه دیدى؟من شرح ما وقع گفتم،فاطمه علیها السلام گفت او نمرده بلكه از خوف خدا غش نموده است (3) .

على علیه السلام علاوه از نمازهاى واجبى نوافل را نیز انجام میداد و هیچوقت نماز شب آنحضرت ترك نمیشد حتى در موقع جنگ نیز از آن غفلت نمى‏نمود،در لیلة الهریر نزدیكى‏هاى صبح بافق مینگریست ابن عباس پرسید مگر از آنسو نگرانى داراى آیا گروهى از دشمنان در آنجا كمین كرده‏اند؟فرمود نه میخواهم ببینم وقت نماز رسیده است یا نه!

حضرت على بن الحسین علیهما السلام كه از كثرت عبادت و سجده‏هاى طولانى بكلمه سجاد و زین العابدین ملقب شده بود در برابر سؤال دیگران كه چرا اینقدر مشقت و رنج بر خود روا میدارى فرمود:

و من یقدر على عبادة جدى على بن ابى طالب؟

كیست كه بتواند مثل جدم على علیه السلام عبادت كند؟

ابن ابى الحدید بنحو دیگرى این مطلب را بیان كرده و مینویسد بعلى بن الحسین علیهما السلام كه در مراسم عبادت بنهایت رسیده بود عرض كردند كه عبادت تو نسبت بعبادت جدت بچه میزان است؟فرمود عبادت من نسبت بعبادت جدم مانند عبادت جدم نسبت بعبادت رسول خدا صلى الله علیه و آله است (4) .

از ام سعید كنیز آنحضرت پرسیدند كه على علیه السلام در ماه رمضان بیشتر عبادت میكند یا در سایر ماه‏ها؟

كنیز گفت على علیه السلام هر شب با خداى خود به راز و نیاز مشغول است و براى او رمضان و دیگر اوقات یكسان است.

وقتى كه آنحضرت را پس از ضربت خوردن از مسجد بخانه مى‏بردند نگاهى بمحل طلیعه فجر افكند و فرمود اى صبح تو شاهد باش كه على را فقط اكنون(بحكم اجبار) دراز كشیده مى‏بینى!

ابن ابى الحدید گوید عبادت على علیه السلام بیشتر از عبادت همه كس بود زیرا او اغلب روزها روزه دار بود و تمام شبها مشغول نماز حتى هنگام جنگ نیز نمازش ترك نمیشد،او عالمى بود با عمل كه نوافل و ادعیه و تهجد را بمردم آموخت.

على علیه السلام موقع نماز در برابر مبدأء وجود با دل پاك و توجه تام میایستاد و براز و نیاز مشغول میشد عبادت و پرستش او مانند اشخاص دیگر نبود زیرا هر كسى بنا بهدف خاصى كه دارد خدا را عبادت میكند چنانكه خود آنحضرت فرماید:

ان قوما عبدوا الله رغبة فتلك عبادة التجار،و ان قوما عبدوا الله رهبة فتلك عبادة العبید،و ان قوما عبدوا الله شكرا فتلك عبادة الاحرار (5) .

یعنى گروهى از مردم خدا را از روى میل و رغبت(بامید نعمتهاى بهشت) بندگى كردند پس این نوع عبادت عبادت تاجران است،عده اى هم از ترس(آتش دوزخ) خدا را عبادت كردند این هم عبادت بندگان است و گروهى دیگر خدا را براى سپاسگزارى عبادت كردند و این عبادت آزادگان است .

و خود آنحضرت به پیشگاه خداى تعالى عرض میكند:

الهى ما عبدتك طمعا للجنة و لا خوفا من النار بل وجدتك مستحقا للعبادة.

خدایا من ترا بطمع بهشت و یا از ترس جهنم عبادت نمیكنم بلكه ترا مستحق‏و سزاوار پرستش یافتم.

هر فردى حتى هر ذیر وحى بنا بغریزه حب ذات همیشه در صدد دفع ضرر و جلب منفعت است و تنها على علیه السلام بود كه عبادت را بدون جلب نفع(بهشت) و دفع ضرر(دوزخ) صرفا براى خداوند بجا میآورد!و اینگونه خلوص در عبادت از یقین او سرچشمه میگرفت یقینى كه بالاتر از آنرا نمیتوان پیدا نمود زیرا آنجناب بمرحله نهائى یقین رسیده بود چنانكه خود فرماید:لو كشف الغطاء ما ازددت یقینا!اگر پرده برداشته شود من چیزى بیقین خود نمیافزایم!

على علیه السلام خود را مانند موجى در اقیانوس حقیقت مستغرق ساخته بود و تمام فكر و ذكر و حركات و سكنات او همه از حقیقت خواهى وى حكایت میكرد.

على علیه السلام در تزكیه و تهذیب نفس،و سیر مراتب كمالیه وجود یگانه و بى‏نظیر و لوح ضمیرش چون جام جهان نما بود،او به هر چه نگاه میكرد خدا را میدید چنانكه فرمود:

ما رایت شیئا الا رایت الله قبله و معه و بعده.

چیزى را ندیدم جز اینكه خدا را پیش از آن و با آن و پس از آن مشاهده كردم.

على علیه السلام میفرمود:لم اعبد ربا لم اره.عبادت نكردم بخدائى كه او را ندیدم!پرسیدند چگونه خدا را دیدى؟فرمود با چشم دل و بصیرت،نه باغ دیده ظاهرى.

بچشم ظاهر اگر رخصت تماشا نیست‏ 
نه بسته است كسى شاهراه دل‏ها را

على علیه السلام در مقابل عظمت خدا و مبدء هستى خود را ملزم بخضوع و خشوع میدید و دعاها و مناجاتهاى او روشنگر این مطلب است.

دعاى كمیل كه بیكى از اصحاب خود(كمیل بن زیاد) تعلیم فرموده است یكى از شاهكارهاى روح بلند و ایمان قوى و یقین ثابت آنحضرت است كه در فقرات آن معانى عالى و بدیع در قالب الفاظى شیوا و عباراتى كاملا رسا ریخته شده است،گاهى در برابر رحمت واسعه حق سر تا پا امید گشته و زمانى قدرت و جبروت خدا چنان بیم و هراسى در دل او افكنده است كه بى اختیار بحال تضرع و خشوع افتاده‏است.همچنین دعاى صباح و نیایشهاى دیگر وى كه هر یك حاوى مراتب سوز و گداز بیم و امید،توجه و خلوص او میباشد.

وقتى ضرار بن ضمره بر معاویه وارد شد معاویه گفت على را برایم وصف كن!ضرار پس از آنكه شمه‏اى از خصوصیات اخلاقى آنحضرت را براى معاویه بیان نمود گفت شبها بیدارى او بیشتر و خوابش كم بود در اوقات شب و روز تلاوت قرآن میكرد و جانش را در راه خدا میداد و در پیشگاه كبریائى او اشك میریخت و خود را از ما مستور نمیداشت و كیسه‏هاى طلا از ما ذخیره نمى‏نمود،براى نزدیكانش ملاطفت و بر جفا كاران تند خوئى نمیكرد،موقعیكه شب پرده ظلمت و تاریكى میافكند و ستارگان رو بافول مینهادند او را میدیدى كه در محراب عبادت دست بریش خود گرفته و چون شخص مار گزیده بخود مى‏پیچید و مانند فرد اندوهگینى(از خوف خدا) گریه میكرد و میگفت اى دنیا!آیا خود را بمن جلوه داده و مرا مشتاق خود میسازى؟هیهات مرا بتو نیازى نیست و ترا سه طلاق داده‏ام كه دیگر مرا بر تو رجوعى نیست!سپس میفرمود آه از كمى توشه و دورى سفر و سختى راه!معاویه گریه كرد و گفت اى ضرار بس است بخدا سوگند كه على چنین بود خدا رحمت كند ابو الحسن را! (6) .

عبادت على علیه السلام منحصر بنماز و روزه و انجام سایر فرایض مذهبى نبود بلكه تمام حركات و سكنات او عبادت بود زیرا در حدیث آمده است كه(انما الاعمال بالنیات) و چون نیت آنجناب در تمام حركات و سكناتش ابتغاء مرضات الله بود لذا تمام اعمال و اقوال او در همه حال عبادت خدا محسوب میشود و این خود یكى از موجبات تفوق و فضیلت وى بر همگان میباشد .

پى‏نوشتها:

(1) غایة المرام طبع قدیم ص 509ـفضائل الخمسه جلد 1 ص .191

(2) شیعه در اسلام نقل از مناقب خوارزمى ص 92ـتلخیص الریاض جلد 1 ص .2

(3) امالى صدوق مجلس 18 حدیث 9 با تلخیص عبارات.

(4) ناسخ التواریخ زندگانى امام باقر علیه السلام جلد 7 ص .98

(5) نهج البلاغه كلمات قصار

(6) امالى صدوق مجلس 91 حدیث .


[ سه شنبه 1 شهریور 1390 ] [ 11:13 ب.ظ ] [ ناصر طاهری ]

اصحاب على علیه السلام

و لله در مالك و ما مالك لو كان من جبل لكان فندا و لو كان من حجر لكان صلدا. (على علیه السلام)

على علیه السلام را اصحاب خاص و شیعیان فداكارى بود كه در همه حال در راه محبت و طاعت او از بذل جان مضائقه ننموده و همواره مورد لطف و عنایت آنحضرت قرار گرفته بودند ذیلا بطور اختصار بشرح حال بعضى از آنان اشاره میشود.

1ـ مالك اشتر نخعى:

تعریف و توصیف مالك خارج از آنست كه در این چند سطر نوشته است اشاره مینمائیم.میفرماید یكى از بندگان خدا را بسوى شما (براى حكومت) روانه كردم كه در روزهاى خوفناك نمیخوابد و در ساعات وحشت و اضطراب از برابر دشمن بر نمیگردد و بیمناك نشود و بر بدكاران از سوزاندن آتش سخت‏تر است و او مالك بن حارث از قبیله مذحج است پس سخنش را بشنوید و فرمانش را در آنچه با حق مطابقت دارد اطاعت كنید فانه سیف من سیوف الله زیرا او شمشیرى از شمشیرهاى خدا است كه تیزى آن كند نشود و ضربتش بى اثر نباشد (1) .

آرى مالك سیف الله المسلول بود كه با شمشیر آتشبار خود خرمن هستى منافقین را خاكستر مینمود و مقام شامخى داشت كه على علیه السلام درباره‏اش فرمود:لقد كان لى كما كنت لرسول الله یعنى مالك براى من چنان بود كه من نسبت برسول خدا بودم اگر باین كلام امام توجه دقیق شود آنوقت میزان عظمت و علو منزلت‏مالك روشن میگردد.

ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه میگوید اگر كسى سوگند یاد كند كه خداى تعالى در میان عرب و عجم كسى را مانند مالك خلق نكرده است مگر استادش على بن ابیطالب را گمان نمیكنم كه در سوگند خود گناهى كرده باشد زندگى مالك اهل شام و مرگ وى اهل عراق را پریشان نمود .

رشادتهاى مالك در جنگ صفین غیر قابل توصیف است و معاویه او را دست راست على مینامید،پس از مراجعت از صفین على علیه السلام او را بفرماندارى مصر اعزام نمود و بطوریكه قبلا شرح داده شد در قلزم بوسیله نافع مسموم گردید.

خبر شهادت وى على علیه السلام را بیاندازه متأثر نمود و براى آن شجاع بى نظیر بسیار گریه نمود و فرمود خدا رحمت كند مالك را و سپس فرمود مالك اگر كوه بود كوهى عظیم بود و اگر سنگ بود سنگى صلب و سخت بود مرگ او اهل شام را عزیز و اهل عراق را ذلیل نمود پس از این دیگر مثل مالك را نخواهم دید.

اویس قرنى:اویس بسیار عابد و عارف بود و او را از زهاد ثمانیه شمرده‏اند در یمن شتربانى مینمود و نفقه مادرش را بعهده داشت براى زیارت پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله از مادرش اجازه خواست كه بمدینه سفر كند مادرش گفت برو ولى زیاده از نیم روز توقف منما!

اویس كه بمدینه رسید بخانه رسول خدا رفت ولى آنحضرت در مدینه حضور نداشت اویس پس از چند ساعت توقف در حالیكه بزیارت رسول اكرم صلى الله علیه و آله هم موفق نشده بود بیمن بازگشت،چون رسول خدا بمدینه آمد و وارد خانه شد فرمود این نور كیست كه در اینجا مینگرم؟گفتند شتربانى بنام اویس از یمن آمده بود و پس از مدتى توقف مراجعت نمود فرمود این نور را در خانه ما بهدیه گذاشته است (2) .

در مجالس المؤمنین است كه پیغمبر صلى الله علیه و آله او را نفس الرحمن مینامید و میفرمود من از جانب یمن بوى خدا میشنوم سلمان عرض كرد این شخص‏كیست؟فرمود:ان بالیمن شخصا یقال له اویس القرنى یحشر یوم القیامة واحدة یدخل فى شفاعته مثل ربیعة و مضر،الا من راه منكم یقرءه منى السلام (3) .

یعنى در یمن شخصى است كه او را اویس قرنى گویند روز قیامت تنها محشور شود و در شفاعت او باندازه قبیله ربیعه و مضر داخل میشوند،هر كه از شما او را دید سلام مرا باو برساند .

اویس در صفین بخدمت على علیه السلام رسیده و بیعت نمود و در ركاب وى جنگ كرد و در همان جنگ بدرجه شهادت نائل آمد.

محمد بن ابى بكر:از اصحاب مخصوص على علیه السلام بلكه بجاى فرزند آنحضرت است كه درباره‏اش فرمود محمد پسر من بوده ولى از صلب ابو بكر است،در جنگهاى جمل و صفین در ركاب على علیه السلام رشادتها نمود و پس از صفین از طرف على بحكومت مصر منصوب شد و چنانكه سابقا اشاره گردید بدستور معاویه و حیله عمرو عاص مردم مصر بر او شوریدند و پس از كشتن وى جسدش را در شكم الاغ مرده‏اى گذاشته و آتش زدند.

خبر شهادت او على علیه السلام را بى نهایت پریشان نمود زیرا علاوه بر اینكه محمد از یاران با وفاى على علیه السلام بود مادرش اسماء بنت عمیس هم زوجه آنحضرت بود،محمد هنگام شهادت 28 سال داشت و یك طفل هفت ساله از خود بیادگار گذاشته بود.

اشعار زیر از محمد بن ابى بكر است كه در حقانیت على علیه السلام و مذمت پدرش (ابو بكر) سروده است:

یا ابانا قد وجدنا ما صلح‏ 
خاب من انت ابوه و افتضح‏ 
انما اخرجنى منك الذى‏ 
اخرج الدر من الماء الملح‏ 
انسیت العهد فى خم و ما 
قاله المبعوث فیه و شرح‏ 
فیك وصى احمد فى یومها 
ام لمن ابواب خیبر قد فتح‏ 
ما ترى عذرك فى الحشر غدا 
یا لك الویل اذا الحق اتضح‏ 
و علیك الخزى من رب السماء 
كلما ناح حمام او صدح‏ 
یا بنى الزهراء انتم عدتى‏ 
و بكم فى الحشر میزانى رجح‏ 
و اذا صح ولائى لكم‏ 
لا ابالى اى كلب قد نبح (4) .

ـاى پدر آنچه راه صلاح و درستى بود ما (در نتیجه پیروى از على علیه السلام) پیدا كردیم،زیانكار و رسوا است كسى كه پدرش تو باشى.

ـمرا از صلب تو بیرون آورد آن (خدائى) كه مروارید را از آب شور (دریا) بیرون آورد.

ـآیا تو (باین زودى) عهد خلافت را كه پیغمبر مبعوث در غدیر خم (درباره على علیه السلام) فرمود و شرح داد فراموش كردى؟

ـآیا در آنروز پیغمبر احمد مختار درباره تو وصیت كرد یا در مورد آنكه درهاى خیبر را گشود؟

ـفرداى قیامت در محشر عذرت را چه میبینى (كه خلافت را غصب كردى) واى بر تو چون حق آشكار شود.

ـو از پروردگار آسمان بر تو رسوائى و خوارى باد هر زمانیكه كبوترى نوحه كند و یا بخواند (براى همیشه) .

ـاى اولاد فاطمه شمائید پناهگاه من و بوسیله ولایت شما در محشر میزان اعمال نیك من سنگینى خواهد كرد.

ـو چون دوستى و اخلاص من براى شما سالم و بى عیب باشد باكى ندارم چه سگى پارس كند (از مخالفت ابو بكر چه ضرر میرسد) .

میثم تمار:از خواص اصحاب على علیه السلام بوده و مورد توجه آنحضرت قرار گرفته بود و در دوستى و محبت خود نسبت بعلى علیه السلام ثابت وپایدار بود و بالاخره در راه محبت آنجناب بدستور عبید الله بن زیاد بدار آویخته شد و آن ملعون میثم را با وضع فجیعى بدرجه شهادت رسانید.

على علیه السلام قبلا شهادت او را بدست ابن زیاد بوى خبر داده و حتى درخت خرمائى را كه میثم بتنه آن بدار آویخته شده بود باو نشان داده بود و آن درخت كنار خانه عمرو بن حریث بود از اینرو میثم گاهگاهى میآمد بآن درخت آب میداد و در پاى آن نماز میخواند و بعمرو بن حریث میگفت من همسایه تو خواهم بود حق همسایگى را با من خوب بجا بیاور عمرو از سخنان میثم چیزى نمیفهمید و گمان میكرد او قصد دارد یكى از خانه‏هاى اطراف منزل او را خریدارى كند ولى پس از آنكه میثم بدستور ابن زیاد بچوب آندرخت دار زده شد عمرو بن حریث متوجه مقصود میثم شد و دانست كه منظور او از گفتن آن سخنان چه بوده است (5) !

كمیل بن زیاد:از كبار تابعین و از اصحاب خاص على علیه السلام بود و عرفا او را صاحب سر امیر المؤمنین گویند چنانكه خودش هنگام سؤال از حقیقت بآنحضرت عرض میكند:الست صاحب سرك؟

دعاى كمیل مشهور است كه على علیه السلام بوى تعلیم داده است.

وقتى حجاج بن یوسف والى كوفه شد كمیل را طلبید و كمیل كه میدانست حجاج او را خواهد كشت گریخت حجاج عطایاى طایفه و قوم كمیل را قطع نمود كمیل كه چنین دید گفت من پیر شده‏ام و عمر من تمام میشود سزاوار نیست كه قوم و خویشان من از دریافت عطایاى خود ممنوع شوند لذا خود را بحجاج تسلیم نمود حجاج گفت خیلى مایل بودم كه بتو دست بیابم كمیل گفت از عمر من چیزى باقى نمانده لكن موعد خداوند است و پس از قتل هم حساب است و امیر المؤمنین علیه السلام نیز بمن خبر داده است كه تو قاتل من هستى حجاج گفت تو در قتل عثمان شریك بوده‏اى و بدین بهانه دستور داد سرش را از بدن جدا نمودند و كمیل در نود سالگى بدرجه شهادت رسید (6) .

عبد الله بن عباس: (معروف بابن عباس) پسر عموى على علیه السلام و از اصحاب‏و محبین آنحضرت بوده است.ابن عباس در علم انساب و فقه و تفسیر مهارت داشت و این افتخارات را در اثر شاگردى على علیه السلام بدست آورده بود،مرد موقع شناس و بصیر و یكى از رجال ممتاز بود بدینجهت هنگام انتخاب حكمین در صفین على علیه السلام او را تعیین نمود ولى مورد قبول سپاهیانش واقع نشد.

ابن عباس از دوستداران و شیعیان حقیقى على علیه السلام بود و هنگام شهادت آنجناب خیلى متأثر و محزون بود و در اثر گریستن زیاد در اواخر عمر نابینا شد و بهمان وضع از دنیا رفت.

قنبر:غلام مخصوص على علیه السلام بود و حجاج بن یوسف او را دستگیر كرد و گفت تو بنده على بن ابیطالب هستى؟قنبر گفت من بنده خدا هستم و على هم ولینعمت من است.حجاج گفت از دین على تبرى و بیزارى بجوى قنبر گفت تو مرا راهنمائى كن بدینى كه بهتر از دین على باشد .

حجاج گفت حال كه از دین او تبرى نمیجوئى پس هر گونه كشتن را اختیار میكنى بگو تا ترا بدانقسم بقتل برسانم.قنبر گفت اختیار با خود تست بهر قسم كه تو مرا بكشى من هم ترا بهمان قسم (در روز قیامت) بقتل میرسانم و بالاخره بدستور حجاج بشهادت رسید.

از حضرت صادق علیه السلام روایت شده است كه قنبر على علیه السلام را خیلى دوست داشت و موقعیكه حضرت از منزل خارج میشد قنبر هم با شمشیر پشت سر او بیرون میشد یكشب على علیه السلام فرمود قنبر چرا پشت سر من میآئى؟عرض كرد بجهت آنكه مبادا صدمه‏اى بوجود مبارك تو وارد شود فرمود تو از اهل آسمان مرا حراست میكنى یا از اهل زمین؟عرض كرد بلكه از اهل زمین فرمود بدون اذن خدا اهل زمین نمیتوانند بمن صدمه‏اى برسانند پس قنبر برگشت (7) .

رشید هجرى:از اصحاب و محبان خاص على علیه السلام بود و روزى على علیه السلام باو فرمود اى رشید صبر تو چگونه خواهد بود كه زنا زاده بنى امیه (ابن زیاد) ترا بخواهد و دستها و دو پا و زبان ترا قطع كند؟عرض كرد یا امیر المؤمنین عاقبت آمرزش و بهشت است؟فرمود اى رشید تو در دنیا و آخرت با من خواهى بود.و در روایت است كه یكروز امیر المؤمنین علیه السلام با اصحابش بنخلستانى رفته و در زیر نخله‏اى نشستند و اصحاب قدرى از آن رطب چیدند و خدمت حضرت گذاردند رشید عرض كرد یا امیر المؤمنین چقدر رطب خوبى است!

على علیه السلام فرمود اى رشید ترا بهمین درخت آویزان میكنند از آن تاریخ به بعد رشید روزها نزد آندرخت میرفت و او را آب میداد روزى كه رشید بكنار درخت رفت دید شاخه آنرا بریده‏اند گفت حتما اجل من نزدیك شده است تا اینكه غلام ابن زیاد پیش رشید آمد و گفت امیر را اجابت كن رشید نزد عبید الله بن زیاد رفت آنملعون گفت از دروغهاى مولایت براى من نقل كن!رشید گفت بخدا من دروغ نمیگویم و مولایم هم دروغ نفرموده و بمن خبر داده كه دستها و پاها و زبان مرا قطع خواهى نمود.

عبید الله گفت بخدا الان ما او را تكذیب میكنیم آنگاه دستور داد دستها و پاهاى او را قطع كنند ولى زبانش را نبرند پس او را با دست و پاى بریده میان بازار آوردند و او از امور عظیمه مردم را خبر میداد تا اینكه ابن زیاد دستور داد زبانش را هم قطع كردند و بهمان شاخه نخله بدار آویختند (8) .

سهل بن حنیف:از دوستداران مخلص على علیه السلام بود و در صفین جنگهاى سختى نموده و پس از مراجعت از صفین در كوفه وفات نمود،سهل در زمان رسول اكرم نیز در غزوات شركت جسته و جزو چند نفرى است كه در احد از پیغمبر صلى الله علیه و آله حمایت نموده است شخص مورد اطمینانى بود و على علیه السلام در موقع حركت ببصره براى جنگ جمل او را در مدینه بجاى خود گذاشته بود.

10 و 11ـ صعصعة بن صوحان و زید بن صوحان:این دو برادر هم از اصحاب خاص على علیه السلام بودند زید در جنگ جمل شهید شد.موقعیكه معاویه بكوفه آمده بود صعصعه روزى در كوفه بمعاویه گفت دلم نمیخواست ترا خلیفه ببینم معاویه گفت حالا كه مرا خلیفه میدانى برو بالاى منبر و على را سب كن!

صعصعه بمنبر رفت و گفت اى مردم معاویه بمن چنین گفته است ولى من لعن میكنم معاویه را و كسى را كه على را لعن كند حاضرین مسجد نیز آمین گفتند.

12ـ عمار یاسر:عمار در زمان عمر والى كوفه بود و در كوفه بنشر فضائل على علیه السلام مى‏پرداخت چون عمر این خبر را شنید او را معزول نمود عمار بمدینه آمد عمر از وى پرسید آیا از اینكه معزول شدى غمگینى؟عمار گفت مسرور نبودم بمنصوب شدن از جانب تو در اینصورت چگونه محزون مى‏شوم بمعزول شدن؟عمار در صفین پس از جنگهاى سختى كه نمود بشهادت رسید و در آنهنگام سنش متجاوز از نود سال بود و على علیه السلام از مرگ او بسیار اندوهناك شد.

على علیه السلام اصحاب دیگرى نیز مانند حجر بن عدى و قیس بن سعد و عدى بن حاتم و امثالهم داشته است كه در همه حال مورد اطمینان و اعتماد وى بوده‏اند.

پى‏نوشتها:

(1) نهج البلاغه از نامه 38

(2) ناسخ التواریخ كتاب صفین ص 195

(3) منتخب التواریخ ص 154

(4) از كتاب تحفه ناصرى

(5 و 6) ارشاد مفید

(7) بحار الانوار جلد 42 ص 122

(8) منتخب التواریخ ص




[ سه شنبه 1 شهریور 1390 ] [ 11:12 ب.ظ ] [ ناصر طاهری ]

ولادت و حسب و نسب

بنا بوشته مورخین ولادت على علیه السلام در روز جمعه 13 رجب در سال سى‏ام عام الفیل (1) بطرز عجیب و بیسابقه‏اى در درون كعبه یعنى خانه خدا بوقوع پیوست،محقق دانشمند حجة الاسلام نیر گوید:

اى آنكه حریم كعبه كاشانه تست‏ 
بطحا صدف گوهر یكدانه تست‏ 
گر مولد تو بكعبه آمد چه عجب‏ 
اى نجل خلیل خانه خود خانه تست

پدر آنحضرت ابو طالب فرزند عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف و مادرش هم فاطمه دختر اسد بن هاشم بود بنا بر این على علیه السلام از هر دو طرف هاشمى نسب است (2)

اما ولادت این كودك مانند ولادت سایر كودكان بسادگى و بطور عادى نبود بلكه با تحولات عجیب و معنوى توأم بوده است مادر این طفل خدا پرست بوده و با دین حنیف ابراهیم زندگى میكرد و پیوسته بدرگاه خدا مناجات كرده و تقاضا مینمود كه وضع این حمل را بر او آسان گرداند زیرا تا باین كودك حامل بود خود را مستغرق در نور الهى میدید و گوئى از ملكوت اعلى بوى الهام شده بود كه این طفل با سایر موالید فرق بسیار دارد.

شیخ صدوق و فتال نیشابورى از یزید بن قعنب روایت كرده‏اند كه گفت من با عباس بن عبد المطلب و گروهى از عبد العزى در كنار خانه خدا نشسته بودیم كه فاطمه بنت اسد مادر امیر المؤمنین در حالیكه نه ماه باو آبستن بود و درد مخاض داشت آمد و گفت خدایا من بتو و بدانچه از رسولان و كتابها از جانب تو آمده‏اند ایمان دارم و سخن جدم ابراهیم خلیل را تصدیق میكنم و اوست كه این بیت عتیق را بنا نهاده است بحق آنكه این خانه را ساخته و بحق مولودى كه در شكم من است ولادت او را بر من آسان گردان ، یزید بن قعنب گوید ما بچشم خوددیدیم كه خانه كعبه از پشت(مستجار) شكافت و فاطمه بدرون خانه رفت و از چشم ما پنهان گردید و دیوار بهم بر آمد چون خواستیم قفل درب خانه را باز كنیم گشوده نشد لذا دانستیم كه این كار از امر خداى عز و جل است و فاطمه پس از چهار روز بیرون آمد و در حالیكه امیر المؤمنین علیه السلام را در روى دست داشت گفت من بر همه زنهاى گذشته برترى دارم زیرا آسیه خدا را به پنهانى پرستید در آنجا كه پرستش خدا جز از روى ناچارى خوب نبود و مریم دختر عمران نخل خشك را بدست خود جنبانید تا از خرماى تازه چید و خورد(و هنگامیكه در بیت المقدس او را درد مخاض گرفت ندا رسید كه از اینجا بیرون شو اینجا عبادتگاه است و زایشگاه نیست) و من داخل خانه خدا شدم و از میوه‏هاى بهشتى و بار و برگ آنها خوردم و چون خواستم بیرون آیم هاتفى ندا كرد اى فاطمه نام او را على بگذار كه او على است و خداوند على الاعلى فرماید من نام او را از نام خود گرفتم و بادب خود تأدیبش كردم و او را بغامض علم خود آگاه گردانیدم و اوست كه بتها را از خانه من میشكند و اوست كه در بام خانه‏ام اذان گوید و مرا تقدیس و تمجید نماید خوشا بر كسیكه او را دوست دارد و فرمانش برد و واى بر كسى كه او را دشمن دارد و نافرمانیش كند. (3)

و چنین افتخار منحصر بفردى كه براى على علیه السلام در اثر ولادت در اندرون كعبه حاصل شده است بر احدى از عموم افراد بشر چه در گذشته و چه در آینده بدست نیامده است و این سخن حقیقتى است كه اهل سنت نیز بدان اقرار و اعتراف دارند چنانكه ابن صباغ مالكى در فصول المهمه گوید:

و لم یولد فى البیت الحرام قبله احد سواه و هى فضیلة خصه الله تعالى بها اجلالا له و اعلاء لمرتبته و اظهارا لتكرمته. (4)

یعنى پیش از آنحضرت احدى در خانه كعبه ولادت نیافت مگر خود او واین فضیلتى است كه خداى تعالى به على علیه السلام اختصاص داده تا مردم مرتبه بلند او را بشناسند و از او تجلیل و تكریم نمایند.

در جلد نهم بحار در مورد وجه تسمیه آنحضرت بعلى چنین نوشته شده است كه چون ابوطالب طفل را از مادرش گرفت بسینه خود چسباند و دست فاطمه را گرفته و بسوى ابطح آمد و به پیشگاه خداوند تعالى چنین مناجات نمود.

یا رب هذا الغسق الدجى‏ 
و القمر المبتلج المضى‏ء 
بین لنا من حكمك المقضى‏ 
ماذا ترى فى اسم ذا الصبى (5)

هاتفى ندا كرد:

خصصتما بالولد الزكى‏ 
و الطاهر المنتجب الرضى‏ 
فاسمه من شامخ على‏ 
على اشتق من العلى (6)

علماى بزرگ اهل سنت نیز در كتب خود بهمین مطلب اشاره كرده‏اند و محمد بن یوسف گنجى شافعى با تغییر چند لفظ و كلمه در كفایة الطالب چنین مینویسد كه در پاسخ تقاضاى ابوطالب ندائى برخاست و این دو بیت را گفت.

یا اهل بیت المصطفى النبى‏ 
خصصتم بالولد الزكى‏ 
ان اسمه من شامخ العلى‏ 
على اشتق من العلى (7)

و در بعضى روایات آمده است كه فاطمه بنت اسد پس از وضع حمل(پیش از اینكه بوسیله نداى غیبى نام او على گذاشته شود) نام كودك را حیدر نهاد و هنگامیكه او را قنداق كرده بدست شوهر خود میداد گفت خذه فانه حیدرة و بهمین جهت آنحضرت در غزوه خیبر بمرحب پهلوان معروف یهود فرمود: 
انا الذى سمتنى امى حیدرة 
ضرغام اجام و لیث قسورة (8)

و چون نام آنحضرت على گذاشته شد نام حیدر جزو سایر القاب بر او اطلاق گردید و از القاب مشهورش حیدر و اسد الله و مرتضى و امیر المؤمنین و اخو رسول الله بوده و كنیه آنجناب ابو الحسن و ابوتراب است.

همچنین خدا پرستى و اسلام آوردن فاطمه و ابوطالب نیز از روایات گذشته معلوم میشود كه آنها در جاهلیت موحد بوده و براى تعیین نام فرزند خود بدرگاه خدا استغاثه نموده‏اند،فاطمه بنت اسد براى رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم بمنزله مادر بوده و از اولین گروهى است كه به آنحضرت ایمان آورد و بمدینه مهاجرت نمود و هنگام وفاتش نبى اكرم صلى الله علیه و آله و سلم پیراهن خود را براى كفن او اختصاص داد و بجنازه‏اش نماز خواند و خود در قبر او قرار گرفت تا وى از فشار قبر آسوده گردد و او را تلقین فرمود و دعا نمود. (9)

و ابوطالب هم موحد بوده و پس از بعثت رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم بدو ایمان آورده و چون شیخ و رئیس قریش بود لذا ایمان خود را مصلحة مخفى مینمود،در امالى صدوق است مردى بابن عباس گفت اى عمو زاده رسولخدا مرا آگاه گردان كه آیا ابوطالب مسلمان بود؟گفت چگونه مسلمان نبود در حالیكه میگفت:

و قد علموا ان ابننا لا مكذب‏ 
لدینا و لا یعبأ بقول الا باطل

یعنى مشركین مكه دانستند كه فرزند ما(محمد صلى الله علیه و آله و سلم) نزد ما مورد تكذیب نیست و بسخنان بیهوده اعتناء نمیكند مثل ابوطالب مثل اصحاب كهف است كه ایمان خود را در دل مخفى نگهمیداشتند و ظاهرا مشرك بودند و خداوند دو ثواب بآنها داد،حضرت صادق علیه السلام هم فرمود مثل‏ابوطالب مثل اصحاب كهف است كه در دل ایمان داشتند و ظاهرا مشرك بودند و خداوند دو پاداش (یكى براى ایمان و یكى براى تقیه) بآنها داد. (10)

اشعار زیادى از ابوطالب در مدح پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله مانده است كه اسلام وى از مضمون آنها كاملا روشن و هویداست چنانكه به آنحضرت خطاب نموده و گوید:

و دعوتنى و علمت انك ناصحى‏ 
و لقد صدقت و كنت قبل امینا 
و ذكرت دینا لا محالة انه‏ 
من خیر ادیان البریة دینا (11)

بحضرت صادق عرض كردند كه(اهل سنت) گمان كنند كه ابوطالب كافر بوده است فرمود دروغ گویند چگونه كافر بود در حالیكه میگفت:

ألم تعلموا انا وجدنا محمدا 
نبیا كموسى خط فى اول الكتب (12)

شیخ سلیمان بلخى صاحب كتاب ینابیع المودة درباره ابوطالب گوید:

و حامى النبى و معینه و محبه اشد حبا و كفیله و مربیه و المقر بنبوته و المعترف برسالته و المنشد فى مناقبه ابیاتا كثیرة و شیخ قریش ابوطالب. (13)

یعنى ابوطالب كه رئیس و بزرگ قریش بود حامى و كمك پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم بود و او را بسیار دوست داشت و كفیل معیشت و مربى آنحضرت بود و بنبوتش اقرار و برسالتش اعتراف داشت و در مناقب او اشعار زیادى سروده است.(درباره اثبات ایمان ابوطالب مطالب زیادى در كتب دینى‏نوشته شده و كتابهاى مستقلى نیز مانند كتاب ابوطالب مؤمن قریش برشته تألیف در آمده است) .

بارى ولادت على علیه السلام در اندرون كعبه مفاخر بنى هاشم را جلوه تازه‏اى بخشید و شعراى عرب و عجم در اینمورد اشعار زیادى سروده‏اند كه در خاتمه این فصل بچند بیت از سید حمیرى ذیلا اشاره میگردد.

ولدته فى حرم الاله امه‏ 
و البیت حیث فنائه و المسجد 
بیضاء طاهرة الثیاب كریمة 
طابت و طاب ولیدها و المولد 
فى لیلة غابت نحوس نجومها 
و بدت مع القمر المنیر الاسعد 
ما لف فى خرق القوابل مثله‏ 
الا ابن امنة النبى محمد (14)

مادرش او را در حرم خدا زائید در حالیكه بیت و مسجد الحرام آستانه او بود.

آن مادر نورانى كه لباسهاى پاكیزه ببر داشت و خود پاكیزه بود و مولود او و محل ولادت نیز پاكیزه بود.

در شبى كه ستاره‏هاى منحوسش ناپیدا بوده و سعیدترین ستاره بهمراه ماه پدید آمده بود .

قابله‏هاى(دنیا) هیچ مولودى را مانند او لباس نپوشاینده‏اند(یعنى هرگز مولودى مانند او بدنیا نیامده) بجز پسر آمنه محمد پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم.

پى‏نوشتها:

(1) حبشى‏هاى فیل سوار كه باصحاب فیل سوار كه باصحاب فیل مشهورند تحت فرماندهى ابرهه براى ویران كردن كعبه بمكه آمده بودند كه خداوند همه آنها را هلاك نمود و خود ابرهه نیز آخرین نفر بود كه بهلاكت رسید چنانكه در قرآن كریم فرماید: (ألم تر كیف فعل ربك باصحاب الفیل؟) اعراب حجاز آن سال را مبارك شمرده و نامش را عام الفیل گذاشتند و ولادت نبى اكرم نیز در همانسال بوده است تا 71 سال پس از آنواقعه یعنى تا سال 18 هجرى عام الفیل مبدأ تاریخ مسلمین بود ولى در سال مزبور كه ششمین سال خلافت عمر بود برهنمائى حضرت امیر از عام الفیل صرفنظر و سال هجرت نبوى مبدأ تاریخ مسلمانان قرار گرفت.

(2) ابوطالب پیش از ولادت على علیه السلام داراى سه پسر دیگر هم بود كه به ترتیب عبارتند از طالب،عقیل،جعفر.

(3) امالى صدوق مجلس 27 حدیث 9ـروضة الواعظین جلد 1 ص 76ـبحار الانوار جلد 35 ص 8ـكشف الغمه ص .19

(4) فصول المهمه ص .14

(5) اى پروردگار صاحب شب تاریك و ماه نور دهنده از حكم مقضى خود براى ما آشكار كن كه اسم این كودك را چه بگذاریم.

(6) شما دو نفر (ابوطالب و فاطمه) اختصاص یافتید بفرزند پاكیزه و برگزیده و پسندیده پس نام او على است و على از نام خداوند على الاعلى مشتق شده است.

(7) ینابیع المودة باب 56 ص 255ـكفایة الطالب ص .406

(8) من آنكسم كه مادرم نام مرا حیدر نهاد،شیر بیشه‏ام چنان شیرى كه زورمند و پنجه افكن باشد.

(9) اعلام الورىـاصول كافى جلد 2 ابواب تاریخـامالى صدوق مجلس 51 حدیث .14

(10) امالى صدوق مجلس 89 حدیث 12 و 13ـروضة الواعظین جلد 1 ص 139

(11) بحار الانوار جلد 35 ص 124ـمرا(بدین خود) دعوت كردى و من دانستم كه یقینا تو خیر خواه منى و تو از این پیش راستگو و امین بودى و دینى را بمردم عرضه داشتى كه آن بهترین ادیان است.

(12) اصول كافى جلد 2 باب ابواب التاریخـآیا ندانستید كه ما محمد(ص) را مانند موسى به پیغمبرى یافتیم كه در كتابهاى گذشته نامش نوشته شده است.

(13) ینابیع المودة باب 52 ص .152

(14) روضة الواعظین جلد 1 ص .


[ سه شنبه 1 شهریور 1390 ] [ 11:11 ب.ظ ] [ ناصر طاهری ]

اولاد آنحضرت

مورخین تعداد اولاد على علیه السلام را مختلف نوشته‏اند و تا سى و شش تن (18 پسر و 18 دختر) ثبت كرده‏اند شیخ مفید و علامه طبرسى 27 اولاد براى آنحضرت ذكر كرده‏اند و ما ذیلا بطور اختصار بدانها اشاره مینمائیم.

حسن بن على علیهما السلام بزرگترین اولاد آنحضرت بوده و براى دانستن شرح حال و تاریخ زندگانى او بكتاب حسن كیست؟تألیف نگارنده مراجعه شود (1) .

حسین بن على علیهما السلام دومین اولاد على علیه السلام بوده و براى دانستن شرح حال و تاریخ زندگانى او بكتاب حسین كیست؟تألیف نگارنده مراجعه شود (2) .

زینب كبرى (عقیله) در سال ششم هجرى بدنیا آمد و در حباله نكاح پسر عم خود عبد الله بن جعفر بود.

زینب صغرى كه كنیه‏اش ام كلثوم بود.

مادر این چهار تن فاطمه زهرا دختر رسول اكرم صلى الله علیه و آله و اولین زوجه على علیه السلام بود و تا فاطمه علیها السلام در قید حیات بود آنحضرت زوجه دیگرى در اختیار نداشت .ـمحمد حنفیه كه كنیه‏اش ابو القاسم و مادرش خوله دختر جعفر بن قیس حنفیه است.

6 و 7ـ عمرو رقیه كه توأم (دو قلو) بدنیا آمدند و مادرشان ام حبیب دختر ربیعه است.

8 و 9 و 10 و 11ـ عباس (حضرت ابو الفضل) و جعفر و عثمان و عبد الله كه هر چهار تن در كربلا بدرجه رفیعه شهادت نائل آمدند و مادرشان ام البنین دختر حزام بن خالد كلابى است كه در رثاء فرزندانش گوید:

یا من راى العباس كر على جماهیر النقد 
و وراه من ابناء حیدر كل لیث ذى لبد 
انبئت ان ابنى اصیب برأسه مقطوع ید 
ویلى على شبلى امال برأسه ضرب العمد 
لو كان سیفك فى یدیك لمادنى منه احد

و على علیه السلام ام البنین را برهنمائى عقیل تزویج نمود چون عقیل بانساب عرب آشنا بود حضرت باو فرمود كه براى من زنى اختیار كن تا فرزند شجاعى آورد عرض كرد ام البنین كلابیه را تزویج كن كه از پدران او شجاعتر كسى در قبائل عرب نبوده است و مقصود على علیه السلام وجود حضرت ابو الفضل بود كه با برادران دیگرش در ركاب با سعادت حسین علیه السلام در كربلا شربت شهادت نوشیدند سید جعفر حلى ضمن قصیده غرائى در مورد شجاعت عباس علیه السلام كه از پدرش ارث برده بود گوید:

بطل تورث من ابیه شجاعة 
فیها انوف بنى الضلالة ترغم‏ 
فى كفه الیسرى السقاء یقله‏ 
و بكفه الیمنى الحسام المخذم‏ 
قسما بصارمه الصقیل و اننى‏ 
فى غیر صاعقة السماء لا اقسم.

12ـ یحیى كه مادرش اسماء بنت عمیس بود و یحیى در كودكى پیش از شهادت پدرش از دنیا رفت .اسماء قبلا زوجه جعفر بن ابیطالب بود پس از شهادت‏جعفر در جنگ موته ابو بكر او را تزویج كرد و محمد از او بوجود آمد پس از وفات ابو بكر على علیه السلام اسماء را بحباله نكاح خود در آورد.

13 و 14ـ ام الحسن و رمله مادرشان ام سعید دختر عروة بن مسعود ثقفى است.

15ـ16ـمحمد اصغر مكنى بابو بكر و عبد الله مادرشان لیلى دختر مسعود دارمیه و هر دو در كربلا بشهادت رسیدند.

17 تا 27ـ نفیسه،زینب صغرى،رقیه صغرى،ام هانى،ام كرام،جمانه،امامه،ام سلمه،میمونه،خدیجه،فاطمه كه از زنان دیگر آنحضرت بودند و اعقاب على علیه السلام فقط از پنج تن از اولاد او یعنى حسنین علیهما السلام و محمد حنفیه و حضرت ابو الفضل و عمر میباشد (3) .

پى‏نوشتها:

(1) این كتاب تا كنون دو مرتبه بوسیله انتشارات فراهانى بقطع وزیرى و جیبى چاپ شده است .

(2) این كتاب چهار مرتبه بوسیله انتشارات فروغى بطبع رسیده است.

(3) ارشاد مفید جلد 1 باب 4ـاعلام الورى




[ سه شنبه 1 شهریور 1390 ] [ 11:11 ب.ظ ] [ ناصر طاهری ]

خدمات نظامى على علیه السلام

ألا انما الاسلام لو لا حسامه‏ 
كعفطة عنز او قلامة حافر

(ابن ابى الحدید)

چون در طول چهارده سال دعوت پیغمبر صلى الله علیه و آله مواعظ و نصایح آنحضرت كه متكى بمنطق و استدلال بود در هدایت قبایل گمراه و بت پرست عرب مؤثر واقع نشد لذا فرمان جهاد بصورت آیاتى چند نازل گردید و از سال دوم هجرت تا مدت 9 سال كه پیغمبر اكرم در قید حیات بود در حدود هشتاد جنگ و قتال با كفار و مشركین و یهودیهاى عربستان نموده است كه در بعضى از آنها خود آنحضرت شخصا حضور داشته و آنها را غزوات گویند.

فداكارى و از خود گذشتگى على علیه السلام در این جنگها بر احدى پوشیده نماند و در اثر ابراز رشادت و شجاعت بى نظیرش او را ضیغم الغزوات و قتال العرب مینامیدند و جز جنگ تبوك كه بدستور پیغمبر در مدینه مانده بود در تمام جنگها شركت كرده و پرچم فتح و پیروزى همیشه در دست او بوده است.

از غزوات مشهور و مهمى كه پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله با مشركین و دشمنان اسلام نموده و على علیه السلام نیز ابطال و قهرمانان عرب را در آن جنگها طعمه شمشیر خود ساخته است میتوان غزوه بدر واحد و غزوه بنى نضیر و غزوه احزاب (خندق) و غزوه خیبر و فتح مكه و جنگ حنین و طائف را نام برد.

چون مقصود از نوشین این فصل شرح فداكاریها و خدمات نظامى على علیه السلام است لذا از توضیح و علل وقوع جنگها صرف نظر كرده و فقط بمبارزات آنحضرت با ابطال و جنگ آوران عرب در صحنه‏هاى كارزار اشاره مینمائیم زیراشرح زندگانى على علیه السلام بدون اشاره بحضور او در میدانهاى جنگ ناقص و بى لطف میباشد و شرح چند غزوه مهم براى شناساندن نیروى بازوى آنجناب لازم و ضرورى میباشد.

غزوه بدر:

اگر چه پیش از غزوه بدر جنگهاى كوچكى (سریه) میان مسلمانان و مخالفین در گرفته بود ولى غزوه بدر اولین جنگى بود كه مسلمان در آنجنگ آزمایش شدند و ترس مشركین آنها را فرا گرفته بود و براى مقابله با آنان اكراه داشتند چنانكه خداوند در قرآن كریم فرماید:

كما اخرجك ربك من بیتك بالحق و ان فریقا من المؤمنین لكارهون (1)

(همچنانكه پروردگارت ترا از خانه‏ات بحق براى جنگ با مشركین بیرون آورد و گروهى از مؤمنین از مقابله با كفار اكراه داشتند) زیرا تعداد مشركین در حدود هزار نفر بوده و با ساز و برگ كامل و اسبان یدكى براى از بین بردن مسلمین بفرماندهى ابوسفیان حركت كرده بودند در صورتیكه عده مسلمانان 313 نفر بوده و اكثر آنها هم فاقد ساز و برگ بودند و بیش از هفتاد شتر و چند رأس اسب همراه نداشتند بالاخره در روز 17 ماه مبارك رمضان سال دوم هجرى این دو گروه در محلى میان مكه و مدینه به نام بدر (نام چاهى است) در برابر هم قرار گرفتند و خداوند مؤمنین را بوسیله فرشتگان یارى نمود چنانكه فرماید:و لقد نصركم الله ببدر و انتم اذلة (2) خداوند شما را در بدر نصرت نمود در حالیكه زبون و ناتوان بودید) ابتدا سه تن از مشركین (عتبه و شیبه و ولید بن عتبه) بمیدان آمده و مبارز خواستند پیغمبر اكرم على علیه السلام را بمبارزه آنها فرستاد و عموى خود حمزه و عبیدة بن حارث بن عبد المطلب را نیز دستور داد كه بهمراه على علیه السلام با آنها بجنگند على علیه السلام بمحض برخورد با ولید كه مبارز او بود وى را بقتل رسانید و سپس براى كشتن مبارزان همراهانش بسوى آنها شتافت چون آن سه تن كشته شدند ترس‏و دهشتى از مسلمانان در دل مشركین قرار گرفت،آنگاه مبارزان دیگرى بمیدان آمدند كه اكثرشان بشمشیر على علیه السلام زندگى را بدرود گفتند و رشادتهاى آنحضرت جنگ بدر را به پیروزى مسلمانان خاتمه داد بطوریكه متجاوز از هفتاد تن از مشركین قریش مقتول و هفتاد تن نیز اسیر گردیدند كه عباس بن عبد المطلب و عقیل بن ابیطالب هم جزو اسراء بودند و با دادن فدیه آزاد شده و اسلام اختیار كردند و بنا به نقل مورخین بیش از نیم كشته شدگان مشركین بشمشیر على بوده (3) و بقیه هم بوسیله سایر مسلمین و فرشتگان نصرت بقتل رسیده بودند و از جمله كشته شدگان سرشناس قریش بدست آنحضرت عاص بن سعید و حنظلة بن ابیسفیان (برادر معاویة) و عمیر بن عثمان (عموى طلحه) بودند. (4)

بالاخره جنگ بنفع مسلمین و شكست مشركین خاتمه یافت و مسلمین فاتحانه بمدینه مراجعت كردند و نام نامى على علیه السلام بعنوان شجاع بى نظیرى در میان عرب بلند آوازه گشت و كسى را جرأت و یاراى آن نبود كه مقابله با او را حتى در اندیشه و ذهن خود مجسم سازد.

غزوه احد:

احد نام كوه بزرگ و مشهورى است كه تقریبا در شش كیلومترى مدینه قرار گرفته و غزوه احد در ماه شوال سال سیم هجرى در دامنه كوه مزبور واقع گردیده است.

شكست قریش در غزوه بدر كه موجب آبرو ریزى و از دست رفتن عده‏اى از رجال آنها شده بود زمینه را براى جنگ دیگرى آماده میكرد زیرا خانواده كشته شدگان مانند عكرمة بن ابى جهل و صفوان بن امیه در مكه عزادار بوده و براى انتقامجوئى،مردم مكه را براى مقابله و مقاتله مسلمین تحریص میكردند،ابوسفیان بن حرب كه در رأس كفار قریش بود مردم را دور خود جمع نموده و براى اعاده حیثیت خود آنها را بجنگ آماده میساخت و حتى اموال شخصى خود را در اختیار آنان‏گذاشت كه بمصارف جنگى برسانند. (5)

هند دختر عتبه و زن ابوسفیان نیز بهمراهى چند زن دیگر دف زنان مردم را بخونخواهى كشته شدگان خویش دعوت میكردند با این ترتیب ابوسفیان در حدود پنجهزار سوار و پیاده را تجهیز نموده و راه مدینه را با عده تحت فرماندهى خود در پیش گرفت.

چون رسول اكرم از این قضیه مطلع شد فورا اصحاب را جمع آورى كرده و مطلب را با آنها در میان نهاد گروهى اظهار نمودند كه باید در شهر مانده و حالت تدافعى گرفت ولى بعضى را عقیده بر این بود كه باید از شهر بیرون رفت و بحمله پرداخت بالاخره مسلمین آماده جنگ شدند و خود پیغمبر صلى الله علیه و آله نیز لباس جنگ پوشید و با عده‏اى در حدود هفتصد نفر آماده مقابله با دشمن گردید و على علیه السلام را هم بسمت پرچمدارى تعیین فرمود همچنانكه در كلیه جنگها پرچمدارى بعهده او بود چون پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله باحد رسید براى اینكه از حمله ناگهانى و پشت سرى دشمن غافل نباشد عده‏اى را (در حدود پنجاه نفر) تحت فرماندهى عبد الله بن جبیر بر دهانه شكافى كه براى این كار مناسب بنظر میرسید گماشت و این پیش بینى پیغمبر نیز كاملا صحیح بود زیرا ابوسفیان هم خالد بن ولید را با جمعى تقریبا چهار برابر عده عبد الله در كمین آنها گذاشته بود كه پس از در آویختن دو لشگر بهم از پشت سر بمسلمین حمله نماید.

بارى جنگ شروع شد و بیشتر مبارزان قریش بدست على علیه السلام كشته شدند و پرچمدار ابیسفیان بنام طلحة بن ابى طلحة مرد نیرومندى بود و او را كبش الكتیبة (قوچ لشگریان) میگفتند بمبارزه على علیه السلام آمد و آنحضرت چنان ضربتى بر كله او زد كه چشمانش از حدقه بیرون افتاد و نعره زد و بهلاكت رسید سپس برادر طلحه پرچم را بدست گرفت و او نیز كشته شد و حمزه نیز با كمال رشادت مبارزان قریش را طعمه شمشیر خود میساخت و در اثر كشته شدن جنگجویان قریش شكست فاحشى در لشگریان دشمن نمودار شد و مسلمین با اینكه‏تعدادشان خیلى كمتر از آنها بودند بر آنها مسلط گشته و نسیم فتح و پیروزى بر پرچم اسلام وزیدن گرفت،مشركین در حال فرار بودند و گروهى از مسلمین به تعاقب دشمن شتافته عده‏اى نیز مشغول جمع آورى اموال آنها گردیدند.

در اینموقع كسانى كه بر دهانه دره گماشته شده بودند بى انضباطى كرده و بر خلاف دستور پیغمبر صلى الله علیه و آله از فرمان عبد الله سرپیچى نمودند و بگمان اینكه فتح مسلمین كاملا حتمى بوده و ماندن آنان در محل مزبور لزومى ندارد پست نگهبانى خود را ترك كرده و بیش از چند نفر از آنها در محل خود باقى نماندند.

خالد بنولید كه منتظر چنین فرصتى بود با سواران خود راه دهانه را پیش گرفت و آن عده ناچیز را از بین برده و از پشت سر بمسلمین حمله نمود فراریان قریش كه از پشت جبهه صداى خالد را شنیدند مجددا مراجعت كرده و از دو طرف بر مسلمین حملات سختى بردند و چون تعداد مسلمین كم بوده و بحالت تفرقه و پراكنده جنگ میكردند شكستى بآنها روى داده و در نتیجه متوارى گردیدند در این جنگ حمزة بن عبد المطلب بدرجه رفیعه شهادت رسید و جگرش را بدستور هند (مادر معاویه) از سینه‏اش در آوردند و آن ملعونه هم مقدارى از آنرا در دهان گرفته و جوید و از آنروز به هند جگر خوار مشهور شد خود پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله از ناحیه پیشانى صدمه دید و دندان مباركش شكست و بغیر از على علیه السلام و دو نفر دیگر كسى مراقب آنحضرت نبود.

على علیه السلام با حملات حیدرانه خود گروه مشركین را از هر طرف كه به پیغمبر حمله میآوردند پراكنده میساخت و خود را پروانه وار بدور شمع وجود آنجناب بگردش در میآورد.

فداكارى على علیه السلام در جنگ احد صفحه درخشانى در تاریخ زندگانى او گشود كه سطور طلائى آن با نداى جبرئیل كه میگفت.لا سیف الا ذوالفقار و لا فتى الا على مزین گردید . (6)

شیخ مفید از عكرمه او نیز از خود على علیه السلام نقل میكند كه فرمود چون در غزوه احد مردمان از اطراف پیغمبر صلى الله علیه و آله پراكنده شدند مرا بر آن‏حضرت چنان بى تابى فرا گرفت كه هرگز نظیر آنحالت را در خود ندیده بودم پیش روى او شمشیر میزدم كه یكمرتبه برگشتم و او را ندیدم با خود گفتم رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم كه فرار نمیكند و در میان كشته شدگان هم او را ندیدم و گمان كردم كه از میان ما بآسمان بالا رفته است پس غلام شمشیر را شكسته و با خود گفتم با این شمشیر براى دفاع از رسول خدا صلى الله علیه و آله آنقدر قتال میكنم تا كشته شوم و بر آن جماعت حمله كردم آنها از جلو شمشیر من گریخته و راه باز كردند كه ناگاه دیدم پیغمبر صلى الله علیه و آله بیهوش بزمین افتاده است بالاى سرش ایستادم چشمان مباركش را باز كرد و بسوى من نگریست و فرمود:اى على مردم چه كردند؟

عرض كردم یا رسول الله آنها كافر شدند و بدشمن پشت كرده و ترا وا گذاشتند پیغمبر نگاه كرد و دید جمعى از لشگریان دشمن بسوى او مى‏آیند بمن فرمود یا على اینها را از من دور گردان من بدانها حمله كرده از چپ و راست شمشیر زدم تا آنها فرار كرده و تار و مار شدند .پیغمبر فرمود یا على آیا مدح خود را در آسمان نمیشنوى كه فرشته‏اى بنام رضوان ندا میكند :لا سیف الا ذوالفقار و لا فتى الا على؟ من اشگ شادى ریختم و خداوند سبحان را بر این نعمت سپاسگزارى كردم. (7)

استقامت و پایدارى على علیه السلام و چند نفر دیگر كه ثابت قدم مانده بودند موجب شد كه مشركین از مدینه چشم پوشیده و راه مكه را در پیش گرفتند.على علیه السلام با اینكه خود بشدت مجروح بود پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله را از نظر دور نداشت و براى شستن دست و روى آنحضرت با سپر خود آبى تهیه كرد و چون رسول خدا دست و روى خود را شست فرمود غضب خدا بر آن قومى كه رخسار پیغمبر خود را خونین كردند. (8)

غوغاى جنگ فرو نشست و از گروه مسلمین هفتاد نفر مقتول و بقیه نیز فرار كرده بودند و تنها قهرمان نامى این جنگ كه افتخار فتوت را در سایه این فداكارى بى نظیر بدست آورده بود على علیه السلام بود كه چندین زخم مرد افكن به بدن‏مباركش اصابت كرده بود كه هر یك از آنها به تنهاى قادر بود یك مبارز نامى را از پا در آورد كثرت زخمها و جاى شمشیرها در بدن آنحضرت همه را به تعجب و حیرت انداخته بود كه یك جوان 26 ساله با تن آغشته بخون چگونه هنوز زنده مانده است ولى آنها نمیدانستند كه یك روح بزرگ و قوى و یك ایمان خالص و محض در آن پیكر زخمدار وجود داشت كه آنهمه سختى‏ها و ناملایمات را با كمال رضایت و خرسندى تحمل مینمود.

نبى اكرم بمدینه مراجعت فرمود و حضرت زهرا علیها السلام با ظرف آبى كه براى شستن صورت پدرش در دست داشت آنحضرت را استقبال كرد على علیه السلام نیز در حالیكه دستش تا بازو خون آلود بوده رسید و ذوالفقار را بفاطمه داد و فرمود خذى هذا السیف فقد صدقنى الیومـاین شمشیر را بگیر كه امروز (ایمان و شجاعت) مرا تصدیق نمود سپس فرمود:

أفاطم هاك السیف غیر ذمیم‏ 
فلست برعدید و لا بملیم‏ 
لعمرى لقد اعذرت فى نصر احمد 
و طاعة رب بالعباد علیم‏ 
أمیطى دماء القوم عنه فانه‏ 
سقى ال عبد الدار كأس حمیم

اى فاطمه بگیر این شمشیر را كه نكوهیده نیست و من ترسو و لرزان و ملامت كننده نیستم (در انجام وظیفه‏ام كوتاهى نكرده‏ام كه خود را ملامت كنم) ـبجان خودم سوگند در یارى پیغمبر و طاعت پروردگارى كه باعمال بندگان دانا است كوشش نمودم،خونهاى مردمان را از این شمشیر پاك كن كه این شمشیر جام مرگ را بخاندان عبد الدار (پرچمداران قریش) خورانید .

رسول اكرم صلى الله علیه و آله نیز بفاطمه علیها السلام فرمود.

خذیه یا فاطمة فقد ادى بعلك ما علیه و قد قتل الله بسیفه صنادید قریش.

اى فاطمه بگیر شمشیر را كه شوهرت امروز دین خود را اداء نمود و خداوند بوسیله شمشیر او بزرگان قریش را نابود ساخت. (9) شكستى كه در این جنگ بمسلمین رسید در نتیجه یك بى انضباطى كوچك و عدم دقت در اجراى دستور نظامى پیغمبر صلى الله علیه و آله بود و در عین حال تجربه تلخى بدست آنها داد كه بعدها براى آنان مورد عبرت قرار گرفت و آیه شریفه نیز باین موضوع اشاره فرماید:

و لقد صدقكم الله وعده اذ تحسونهم باذنه حتى اذا فشلتم و تنازعتم فى الامر و عصیتم من بعد ما اریكم ما تحبون منكم من یرید الدنیا و منكم من یرید الاخرة ثم صرفكم عنهم لیبتلیكم و لقد عفى عنكم و الله ذو فضل على المؤمنین. (10)

غزوه بنى نضیر:

پس از پایان غزوه احد بعضى از ساكنین محلى مدینه مانند طوایف یهود بنى نضیر و بنى قریظه از این پیشامد خوشحال شده و بعضى از قبایل هم كه پیمان دوستى و یا پیمان عدم تعرض با پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله بسته بودند نقض عهد نمودند.

بنابر این چنین بنظر میرسید كه پیش از جنگ با قریش لازم است نفوذ و امنیت كامل را در مدینه برقرار نمود و سپس بدفع قریش پرداخت لذا در سال چهارم هجرى كه فاصله میان غزوه احد و خندق بود مسلمین آماده قتال با بنى نضیر شده و براى محاصره آنها در ربیع الاول سال مزبور از مدینه بیرون شدند.

فرمانده این ستون اعزامى على علیه السلام بود كه با رشادت و شجاعت ویژه خود آنها را مجبور به تسلیم نمود و پیمان بستند كه پیغمبر صلى الله علیه و آله از خون آنان در گذرد و آنها نیز از حومه مدینه خارج شده و بشام روند. (11)

رسول خدا صلى الله علیه و آله این شرط را پذیرفته و دستور داد كه هر سه نفر یك شتر ببرند و اموال خود را نیز بر آن شتر بار نهند،پس از خروج بنى نضیر از مدینه اموال و اراضى زراعى آنها نصیب مسلمین گردید.این واقعه كه پس از غزوه احد روى داد براى تحكیم موقعیت مسلمین بسیار مناسیب بوده و پیغمبر صلى الله علیه و آله با كمال قدرت و مهارت و تدبیر توانست در مدت كمى نفوذ از دست رفته را جبران نماید و بر وسعت قلمرو و اقتدار خود افزوده و دشمنان دین را منكوب سازد.

پى‏نوشتها:

(1) سوره مباركه انفال آیه 5

(2) سوره آل عمران آیه .123

(3) شیخ مفید در كتاب ارشاد اسامى 36 نفر را كه بدست على علیه السلام كشته شده‏اند ثبت نموده است.

(4) ارشاد مفید باب 2 فصل 18ـكشف الغمه ص 53ـاعلام الورى و كتب دیگر.

(5) تاریخ طبرى.

(6) سیرة ابن هشام جلد 2 ص 100ـتاریخ طبرى.

(7) ارشاد مفید جلد 1 باب دوم فصل 22 حدیث 6ـاعلام الورى.

(8) تاریخ یعقوبى.

(9) كشف الغمه ص 56ـارشاد مفید جلد 1 باب 2 فصل 22ـاعلام الورى.

(10) سوره آل عمران آیه 152 و آیه‏هاى بعد.

(11) تاریخ طبرى


[ سه شنبه 1 شهریور 1390 ] [ 11:10 ب.ظ ] [ ناصر طاهری ]

نیازمندى خلفاء بوجود على علیه السلام


لا ابقانى الله لمعضلة لم یكن لها ابو الحسن.

(عمر بن خطاب)

على علیه السلام در مدت خلافت ابوبكر و عمر و عثمان كه قریب 25 سال بطول انجامید اگر چه ظاهرا خود را كنار كشیده و خانه نشین شده بود ولى در مسائل غامض علمى و قضائى و سیاسى كه خلفاى مزبور را عاجز و درمانده میدید براى حفظ اسلام و روشن نمودن حقایق دینى خطاها و لغزشهاى آنها را تذكر داده و راهنمائى میفرمود و همگان را از رأى صائب خود بهره‏مند میساخت و چه بسا كه خلفاء ثلاثه شخصا در حل معضلات از او استمداد مى‏جستند و اگر على علیه السلام دخالت نمیكرد جنبه علمى اسلام بعلت نادانى و آشنا نبودن خلفاء بحقیقت امر صورت واقعى خود را از دست میداد،براى نمونه بچند مورد ذیلا اشاره میگردد.

1ـدر زمان خلافت ابوبكر مردى شراب خورده بود ابوبكر دستور داد او را حد بزنند،مرد شرابخوار گفت من از حرمت خمر بى خبر بودم و الا مرتكب نمیشدم،ابوبكر مردد و متحیر ماند و موضوع را با على علیه السلام در میان نهاد حضرت فرمود هنگامیكه مهاجر و انصار جمع هستند یك نفر با صداى بلند از آنها سؤال كند كه آیا كسى از شما حرمت خمر را باین شخص گفته یا نه؟

اگر دو نفر شهادت دادند حد بزنند و الا او را بحال خود وا گذارند،ابوبكر بهمین نحو عمل نمود و كسى شهادت نداد معلوم شد كه آنمرد در دعوى خود راستگو بوده است لذا از جرم وى چشم پوشى شد و او را گفتند توبه كن كه دیگر چنین‏كارى نكنى.

2ـیكى از علماى یهود بنزد ابوبكر آمده و گفت آیا تو جانشین پیغمبر این امت هستى؟گفت آرى!

یهودى گفت ما در توراة دیده‏ایم كه جانشینان پیغمبران در میان امت آنان دانشمندترین امت باشند پس مرا آگاه گردان كه خداى تعالى كجا است آیا در آسمان است یا در زمین؟

ابوبكر گفت او در آسمان و بر عرش است،یهودى گفت در اینصورت زمین از وجود خدا خالى است و بنا بقول تو در جائى هست و در جائى نیست!

ابوبكر گفت این سخن زندیقان است از نزد من دور شو وگرنه ترا میكشم!یهودى در حال تعجب از سخن او از نزد وى دور شد در حالیكه اسلام را مسخره میكرد،على علیه السلام از مقابل روى او ظاهر شد و فرمود اى یهودى آنچه تو پرسیدى و آنچه در پاسخ شنیدى من دانستم ما مى‏گوئیم خداوند عز و جل جا و مكان را آفرید و براى او جا و مكانى نیست و بالاتر از اینست كه مكانى او را در بر گیرد بلكه او در هر مكانى هست اما نه بدینصورت كه تماس و نزدیكى با مكان داشته باشد علم او هر آنچه را كه در مكان است فرا گرفته است و چیزى وجود ندارد كه از حیطه تدبیر او بیرون باشد و براى تأیید صحت آنچه گفتم از كتاب خود شما خبر میدهم و اگر دانستى كه درست است آیا ایمان میآورى؟یهودى گفت آرى.

فرمود آیا در بعضى از كتابهاى خود ندیده‏اید كه روزى موسى بن عمران نشسته بود ناگاه فرشته‏اى از جانب مشرق نزد او آمد و موسى از او پرسید از كجا آمدى؟گفت از جانب خداى عز و جل،و فرشته‏اى از سوى مغرب پیش او آمد موسى بدو گفت از كجا آمدى؟گفت از نزد خداوند عز و جل،آنگاه فرشته دیگرى نزد او آمد و گفت از آسمان هفتم از نزد خداوند عز و جل آمده‏ام،و سپس فرشته دیگر نزد او آمد و گفت از زمین هفتم از جانب خداى عز و جل آمده‏ام،موسى علیه السلام گفت منزه است آن خدائى كه جائى از او خالى نیست و بهیچ جا نزدیكتر از جاى دیگر نیست.یهودى گفت گواهى دهم كه این سخن حق است و باز گواهى دهم كه تو سزاوارترى بجانشینى پیغمبرت از كسى كه بزور آنرا تصاحب نموده است (1) .

3ـپس از رحلت پیغمبر صلى الله علیه و آله جماعتى از یهودیان بمدینه آمده گفتند در مورد اصحاب كهف قرآن میگوید:و لبثوا فى كهفهم ثلاث مأة سنین و ازدادوا تسعا (2) اصحاب كهف سیصد و نه سال در غار خوابیدند) در صورتیكه (در تورات) باقى ماندن آنها در غار سیصد سال قید شده است و این دو با هم مخالفت دارند.

در برابر این اشكال و ایراد یهودیان نه تنها خلیفه بلكه همه صحابه از پاسخگوئى عاجز ماندند بالاخره دست توسل بدامن حلال مشكلات على علیه السلام زدند حضرت فرمود خلاف و تضادى در بین نیست زیرا از نظر تاریخ آنچه نزد یهود معتبر است سال شمسى است و در نزد عرب سال قمرى است و تورات بلسان یهود نازل شده و قرآن بلسان عرب و سیصد سال شمسى سیصد و نه سال قمرى است (زیرا سال شمسى 365 روز و سال قمرى 354 روز است و هر سال 11 روز و شش ساعت با هم اختلاف دارند در نتیجه 33 سال شمسى تقریبا 34 سال قمرى میشود و سیصد سال شمسى هم سیصد و نه سال قمرى میباشد) (3) .

4ـابن شهر آشوب روایت كرده كه از ابوبكر پرسیدند مردى صبحگاه زنى را تزویج نمود و آن زن شبانگاه وضع حمل كرد و آنمرد هم اجلش رسید و مرد مادر و فرزند دارائى او را بعنوان ارثیه تصاحب كردند در چه صورتى این موضوع امكان پذیر است؟

ابوبكر از پاسخ عاجز ماند،و على علیه السلام فرمود آنمرد كنیزى داشته كه قبلا او را باردار كرده بود چون موقع وضع حملش نزدیك شد او را آزاد كرد آنگاه در موقع صبح تزویجش نمود و شبانگاه زن وضع حمل كرد و چون شوهرش مردمیراث او را مادر و فرزند تصاحب كردند . (ابوبكر در اثر اینگونه درماندگیها در برابر پرسشهاى مردم بود كه میگفت اقیلونى و لست بخیركم و على فیكم) .

5ـدو مرد صد دینار در كیسه‏اى گذاشته و آنرا در نزد زنى بامانت سپردند و باو گفتند هرگاه ما هر دو با هم نزد تو آمدیم امانت ما را رد كن و اگر یكى از ما بدون دیگرى بیاید آنرا پس مده،چون مدتى از این ماجرا گذشت یكى از آندو مرد نزد زن آمد و گفت رفیق من وفات كرده است صد دینار ما را بده،زن از دادن امانت خوددارى كرد آنمرد نزد اقوام زن رفت و مطلب را بآنان بازگو كرد و در اثر فشار و توصیه آنان،آنزن امانت را رد نمود،پس از یكسال رفیق آنمرد آمد و گفت صد دینارى كه در نزد تو بامانت گذاشته‏ایم باز ده!زن گفت مدتى پیش رفیق تو آمد و اظهار نمود كه تو وفات كرده‏اى و من هم امانت را باو پس دادم،آنمرد اصرار نمود و كار بمرافعه كشید و هر دو نزد عمر آمدند و جریان امر را باو باز گفتند عمر بآن زن گفت تو ضامن امانتى و باید پول را باین مرد بپردازى!زن گفت ترا بخدا تو میان ما قضاوت مكن ما را پیش على بن ابیطالب بفرست تا او میان ما حكم كند عمر قبول كرد و چون آنها نزد على علیه السلام آمدند آنحضرت دانست كه آندو مرد با هم تبانى كرده و حیله نموده‏اند لذا بآن مرد فرمود در موقع سپردن امانت مگر شرط نكردید كه براى گرفتن آن باید هر دو با هم بیائید و اگر یكى از ما بیاید پول را پس مده؟عرض كرد چرا،على علیه السلام فرمود پول تو نزد ما حاضر است برو رفیق خود را هم بیاور و آنرا باز گیرید! (آنمرد حیله‏گر سرافكنده بازگشت) (4) .

6ـزن دیوانه‏اى را بجرم فجور نزد عمر آوردند دستور داد سنگسارش كنند!حضرت امیر علیه السلام نیز حضور داشت بعمر فرمود مگر نشنیده‏اى كه رسول خدا چه فرموده است؟عمر گفت چه فرموده است؟حضرت گفت رسول خدا فرموده است كه از سه كس قلم برداشته شده است:از دیوانه تا عقل خود را باز یابد،از طفل تا بالغ شود،از شخص خوابیده تا بیدار گردد،آنگاه عمر زن را رها نمود (5) .ـزن بار دارى را هم باتهام فجور نزد عمر آوردند،عمر از او پرسید آیا مرتكب فجور شده‏اى؟زن اعتراف نمود و عمر دستور داد سنگسارش كنند،موقعیكه او را براى اجراى حكم مى‏بردند على علیه السلام با او برخورد نمود و پرسید این زن را چه میشود؟عرض كردند عمر دستور رجم داده است،على علیه السلام او را نزد عمر برگردانید و فرمود آیا دستور دادى كه او را رجم كنند؟عمر گفت بلى خودش نزد من بفجور اعتراف نمود!فرمود این حكم تو درباره این زن است به طفلى كه در شكم اوست چه حكمى دارى؟سپس فرمود شاید تو بر او بانگ زده‏اى و یا ترسانیده‏اى (از ترس و وحشت اعتراف بفجور كرده است) عمر گفت همینطور است!على علیه السلام فرمود مگر نشنیدى كه رسول خدا فرمود بر كسى كه پس از بلا و زحمت اعتراف كند حد نیست زیرا هر كس را در بند كنند یا زندانى نمایند یا بترسانند او را اقرارى نباشد (بزور و ترس اقرار گرفتن ارزش قضائى ندارد) آنگاه عمر زن را رها نمود و گفت:

عجزت النساء ان تلد مثل على بن ابیطالب لولا على لهلك عمر.زنان عاجزند كه فرزندى مانند على بن ابیطالب بزایند اگر على نبود عمر هلاك میگشت (6) .

8ـزنى را نزد عمر آوردند كه ششماهه زائیده بود عمر (بخیال اینكه مدت حمل همیشه باید 9 ماه باشد و این زن چون سه ماه زودتر وضع حمل كرده است نتیجه گرفت كه قبلا مرتكب فجور شده است لذا) دستور داد كه او را رجم كنند على علیه السلام این داورى عمر را شنید و فرمود باین زن حدى نیست،عمر كسى بخدمت آنحضرت فرستاد و پرسید كه چرا او را حدى نیست؟

على (ع) فرمود خداى تعالى فرموده است:

و الوالدات یرضعن اولادهن حولین كاملین لمن اراد ان یتم الرضاعة (7) و مادران شیر دهند فرزندانشان را دو سال كامل براى كسى كه بخواهد تمام كندشیر دادن راـسوره بقره) و همچنین فرموده است:و حمله و فصاله ثلاثون شهرا (8) دوران حمل و مدت شیرخوارگى تا از شیر باز گرفتنش سى ماه است) در اینصورت ششماه حمل اوست و 24 ماه رضاع او عمر زن را رها نمود و گفت:لو لا على لهلك عمر (9) .

9ـزن و مردى را پیش عمر آوردند،مرد بزن میگفت تو زانیه هستى زن نیز در پاسخ وى میگفت :انت ازنى منى یعنى تو از من زناكارترى،عمر دستور داد هر دو را حد بزنند حضرت امیر علیه السلام حاضر بود فرمود تعجیل در قضاوت خوب نیست و این حكم نیز درست نمى‏باشد،عرض كردند پس چه باید كرد؟

فرمود مرد را آزاد كنید و زن را دو حد بزنید زیرا زنا كردن مرد ثابت نشده است ولى زن بزنا دادن خود اقرار میكند و بمرد میگوید تو زناكارترى،در اینصورت زن باقرار خود مرتكب فجور شده كه باید حد زده شود و جرم دیگرش اینست كه بمرد نسبت زنا میدهد و او را متهم میكند در صورتیكه دلیلى براى اثبات ادعاى خود ندارد (10) .

10ـمردى كسى را كشته بود خانواده مقتول شكایت پیش عمر بردند عمر دستور داد قاتل را در اختیار پدر مقتول گذارند تا بحكم قصاص او را بقتل رساند،پدر مقتول دو ضربت سخت بر آنمرد زد و یقین بمرگ او نمود ولى چون رمقى از حیات داشت كسان وى از او پرستارى كرده و مداوا نمودند تا پس از شش ماه بهبودى كامل یافت.

پدر مقتول رورى او را در بازار دید تعجب كرد و چون نیك شناخت گریبانش را گرفت و مجددا پیش عمر آورد و ماجرا بگفت عمر براى بار دوم دستور داد كه سر از تن او برگیرند!

قاتل از على علیه السلام استغاثه نمود،آنحضرت فرمود اى عمر این چه حكمى است كه بر این مرد میكنى؟عمر گفت یا اباالحسن این شخص،قاتل پسر او است و بحكم النفس بالنفس باید كشته شود،حضرت فرمود آیا میشود كسى را دو بار كشت؟عمر متحیر ماند و سكوت نمود،آنگاه على علیه السلام به پدر مقتول گفت مگر قاتل پسرت را با دو ضربت نكشتى؟عرض كرد كشتم ولى او زنده شد و اگر مجددا او را نكشم خون پسرم هدر شود!

على علیه السلام فرمود در اینصورت باید آماده شوى اول بقصاص دو ضربتى كه باو زدى او هم دو ضربت بتو بزند آنگاه اگر تو زنده ماندى او را بكش!

پدر مقتول گفت یا ابا الحسن این قصاص از مرگ سخت‏تر است و من از این موضوع در گذشتم آنگاه با هم مصالحه نموده و آشتى كردند عمر دست برداشت و گفت:

الحمد لله انتم اهل بیت الرحمة یا ابا الحسن،ثم قال لو لا على لهلك عمر (11)

11ـدر زمان خلافت عمر دو زن بر سر طفلى منازعه نموده و هر یك ادعا میكرد كه كودك از آن اوست و هیچیك براى اثبات دعوى خود شاهد و گواهى نداشت و كس دیگرى هم جز آندو زن ادعاى فرزندى آن كودك را نمیكرد لذا این مطلب براى عمر مبهم بود و نمیدانست چه بكند ناچار بعلى علیه السلام پناه برد و از او راه حلى خواست!على علیه السلام آندو زن را نصیحت نمود و از عذاب الهى بترسانید ولى آندو بر سر حرف خود ایستاده و دست بردار نبودند چون آنحضرت پافشارى آنها را دید فرمود اره‏اى براى من بیاورید،زنها گفتند اره را براى چه میخواهى؟

فرمود میخواهم طفل را دو نیم كنم و بهر یك از شما نیمى از او را بدهم!یكى از آن دو زن سكوت نمود ولى دیگرى گفت ترا بخدا یا ابا الحسن اگر غیر از این راه چاره‏اى نیست من از سهم خود گذشتم و بآن زن بخشیدم (كه بچه را باو بدهى و اره نكنى) حضرت فرمود الله اكبر این كودك پسر تست نه پسر آن زن،اگر پسر او بود او هم مانند تو بحال این طفل دلسوزى میكرد و میترسید،زن دیگر هم اعتراف‏نمود كه حق با آندیگرى است و كودك هم از آن اوست !

غم و اندوه عمر برطرف شد و درباره امیر المؤمنین علیه السلام كه با این داورى (ابتكارى و شگفت انگیز) گشایشى در امر داورى بكار او داده بود دعا نمود (12) .

12ـدر مناقب از اصبغ بن نباته روایت شده كه پنج نفر را بجرم زنا نزد عمر آوردند و او دستور داد كه آنها را سنگسار كنند.

على علیه السلام فرمود حكم و داورى بر جان مردم باین سادگى نیست و باید بوضع و حال آنها رسیدگى نمود.

چون بتحقیق پرداختند یكى از آنها مسیحى بود و با زنى مسلمان زنا كرده بود على علیه السلام فرمود چون این مرد ذمى بوده و در پناه حكومت اسلام زندگى میكرد ذمه را در هم شكسته بنا بر این او را گردن بزنید.

مرد دومى متأهل بود و زنش نیز در كنار وى زندگى میكرد حضرت فرمود این مرد محصن (13) است و بحكم قرآن سنگسارش كنید.

مرد دیگر مجرد و بى زن بود على علیه السلام فرمود یكصد تازیانه باو بزنید.

نفر چهارم غلام و برده بود و مجازات چنین اشخاصى باندازه نصف مجازات آزادگان است لذا فرمود او را نیز پنجاه تازیانه بزنند.

نفر پنجم دیوانه بود فرمود آزادش كنند.

عمر گفت:لولا على لافتضحنا.اگر على نبود ما رسوا میشدیم.

13ـمردى كه اهل یمن بود زن خود را در یمن گذاشته و خود براى انجام كارى بمدینه آمده بود،در آن شهر با زنى مرتكب فجور شد و او را بجرم این عمل نزد عمر بردند،عمر فرمان داد سنگسارش كنند،على علیه السلام فرمود اگر چه او محصن است اما بر او رجم نیست و باید حد بزنند زیرا زن او همراهش نیست و در یمن مانده است و سزاى او مانند كیفر زناكار عزب است،عمر گفت:لا ابقانى الله لمعضلة لم یكن لها ابو الحسن. (خدا مرا بمشكلى نیاندازد كه على براى حل آن در آنجا نباشد) .ـابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه مى‏نویسد روزى نزد عمر بن خطاب سخن از زیورهاى خانه كعبه و زیادى آنها بود گروهى گفتند اگر آنها را بیرون بیاورى و بلشگریان دهى اجرش زیادتر است و خانه كعبه چه نیاز بزیور دارد.

عمر بدین فكر افتاد و از على علیه السلام پرسید كه نظر شما در این مورد چیست؟

حضرت فرمود قرآن بر رسول خدا صلى الله علیه و آله نازل شد و تمام اموال را چهار قسمت نمود یكى اموال مسلمین است كه میان ورثه تقسیم میشود و یكى فى‏ء است كه بمستحقین آن تقسیم نمودند و یكى خمس است و خداى تعالى قرار داد آنرا در جائیكه قرار داد و یكى هم صدقات است كه خداوند آنرا هم در محلهاى مصرفى آن قرار داد و زیورهاى كعبه را بحال خود گذاشت و از روى فراموشى ترك آن نفرمود و هیچ جائى بر او پوشیده نبود تو هم مانند خدا و رسولش دست بدانها دراز مكن و همانجائى كه گذاشته‏اند باقى بگذار،عمر بدستور آنحضرت ترك زیورهاى كعبه را نمود و گفت اگر تو نبودى ما رسوا میشدیم (14) .

15ـدر جنگ ایران و عرب كه عمر براى غلبه بر دشمن بمشورت مى‏پرداخت هر یك از مسلمین چیزى میگفتند از جمله گروهى را عقیده بر این بود كه لشگریان شام را جمع كرده به نهاوند بفرستد و عده‏اى معتقد بودند كه خود عمر فرماندهى جبهه را بعهده بگیرد ولى عمر توجهى بآراء آنها ننموده و رو بعلى علیه السلام كرد و گفت یا ابا الحسن چرا ما را راهنمائى نمیكنى؟على علیه السلام فرمود جمع آورى لشگریان شام و یا عزیمت خود تو به جبهه مقرون بصلاح نیست زیرا در صورت اول آن منطقه كه هم مرز كشور روم است از لشگر اسلام خالى میماند و در صورت دوم اگر تو شكست خورى دیگر براى مسلمین پناهگاهى وجود نخواهد داشت لذا از رفتن خود بجبهه صرف نظر كن و یكى از فرماندهان كار آزموده و مجرب را براى این كار برگزین و از مردم بصره هم جمعى را براى كمك برادرانشان بفرست زیرا موقعیت بصره مانند شام نیست و میتوان از آنجا نیروى لازم را بسیج نمود،عمر بدستورآنحضرت رفتار نمود و فاتح شد و در جنگ روم و عرب نیز او را راهنمائى فرمود (15) .

16ـابن صباغ مالكى در فصول المهمه مینویسد مردى را نزد عمر آوردند زیرا او در پاسخ گروهى كه از وى پرسیده بودند چگونه صبح كردى گفته بود:صبح كردم در حالیكه فتنه را دوست دارم و حق را ناخوشایند دارم و یهود و نصارى را تصدیق میكنم و بدانچه ندیده‏ام ایمان آورده‏ام و بدانچه خلق نشده اقرار میكنم!

عمر كسى را خدمت على علیه السلام فرستاد و چون آنحضرت آمد عمر گفتار آنمرد را بدانحضرت بازگو كرد.

على علیه السلام فرمود راست گفته كه فتنه را دوست دارد خداى تعالى فرماید:انما اموالكم و اولادكم فتنة (16) .و منظور از حق كه ناخوشایند اوست مرگ است كه خداى تعالى فرماید:و جاءت سكرة الموت بالحق (17) .و اینكه سخن یهود و نصارى را تصدیق میكند در اینمورد است كه خداوند فرماید:و قالت الیهود لیست النصارى على شى‏ء و قالت النصارى لیست الیهود على شى‏ء (18) .

و اما بدانچه ندیده ایمان آورده مقصودش خداوند عز و جل است كه باو ایمان آورده است و بدانچه خلق نشده اقرار میكند اقرار بقیامت است.

عمر گفت:اعوذ بالله من معضلة لا على لها. (پناه مى‏برم بخدا از مشكلى كه على براى حل آن حضور نداشته باشد) (19) طبق روایات مورخین و علماى اهل سنت عمر در موارد زیادى گفته اگر على نبود عمر هلاك میگردید چنانكه شیخ سلیمان بلخى در كتاب ینابیع المودة مى‏نویسد:

كانت الصحابة رضى الله عنهم یرجعون الیه فى احكام الكتاب و یأخذون عنه الفتاوى كما قال عمر بن الخطاب رضى الله عنه فى عدة مواطن لولا على‏لهلك عمر.

یعنى اصحاب پیغمبر صلى الله علیه و آله در احكام كتاب خدا (قرآن) باو رجوع میكردند و از آنحضرت اخذ فتوا مینمودند چنانكه عمر در جاهاى عدیده گفته است اگر على نبود عمر هلاك شده بود (20) .

عثمان نیز در زمان خلافتش در مواردى كه براى حل مشكلات علمى و قضائى احتیاج پیدا میكرد دست بدامن آنحضرت زده و از وى استمداد میكرد و بطور كلى على علیه السلام در تمام مشكلات علمى و سیاسى و معضلات فقهى و قضائى راهنماى خلفاى ثلاثه بود و براى مصلحت اسلام و مسلمین آنها را هدایت میكرد و بمنظور حفظ تشكیلات ظاهرى اسلام با كمال صبر و بردبارى سكوت كرده و نمیخواست میان امت تفرقه و پراكندگى حاصل شود و از اعمال خلاف آنها مخصوصا از روش عثمان جلوگیرى كرده و آنها را عواقب وخیم آن بر حذر میداشت.

بارها عثمان را نصیحت و دلالت نمود ولى او توجهى بنصایح على علیه السلام ننمود و عاقبت بدست مسلمین گرفتار شد و بقتل رسید.

پى‏نوشتها:

(1) ارشاد مفید جلد 1 باب دوم فصل .58

(2) سوره كهف آیه .25

(3) منتخب التواریخ ص 697 نقل از بحار الانوار.

(4) ذخائر العقبى محب الدین طبرى ص 79ـ .80

(5) كشف الغمه ص .33

(6) كشف الغمه ص .33

(7) سوره بقره آیه .233

(8) سوره احقاف آیه .15

(9) كفایة الخصام ص 680 باب .356

(10) مناقب ابن شهر آشوب.

(11) ناسخ التواریخ احوالات امیر المؤمنین.

(12) ارشاد مفید جلد 1 باب دوم فصل .59

(13) مرد یا زنى كه داراى همسر باشد در اصطلاح فقه(محصنـمحصنه) نامیده میشود.

(14) كفایة الخصام ص .684

(15) ارشاد مفیدـشرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید.

(16) سوره انفال آیه .28

(17) سوره ق آیه .19

(18) سوره بقره آیه .113

(19) فصول المهمه ص .18

(20) ینابیع المودة باب 14 ص .



[ سه شنبه 1 شهریور 1390 ] [ 11:10 ب.ظ ] [ ناصر طاهری ]

نظر رجال عامه و دیگران در باره على علیه السلام

لو ان المرتضى ابدى محله لخر الناس طرا سجدا له (شافعى)

در دو فصل گذشته آیات و احادیثى چند در مورد ولایت و فضیلت على علیه السلام از كتب معتبره عامه نقل گردید و هیچگونه استنادى بكتب و مدارك امامیه بعمل نیامد تا حقیقت امر بر همگان روشن شود و جاى مناقشه و مغالطه بر كسى باقى نماند در این فصل نیز بعقیده و نظر شخصى بعضى از رجال و علماى اهل سنت در باره على علیه السلام اشاره مینمائیم.

ابن ابى الحدید دانشمند بزرگ معتزلى در اوائل شرح نهج البلاغه چنین میگوید:

چه گویم در باره مردى كه دشمنانش بفضل و برترى او اقرار كردند و نتوانستند فضائل او را كتمان كنند و كوشش كردند كه بهر حیله و تدبیرى آن نور ایزدى را خاموش سازند لذا دست بتحریف حقائق زده و در صدد عیب جوئى در آمدند و در تمام منابر او را لعن كردند و مداحان آنحضرت را ارعاب نموده و بلكه محبوس و مقتول ساختند و از نقل هر گونه حدیث و روایتى كه متضمن فضیلت و بلند آوازى او بود مانع شدند!اما هر كارى كردند بر عظمت و علو مقام او افزوده گشت همچنانكه مشك را هر قدر پوشیده دارند عطرش آشكار گردد و آفتاب را با كف دست نتوان مستور نمود و روز روشن را اگر چشمى (در اثر نابینائى) نبیند چشمهاى دیگر آنرا ادراك نمایند.و چه گویم در حق مردى كه هر گونه فضیلتى بدو منسوب و او رئیس فضائل و چشمه جوشان آنها است و تمام مناقب را زینت و شرافت باو است و هر كس هر چه از علوم و دانشها اكتساب كرده باشد از خرمن علوم او خوشه چینى‏كرده است و معلوم است كه اشرف علوم و دانشها علم الهى است زیرا شرف علم بشرف معلوم است و این علم الهى از كلمات حكیمانه آنحضرت اقتباس شده و نقل گردیده و ابتداء و انتهایش از او است.

گروه معتزله كه اهل توحید و عدل و ارباب نظرند بزرگانشان مانند و اصل بن عطا شاگرد ابو هاشم است و ابو هاشم نیز شاگرد پدرش محمد حنفیه بوده و محمد نیز پسر على علیه السلام است كه از دریاى بیكران علوم آنجناب استفاده كرده است.و اما طائفه اشعریه این گروه نیز در علوم خود منسوب به ابو الحسن اشعرى بوده و او هم شاگرد ابو على جبائى است كه خود یكى از مشایخ معتزله است و در هر حال هر دو فرقه از آنحضرت كسب دانش كرده‏اند و امامیه و زیدیه هم كه انتسابشان به آنحضرت ظاهر و آشكار است.

و از جمله علوم علم فقه است و هر فقیهى كه در اسلام است خوشه چین خرمن فقاهت او است،فقهاى حنفى مانند ابو یوسف و محمد و غیر آنها از ابو حنیفه اخذ فقه كرده‏اند و اما شافعى كه فقیه بزرگى است فقه را از محمد بن حسن آموخته و فقه او نیز بابو حنیفه برگشت میكند.

و اما احمد بن حنبل فقه را از شافعى آموخته و در اینصورت فقه او نیز بابو حنیفه بر میگردد و ابو حنیفه خود از شاگردان حضرت صادق علیه السلام است و فقه آنجناب نیز بوسیله پدرانش بعلى علیه السلام منتهى میشود.

و اما مالك بن انس از ربیعة الرأى و او نیز از عكرمه،عكرمه هم از عبد الله بن عباس اخذ فقه نموده است و ابن عباس خود در خدمت على علیه السلام تلمذ نموده است (كه او را حبر امت گویند) و هنگامیكه باو گفتند علم تو نسبت بعلم پسر عمویت على علیه السلام بچه میزان است گفت كنسبة قطرة من المطر الى البحر المحیط.مانند قطره بارانى نسبت بدریاى بى پایان (1) !ابن ابى الحدید پس از مدح و توصیف فراوان على علیه السلام از نظر فضائل نفسانى چون شجاعت و سخاوت و عبادت و دیگر صفات عالیه انسانى و سجایاى اخلاقى مینویسد چه بگویم در باره مردى كه بر تمام مردم بهدایت سبقت جست و بخدا ایمان آورده و او را پرستش نمود در حالیكه تمام مردم روى زمین سنگ را مى‏پرستیدند و منكر خالق بودند.هیچكس جز رسول اكرم صلى الله علیه و آله بر آنحضرت در توحید سبقت نگرفت و اكثر اهل حدیث معتقدند كه او اول كسى است كه از پیغمبر تبعیت كرده و ایمان آورده است و جز عده قلیلى در این امر اختلاف نكرده‏اند و او خود فرمود انا الصدیق الاكبر و انا الفاروق الاول اسلمت قبل اسلام الناس و صلیت قبل صلواتهم.یعنى من صدیق اكبر و فاروق اولم كه پیش از اسلام مردم اسلام آوردم و پیش از نماز آنها نماز خواندم. (2)

ابن ابى الحدید چند صفحه پس از نوشتن این مطالب میگوید:فلا ریب عندنا ان علیا علیه السلام كان وصى رسول الله صلى الله علیه و آله و ان خالف فى ذلك من هو منسوب عندنا الى العناد (3) .یعنى در نزد ما شكى نیست كه على علیه السلام وصى رسول خدا صلى الله علیه و آله بوده است اگر چه كسى كه در نزد ما از اهل عناد باشد با این امر مخالف باشد.همچنین ابن ابى الحدید در مدح على علیه السلام هفت قصیده طولانى و غرا سروده است كه به القصائد السبع العلویات معروف است در قصیده اولى كه مربوط بفتح خیبر است ضمن مذمت شیخین چنین گوید :

و ما انس لا انس اللذین تقدما 
و فرهما و الفرقد علما حوب‏ 
و للرایة العظمى و قد ذهبا بها 
ملابس ذل فوقها و جلابیب‏ 
یشلهما من ال موسى شمر دل‏ 
طویل نجاد السیف اجید یعبوب‏ 
یمج منونا سیفه و سنانه‏ 
و یلهب نارا غمده و الانابیب‏ 
عذرتكما ان الحمام لمبغض‏ 
و ان بقاء النفس للنفس محبوب‏ 
لیكره طعم الموت و الموت طالب‏ 
فكیف یلذ الموت و الموت مطلوب‏ 
دعا قصب العلیا یملكها امروء 
بغیر افاعیل الدنائة مقضوب‏ 
یرى ان طول الحرب و البؤس راحة 
و ان دوام السلم و الخفض تعذیب‏ 
فلله عینا من راه مبارزا 
و للحرب كأس بالمنیة مقطوب‏ 
جواد علا ظهر الجواد و اخشب‏ 
تزلزل منه فى النزال الاخاشیب‏ 
و اصلت فیها مرحب القوم مقضبا 
جرازا به حبل الامانى مقضوب‏ 
فاشربه كأس المنیة احوس‏ 
من الدم طعیم و للدم.شریب (4) .

ترجمه ابیات:

ـو آنچه را كه فراموش كنم فرار كردن این دو نفر را فراموش نمیكنم با اینكه میدانستند كه فرار از جنگ گناه است.

ـپرچم بزرگ و با افتخار پیغمبر را با خود بردند ولى (در اثر گریختن) لباس ذلت و خوارى بدان پوشانیدند.

ـقهرمان قویدلى از آل موسى (مرحب) آندو را راند در حالیكه تیغ تیز و بلندى در دست داشت و بر اسبى چالاك سوار بود.

ـشمشیر و نیزه او مرگ میریخت و از غلاف تیغش آتش زبانه میكشید (آنها چون مرحب را چنین دیدند فرار كردند) .

ـمن عذر شما دو نفر را (كه از ترس مرحب فرار كردید) مى‏پذیرم زیرا هر كسى مرگ را دشمن داشته و دوستدار زندگى است.

ـبا اینكه هر وقت مرگ بسراغ شما میآید آنرا دوست ندارید آنوقت چگونه ممكن است خود بسراغ مرگ روید و از آن لذت ببرید؟ـشما (دو تن مرد این میدان نیستید بهتر كه) آنرا ترك گوئید و بگذارید راد مردى (على علیه السلام) آنرا مالك شود كه هرگز گرد ننگ و مذلت بر دامن مردانگیش ننشسته است.

ـاو چنان كسى است كه طول جنگ و سختى را راحتى میداند و دوام مسالمت و گوشه نشینى را رنج و عذاب میشمارد.

ـخوشا بحال چشمى كه او را در حال جنگ و مبارزه بیند با اینكه در جنگ كاسه مرگ لبریز است.

ـبخشنده قویدلى كه سوار بر اسب تیز دو بوده و بهنگام جنگ كوه‏ها (از ترس او) بلرزه در آیند.

ـو مرحب در آنجنگ شمشیر برنده‏اى را كشیده بود كه ریسمان آرزوها بوسیله آن (در اثر كشته شدن آرزو كنندگان) قطع میشد.

ـپس شجاع پر دلى (على علیه السلام) كاسه مرگ را باو نوشانید و او در جنگها (براى احیاى حق) بسیار رزمنده و كشنده بود.همچنین در قصیده خامسه كه در وصف آنحضرت سروده چنین گوید :

هو النبأ المكنون و الجوهر الذى‏ 
تجسد من نور من القدس زاهر 
و وارث علم المصطفى و شقیقه‏ 
اخا و نظیرا فى العلى و الاواصر 
الا انما الاسلام لو لا حسامه‏ 
كعفطة عنز او قلامة حافر 
الا انما التوحید لو لا علومه‏ 
كعرضة ضلیل و نهبة كافر 
هو الایة العظمى و مستنبط الهدى‏ 
و حیرة ارباب النهى و البصائر 
تعالیت عن مدح فابلغ خاطب‏ 
بمدحك بین الناس اقصر قاصر 
اذا طاف قوم فى المشاعر و الصفا 
فقبرك ركنى طائفا و مشاعرى‏ 
و ان ذخر الاقوام نسك عبادة 
فحبك اوفى عدتى و ذخائرى‏ 
و ان صام ناس فى الهواجر حسبة 
فمدحك اسنى من صیام الهواجر 
نصرتك فى الدنیا بما استطیعه‏ 
فكن شافعى یوم المعاد و ناصرى (5) .

ترجمه ابیات:

ـاوست خبر مكنون (كه جز خدا سر آنرا كس نداند) و چنان ذاتى كه از نور تابان عالم قدس در این دنیا قبول تن نموده است.

و وارث علم پیغمبر صلى الله علیه و آله و برادر اوست و در علو مقام و اخلاق كریمه نظیر و مانند اوست.

ـبدانكه اگر شمشیر او نبود اسلام از بى ارزشى مانند آب بینى بز و یا مثل تراشیده سم بود (اگر جانفشانى او در غزوات نبود اسلام رواج نمیگرفت و در نظر مشركین همچنان بى اهمیت و بى ارزش بود) .

ـبدانكه اگر علوم او نبود علم توحید در معرض شخص گمراه قرار گرفته و غارت شده كافر بود .

ـاو آیت بزرگ خدا و استنباط كننده هدایت است كه صاحبان عقل و بصیرت در وجود او بحیرت افتاده‏اند.

ـتو از مدح و توصیف بالاترى و بلیغ‏ترین خطیب موقع مدح تو در میان مردم عاجزترین درماندگان است.

ـزمانیكه گروهى بهنگام حج در مشاعر و صفا طواف میكنند قبر تو هم ركن و مشاعر من است كه آنجا طواف میكنم.

ـو اگر گروههائى از مردم براى آخرت خود عبادتى ذخیره میكنند پس بهترین و كافى‏ترین توشه و ذخیره من محبت تست.

و اگر مردم در شدت گرما براى رضاى خدا روزه میگیرند پس مدح تو بالاتر از روزه روزهاى گرم است.

ـبآنچه استطاعت داشتم در دنیا ترا (با مدح و تمجید) یارى نمودم پس تو هم در روز رستخیز شفیع و كمك من باش.و باز در قصیده فتح مكه چنین گوید:

طلعت على البیت العتیق بعارض‏ 
یمج نجیعا من ظبى الهند احمرا 
و اظهرت نور الله بین قبائل‏ 
من الناس لم یبرح بها الشرك نیرا 
رقیت باسمى غارب احدقت به‏ 
ملائك یتلون الكتاب المسطرا 
بغارب خیر المرسلین و اشرف‏ 
الانام و ازكى ناعل وطأ الثرى‏ 
فسبح جبریل و قدس هیبة 
و هلل اسرافیل رعبا و كبرا 
فتى لم یعرق فیه تیم بن مرة 
و لا عبد اللات الخبیثة اعصرا 
و لا كان معزولا غداة برائة 
و لا عن صلوة ام فیها مؤخرا 
و لا كان یوم الغار یهفو جنانه‏ 
حذارا و لا یوم العریش تسترا 
حلفت بمثواه الشریف و تربة 
احال ثراها طیب ریاه عنبرا 
لاستنفدن العمر فى مدحى له‏ 
و ان لا منى فیه العذول فاكثرا
(6)

ترجمه ابیات:

ـبا لشگرى انبوه كه از تیزى شمشیرهایشان خون میچكید (بدون اطلاع قبلى) وارد مكه گردیدى .

ـو در میان طوائفى از مردم كه هنوز مشرك و بت پرست بودند نور (دین) خدا را ظاهر و آشكار نمودى.

ـبه بلندترین شانه‏اى (بدوش پیغمبر صلى الله علیه و آله براى شكستن هبل) بالا رفتى و در حالیكه فرشتگان كتاب مسطور را میخواندند نظاره میكردند.

ـبدوش بهترین پیغمبران و اشراف مردمان (كائنات) و پاكیزه‏ترین كفش پوشى كه راه رفته بر خاك.

ـپس (براى بت شكنى تو) جبرئیل از هیبت و شكوه تو تسبیح كرد و تقدیس نمود و اسرافیل هم از روى رعب تهلیل و تكبیر گفت.ـجوانمردى كه در نسب او تیم بن مرة (قبیله ابو بكر) مدخلیت ندارد و هرگز در تمام روزگارش لات خبیثه را پرستش نكرده است.

ـو نه (مانند ابو بكر) از بردن سوره برائت معزول شد و نه از امامت نماز جماعت كه قصد شروع آنرا كرده بود بر كنار گردید.

ـاو مانند ابو بكر نبود كه در غار (با اینكه پیغمبر در كنارش بود از ترس مشركین) دلش بلرزد و یا در سایبان بدر پنهان شود و جنگ نكند.

ـسوگند میخورم بجایگاه شریف آنحضرت و بخاكى كه بوى خوش آن مثل عنبر است.

ـهر آینه عمر خود را در مدح آنحضرت تمام میكنم اگر چه مرا ملامت كند كسى كه بسیار ملامت كننده باشد.

شافعى هم كه یكى از پیشوایان چهار فرقه اهل سنت است در باره حضرت امیر علیه السلام چنین گوید:

قیل لى قل فى على مدحا 
ذكره یخمد نارا مؤصده‏ 
قلت لا اقدر فى مدح امرء 
ضل ذو اللب الى ان عبده‏ 
و النبى المصطفى قال لنا 
لیلة المعراج لما صعده‏ 
و ضع الله بكتفى یده‏ 
فاحس القلب ان قد برده‏ 
و على واضع اقدامه‏ 
فى محل وضع الله یده.

ترجمه ابیات:

ـبمن گفته شد كه در باره على مدح بگو كه ذكر او آتش شعله‏ور (دوزخ) را خاموش میكند.

ـگفتم توانائى مدح كسى را ندارم كه در باره او شخص صاحب عقل بگمراهى افتاده تا جائیكه او را پرستش نموده است!

ـو پیغمبر برگزیده صلى الله علیه و آله بما فرمود كه در شب معراج چون‏بالا رفت.

ـخداوند دست خود را بدوش او نهاد كه قلب وى احساس آرامش نمود.

ـو على پاى خود را در محلى گذاشت كه خداوند دست عنایتش را در آنجا نهاده بود (اشاره است ببالا رفتن على علیه السلام روى دوش پیغمبر صلى الله علیه و آله براى شكستن بت هبل) .

همچنین شافعى در باره آنحضرت گوید:

احب علیا لا ابالى و ان فشا 
و ذلك فضل الله یؤتیه من یشاء 
انا عبد لفتى انزل فیه هل اتى‏ 
الى متى اكتمه،اكتمه الى متى.

ـعلى را دوست دارم (و از دشمنان) باك ندارم اگر چه آشكار شود و این دوستى فضل خدا است كه بهر كه خواست میدهد.

ـمن بنده آن جوانمردى هستم كه سوره هل اتى در شأن او نازل شده تا كى آنرا پنهان كنم و تا كى آنرا بپوشانم.و باز در مدح خاندان پیغمبر صلى الله علیه و آله گوید:

اذا فى مجلس ذكروا علیا 
و شبلیه و فاطمة الزكیة 
یقال تجاوزوا یا قوم هذا 
فهذا من حدیث الرافضیة 
هربت الى المهیمن من اناس‏ 
یرون الرفض حب الفاطمیة 
على ال الرسول صلوة ربى‏ 
و لعنته لتلك الجاهلیة

ـزمانیكه در مجلسى على و حسنین و فاطمه علیهم السلام ذكر میشوند.

ـگفته میشود كه اى قوم از این سخنان بگذرید كه اینها از سخنان رافضى‏ها است.

ـبسوى خداوند مهیمن میگریزم از مردمى كه دوستى اولاد فاطمه را رفض مى‏بینند.

ـدرود پروردگار من بر اولاد رسول صلى الله علیه و آله باد و لعنت او برچنین جاهلیتى .

عمرو عاص نیز در مدح على علیه السلام قصیده‏اى دارد معروف بجلجلیه كه در آن بماجراى روز غدیر اشاره كرده و ولایت آنحضرت را تصدیق و تأیید كرده است و جریان امر بدینقرار بوده كه پس از آنكه عمرو عاص چنانكه سابقا اشاره شد از جانب معاویه بحكومت مصر منصوب گردید معاویه از او تقاضاى خراج مصر را نمود عمرو اعتنائى نكرد معاویه براى بار دوم و سیم قضیه را تعقیب كرد عمرو در پاسخ معاویه قصیده غرائى سروده و باو ارسال نمود علامه امینى آنرا در جلد دوم الغدیر آورده و دانشمند محترم محمد على انصارى نیز قصیده مزبور را بصورت نظم ترجمه كرده است و ما ذیلا همان ترجمه را مینگاریم:

معاویه هلا اى مرد جاهل‏ 
نقاب جهل را از رخ فرو هل‏ 
مگر كردى تو مكر من فراموش‏ 
بصفین در چنان غوغاى هائل‏ 
گروهى سوى تو از مردم شام‏ 
نهاده رو بدستور تو مایل‏ 
بدانها گفتمى هر فرض و واجب‏ 
بدون حب تو كارى است باطل‏ 
تمام،این‏گفته را از من شنفتند 
ز حق گرداند روى آن جیش غافل‏ 
ز من پرسان همه جهال شامى‏ 
كه آیا ما ببریم از على دل؟ 
بگفتم باید آرى برگزیدن‏ 
چنان مفضول بر آن مرد فاضل‏ 
على چون خون عثمان ریخت بر خاك‏ 
از او ریزید خون چون دمع هاطل‏ 
چو جیش شام از من این شنیدند 
بجنگ و كینه گردیدند شاغل‏ 
همه بند كمر را تنگ بستند 
كه جویند از غضنفر خون نعثل‏ 
على چون اژدهاى مردم او بار 
چو دیدم پاره كرد از ما سلاسل‏ 
مصاحف بر سنان نیزه بستم‏ 
برایت كردم آسان كار مشكل‏ 
بلشگر كشف عورت یاد دادم‏ 
كه چون باید عقب زد شیر مقبل‏ 
به پیش نیش تیغ شیر یزدان‏ 
بروى خاك،خود كردم شل و ول‏ 
معاویه مگر كردى فراموش‏ 
نمودم دومة الجندل چو منزل‏ 
چو عجل سامرى آن اشعرى مرد 
ابو موسى سفیه و غیر عاقل‏ 
مرا دانست همچون خویش نادان‏ 
چنان گاوى مرا بد در مقابل‏ 
بنرمیها چنانش بردم از راه‏ 
كه مقصودم همه زو گشت حاصل‏ 
على را از خلافت خلع كردم‏ 
بسان خلع خاتم از انامل‏ 
ترا پوشاندم آن جامه به پیكر 
چنان نعلى كه پوشانى بناعل‏ 
پس از مأیوسى از كار خلافت‏ 
شدى از من تو سر خیل قبائل‏ 
ترا من بر سر منبر نشاندم‏ 
همه رنج تو از من گشت زایل‏ 
ترا من كرده‏ام مشهور آفاق‏ 
خر و بار است مشهور از اوائل‏ 
بدان اى زاده هند جگر خوار 
اعالى نیز دانند و اسافل‏ 
اگر نیرنگ و مكر من نمى‏بود 
نمى‏بودى خلافت را تو شامل‏ 
بدل كردم بدنیا دین خود را 
فكندم خود بچاهى گود و هائل‏ 
مگر ما،در غدیر خم نبودیم‏ 
محمد نزد طفل و پیر و كامل‏ 
بفرمان خدا با ساربان گفت‏ 
الا یا ناقگى محمل فرو هل‏ 
سریرى از جهاز اشتران ساخت‏ 
كه بینندش همه خیل و قوافل‏ 
كمرگاه على را چنگ بر زد 
همه دیدیم از او دست و انامل‏ 
على را گفت میر مؤمنان است‏ 
بدان جبریل از عرش است نازل‏ 
هر آنكس را منم مولا و آقا 
على مولا است گر دانا و جاهل‏ 
هر آنكس عهد ما را در شكسته است‏ 
خدا زو بشكند بند و مفاصل‏ 
عمر آن كوترا شیخ و دلیل است‏ 
به بخ بخ على را گشت قائل‏ 
بجان و دل على را دست بوسید 
به بیعت او از اول گشت داخل‏ 
من و تو هر دو،با كارى كه كردیم‏ 
بدوزخ هر دو خود كردیم داخل‏ 
كجا با خون عثمان میتوان رست‏ 
از آن موقف كه بس سختست مخجل‏ 
على در حشر فردا دشمن ما است‏ 
ز ما كیفر كشد خلاق عادل‏ 
نمیدانم چه عذر آریم فردا 
چه باید گفت پاسخ در مقابل‏ 
بمن بستى تو عهد اى زاده هند 
كه چون آن جنگ و كین گردید زایل‏ 
ز شیران حجازى بسته شد دست‏ 
كشیدى رخت از آن دریا بساحل‏ 
مرا بخشى تو استاندارى مصر 
شوم سیراب از آن شیرین مناهل‏ 
ز دین بگذشته كوشیدم كه تا آنك‏ 
ترا بر تخت بنشاندم بباطل‏ 
بتو گردید صافى عرصه ملك‏ 
همه شیران كشیدى در سلاسل‏ 
روان شد از تو فرمان در ممالك‏ 
بسویت آمد از هر سو قوافل‏ 
كنون از من خراج مصر خواهى؟ 
زهى سوداى خام و فكر باطل! 
بیاد آور همان شب را كه چون سگ‏ 
سپاهت میزدى فریاد هائل‏ 
ز دست حیدر صفدر فتاده‏ 
بچرخ چارمین بانگ زلازل‏ 
ز تیغ مالك اشتر طپیده‏ 
بخون سر لشگرانت همچو بسمل‏ 
ز ترس و بیم مردان عراقى‏ 
بگردت لشگرت نوح ثواكل‏ 
تو چون مرغى كه سخت افتاده در دام‏ 
رهائى خواستى زان دام مشكل‏ 
بدان وسعت فضا بر سینه‏ات تنگ‏ 
بچشمت كوه و تل چون حب فلفل‏ 
بذیل من زدى دست و من از مكر 
از آن آشوب كردم راحتت دل‏ 
كنون یكسو نهى شرم و حیا را 
دهى تشكیل دور از من محافل‏ 
شنیدستم كه تا با عتبه گفتى‏ 
كه بنماید بمصر و نیل منزل‏ 
بحق حق شنیدم گر كه زین بعد 
نشینى بین اقران و اماثل‏ 
چنان فرعون آرى یاد از مصر 
چنان هامان ز تو كوبم كواهل‏ 
یكى لشگر روان سازم سوى شام‏ 
شرائینت بر آرند از مفاصل‏ 
ز او رنگ خلافت بر سر خاك‏ 
كشانندت نشانندت بمعزل‏ 
على شایسته او رنگ شاهى است‏ 
نه تو اى مرد رذل و پست و جاهل‏ 
كجا آنكرمك شب تاب و خورشید 
بسیمرغى مگس كى شد معادل‏ 
معاویه است مركز بر بدیها 
على مجموعه و كان فضائل
(7)

معاویه روزى از عقیل در باره على علیه السلام مطالبى مى‏پرسید عقیل جریان حدیده محماة را بمعاویه شرح داد معاویه گفت:رحم الله ابا حسن فلقد سبق من كان قبله و اعجز من یاتى بعده (8) . (خدا رحمت كند على را كه برپیشینیانش سبقت گرفت و آیندگان را عاجز و در مانده نمود) .

جار الله زمخشرى كه از فحول علماء و مفسرین اهل سنت بوده و به تعصب موصوف است میگوید در حدیث قدسى وارد است كه خداى تعالى فرماید:

لا دخل الجنة من اطاع علیا و ان عصانى،و ادخل النار من عصاه و ان اطاعنى. (داخل بهشت میكنم آنكس را كه اطاعت على را نماید اگر چه مرا نا فرمانى كند،و داخل دوزخ میكنم كسى را كه على را نافرمانى كند اگر چه مرا اطاعت كرده باشد)

آنگاه زمخشرى میگوید این رمزى نیكو است چه دوستى و حب على علیه السلام ایمان كامل است و با وجود ایمان كامل اعمال سیئه بایمان زیان نمیرساند و اینكه خداوند میفرماید اگر چه بمن عصیان نماید او را میآمرزم براى اكرام مقام على علیه السلام است.و اینكه فرمود بآتش در افكنم آنكس را كه با على عصیان ورزد اگر چه مرا اطاعت كند براى اینست كه هر كس دوستدار على نباشد او را ایمانى نیست و طاعت دیگرش از راه مجاز است نه حقیقت زیرا كه سایر اعمال وقتى حقیقى خواهند بود كه بدوستى على علیه السلام مضاف گردد.پس هر كس دوست بدارد على را البته اطاعت كرده است خدا را و هر كس مطیع خدا باشد رستگار گردد بنا بر این حب على اصل ایمان و بغض على اصل كفر بوده و در روز قیامت جز حب و بغض نیست یعنى حال مردم از این دو بیرون نیست كه یا دوستدار على هستند و یا دشمن او،دوستدار آنحضرت را سیئه و حسابى نیست و هر كس را حسابى نباشد بهشت منزل و سراى او است و دشمن او را ایمانى نیست و هر كس را ایمان نباشد خداوندش بنظر رحمت نگردد و طاعتش عین معصیت باشد و جایش در جهنم است.پس دشمن على را هرگز از گزند عذاب رهائى نیست و دوست او را در عرصه محشر توقف و درماندگى نباشد.فطوبى لاولیائه و سحقا لاعدائه.

خوشا بحال دوستانش و بدا براى دشمنانش (9) .

احمد بن حنبل كه پیشواى فرقه حنبلى است گوید:ما جاء لاحد من اصحاب رسول الله من الفضائل ما جاء لعلى (10) .یعنى آنچه از فضائل براى على علیه السلام‏آمده بهیچیك از اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله نیامده است.

ابن جوزى در تذكره خود مینویسد فضائل امیر المؤمنین علیه السلام از آفتاب و ماه مشهورتر و از سنگریزه بیشتر است و آن بر دو قسم است یكقسم از قرآن استنباط شده و قسم دیگر از سنت طاهره مفهوم میشود (11) .بعضى از محققین خارجى و مستشرقین نیز ضمن اظهار نظر در باره شخصیت على علیه السلام بولایت و خلافت بلا فصل آنحضرت هم اشاره كرده‏اند چنانكه جان دیون پورت دانشمند انگلیسى در باره یوم الانذار (كه شرحش سابقا گذشت) مینویسد كه پیغمبر در پایان كلام این جملات را با فصاحت و بلاغت بیان كرد كه از میان شما كدام كس مرا یار و یاور خواهد بود كه این بار را بر دوش گذارد؟كیست آن مردى كه خلیفه و وزیر من باشد همانطور كه هارون براى موسى بود؟

افراد حاضر در آن مجلس همه در حال بهت و سكوت ماندند و هیچكدام جرأت نكردند این عطیه خطیر را بپذیرند تا اینكه على جوان و چالاك پسر عم پیغمبر برخاست و گفت من این دعوت را مى‏پذیرم و وزارت ترا بر عهده میگیرم.محمد صلى الله علیه و آله پس از شنیدن این بیانات،على جوان و جوانمرد را در آغوش گرفت و او را بسینه‏اش چسباند و (بحاضرین) گفت برادر و وزیر مرا ببینید (12) .

توماس كارلایل انگلیسى در كتاب الابطال كه بعنوان قهرمانان بفارسى ترجمه شده است مینویسد ما چاره نداریم جز اینكه او را دوست داشته باشیم بلكه باو عشق بورزیم زیرا او جوانمردى شریف و بزرگوار بود دلش از مهر و عطوفت سرشار و در عین حال از شیر شجاع‏تر بود،او عادل بود و در این امر بقدرى افراط كرد كه حتى جان خود را نیز در راه عدالت فدا نمود (13) .

شبلى شمیل با اینكه شخص مادى است میگوید امام على بن ابیطالب بزرگ بزرگان و تنها نسخه منحصر بفردى است كه شرق و غرب،گذشته و آینده نتوانسته است صورتى كه با این اصل تطبیق كند بیرون دهد.بارون كارادیفو دانشمند فرانسوى گوید:على مولود حوادث نبود بلكه حوادث را او بوجود آورده بود اعمال او مخلوق فكر و عاطفه و مخیله خود او است پهلوانى بود كه در عین دلیرى دلسوز و رقیق القلب،و شهسوارى بود كه در هنگام رزم آزمائى زاهد و از دنیا گذشته بود بمال و منصب دنیا اعتنائى نداشت و در راه حقیقت جان خود را فدا نمود روحى بسیار عمیق داشت كه ریشه آن ناپیدا بود و در هر جا خوف الهى آنرا فرا گرفته بود.

بارى عظمت و حقانیت على علیه السلام بر تمام محققین و علماى جهان اعم از اهل سنت و دیگران ثابت و روشن است و ما براى نمونه بنگارش این مختصر اكتفا كردیم.

پى‏نوشتها:

(1) ابن ابى الحدید كه خودش معتزلى است ضمن اینكه على علیه السلام را از نظر علم میستاید منشأ علوم فرقه‏هاى معتزله و اشعریه و حنفیه و دیگران را نیز غیر مستقیم به آنحضرت نسبت میدهد و چنین وانمود میكند كه آنها هم بر حق میباشند ولى باید دانست كه این گروهها بعدا راه غیر مستقیم پیموده و از طریقه حقه امامیه خارج شده‏اند.

(2) بحار الانوار جلد 41 نقل از شرح نهج البلاغه جلد 1 ص 7ـ .14

(3) شرح نهج البلاغه جلد 1 ص .26

(4) القصائد السبع العلویاتـالقصیدة الاولى.

(5) القصائد السبع العلویاتـالقصیدة الخامسة

(6) القصائد السبع العلویاتـالقصیدة الثانیة

(7) محمد صلى الله علیه و آله پیغمبر شناخته شده جلد اول ص .367

(8) بحار الانوار جلد 42 نقل از ابن ابى الحدید.

(9) نقل از ناسخ التواریخ امام باقر جلد 7 ص 127

(10) كشف الغمه ص 48

(11) ناسخ التواریخ امام باقر جلد 7 ص 134

(12) عذر تقصیر به پیشگاه محمد و قرآن جیبى ص 27

(13) الابطال ص


[ سه شنبه 1 شهریور 1390 ] [ 11:09 ب.ظ ] [ ناصر طاهری ]



پرتوى از سیره و سیماى امیرالمؤمنین على(علیه السلام)

امیرالمؤمنین على(علیه السلام)، چهارمین پسر ابوطالب، در حدود سى سال پس از واقعه فیل و بیست و سه سال پیش از هجرت در مكّه معظّمه، از مادرى بزرگوار و باشخصیّت، به نام فاطمه، دختر اسد بن هشام بن عبدمناف ، روز جمعه سیزده رجب در كعبه به دنیا آمد.
على(علیه السلام) تا شش سالگى در خانه پدرش ابوطالب بود.
در این تاریخ كه سنّ رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) از سىسال گذشته بود در مكّه قحطى و گرانى پیش آمد و این امر سبب شد كه على(علیه السلام) به مدّت هفت سال در خانه پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله وسلم)، تا اوّل بعثت، زندگى كند و در مكتب كمال و فضیلت آن حضرت تربیت شود.
امیرالمؤمنین در خطبه 192 نهج البلاغه مىفرماید:«وَ لَقَدْ كُنْتُ أَتـَّبِعُهُ إِتّباعَ الْفَصیلِ اَثَرَ أُمِّهِ، یَرْفَعُ لى فى كُلِّ یَوْم مِنْ أَخْلاقِهِ عَلَمًا، وَ یَأْمُرُنى بِالاِْقْتِداء بِهِ.»«و من در پى او بودم چنانكه بچّه در پى مادرش، هر روز براى من از خلق و خوى خویش نشانه هاى برپا مىداشت و مرا به پیروى آن مىگماشت.»بعد از آن كه محمّد(صلى الله علیه وآله وسلم) به پیامبرى مبعوث گردید، على(علیه السلام)نخستین مردى بود كه به او گروید.
براى اوّلین بار ابوطالب پسر خود را دید كه با پسرعموى خود مشغول نمازاند.
گفت: پسر جان چه كار مىكنى؟ گفت: پدر، من اسلام آورده ام و براى خدا با پسر عموى خویش نماز مىگزارم.
ابوطالب گفت: از وى جدا مشو كه البته تو را جز به خیر و سعادت دعوت نكرده است.
ابن عبّاس مىگوید: نخستین كسى كه با رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)نماز گزارد، على بود.
روز دوشنبه رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)به مقام نبوّت برانگیخته شد، و از روز سه شنبه على نماز خواند.
در سال سوم بعثت بعد از نزول آیه «وَ أَنْذِرْ عَشیرَتَكَ الاَْقربینَ»; یعنى «خویشان نزدیكتر خود را انذار كن!» رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) بنى عبدالمطّلب را كه حدود چهل نفر بودند دعوت كرد و به آنها ناهار داد، امّا آن روز نشد سخن بگوید، روز دیگر آنها را دعوت كرد و بعد از صرف ناهار به آنها فرمود: كدام یك از شما مرا یارى كرده و به من ایمان مىآورد تا برادر و جانشین بعد از من باشد، على(علیه السلام)برخاست و فرمود: اى رسول خدا! من حاضرم تو را در این راه یارى دهم.
فرمود: بنشین.
آن گاه سخن خویش را تكرار كرد و كسى برنخاست و فقط على(علیه السلام)برخاست و فرمود: من آماده ام.
فرمود بنشین.
بار سوم رسولخدا(صلى الله علیه وآله وسلم)سخن خود را تكراركرد.
باز على(علیه السلام) برخاست و آمادگى خود را براى یارى و همراهى پیامبر اعلام كرد.
پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود:«إِنَّ هذا أَخى وَ وَصِیّیى وَ وَزیرى وَ وارِثى وَ خَلیفَتى فیكُمْ مِنْ بَعْدى.» «این على، برادر و وصىّ و وارث و جانشین من در میان شما پس از من مىباشد.»بعد از سیزده سال دعوت رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) در مكّه، مقدّمات هجرت آن حضرت به مدینه فراهم شد.
در شب هجرت، پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله وسلم) به على(علیه السلام)فرمود: لازم است در بستر من بخوابى، على(علیه السلام) در بستر رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)خوابید و آن شب كه اوّل ربیع الاوّل سال چهاردهم بعثت بود، لیلة المبیت نامیده مىشود و بر اساس روایات در همین شب آیه اى درباره على(علیه السلام)نازل شد.
چند شب پیش از هجرت، شبى رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)، همراه على(علیه السلام) به جانب كعبه حركت كردند.
پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله وسلم) به على(علیه السلام)فرمود: روى شانه من سوار شو.
على(علیه السلام) روى شانه رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) سوار شد و مقدارى از بتهاى كعبه را از جا كندند و درهم شكستند و آنگاه متوارى شدند تا قریش ندانند كه این كار را چه كسى انجام داده است.
بعد از هجرت پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله وسلم)، على(علیه السلام) به فاصله سه روز بعد، از آن كه امانت هاى رسول خدا را به صاحبانش داد، همراه فواطم; یعنى مادرش فاطمه بنت اسد و فاطمه دختر رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) و فاطمه دختر زبیر و مسلمانانى كه تا آن روز موفّق به هجرت نشده بودند، عازم مدینه گردید.
وقتى وارد مدینه شد پاهایش مجروح شده بود، رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) چون او را دید از فداكارى آن حضرت قدردانى و تشكر كرد.
در سال اوّل هجرت كه پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله وسلم) میان مهاجر و انصار رابطه برادرى را برقرار ساخت به على(علیه السلام) فرمود: «أَنْتَ أَخی فِی الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ.»«تو در دنیا و آخرت برادر من هستى.»در سال دوم هجرت، امیرالمؤمنین(علیه السلام) با فاطمه زهرا(علیها السلام) ازدواج كرد.
در رمضان سال دوم هجرت، دو افتخار بزرگ نصیب على بن ابیطالب(علیه السلام) شد; روز نیمه ماه رمضان سال دوم (یا سوم) خداوند، امام حسن مجتبى(علیه السلام) را به على(علیه السلام)داد و در هفدهم ماه رمضان سال دوم، جنگ بدر پیش آمد كه شجاعت و قهرمانى امیرالمؤمنین(علیه السلام) زبانزد خاصّ و عامّ گردید.
شیخ مفید مىگوید: مسلمانان در جنگ بدر هفتاد نفر از كفّار را كشتند كه 36 نفر آنها را على(علیه السلام) به تنهایى كشت و در كشتن بقیّه هم دیگران را یارى نمود.
در شوّال سال سوم هجرت، غزوه معروف اُحُد پیش آمد.
نام على(علیه السلام)در این غزوه هم مانند «بدر» پرآوازه است.
در همین غزوه بود كه رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)در باره على(علیه السلام)فرمود : «إِنِّ عَلِیًّا مِنّى وَ أَنَا مِنْهُ.» «همانا على از من است و من از اویم.»و در همین غزوه بود كه منادى در آسمان ندا كرد : «لا سَیْفَ اِلاّ ذُوالْفَقارِ وَ لا فَتى اِلاّ عَلِىٌّ.» «شمشیرى جز ذوالفقار و جوانمردى جز على نیست.»در سال سوم (یا چهارم) هجرت بود كه خداوند متعال، امام حسین(علیه السلام) را به امیرالمؤمنین عطا فرمود، پسرى كه نُه نفر امام بر حقّ از نسل مبارك وى پدید آمدند.
در شوّال سال پنجم، غزوه خندق (یا احزاب) پیش آمد و على(علیه السلام) در مقابل عمرو بن عبدود به مبارزه ایستاد، رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود:«بَرَزَ الاِْیمانُ كُلُّهُ إِلَى الشِّرْكِ كُلِّهِ.» «تمام ایمان كه على است در مقابل تمام شرك كه عمرو بن عبدود است به جنگ ایستاد.»و نیز فرمود:«لَمُبارَزَةُ عَلِىٍّ لِعَمْرو أَفْضَلُ مِنْ أَعْمالِ أُمّتى إِلى یَوْمِ الْقِیمَةِ.» «مبارزه على در مقابل عمرو، برتر از اعمال امّتم تا روز قیامت است.»در سال هفتم هجرت، غزوه «خیبر» روى داد كه رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود: «إِنّى دافِعٌ الرّایَةَ غَدًا إِلى رَجُل یُحِبُّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یُحِبُّهُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ، كَرّار غَیْرِ فَرّار، لا یَرْجِعُ حَتّى یَفْتَحَ اللّهُ لَهُ.»«فردا این پرچم را به دست كسى مىدهم كه خدا و رسولش را دوست مىدارد، و خدا و رسولش هم او را دوست مىدارند، و حمله كننده اى است كه گریزنده نیست و برنمىگردد تا خداوند به دست او فتح و پیروزى آوَرَد.»در سال هشتم هجرت، در بیستم ماه رمضان، رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) مكّه را فتح كرد و آخرین سنگر مستحكم بتپرستى را از میان برداشت
بعد از فتح مكّه غزوه «حنین» و سپس غزوه «طائف» پیش آمد و على(علیه السلام) همراه رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) بود، در غزوه حنین فقط نُه نفر از جمله امیرالمؤمنین با رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) باقى ماندند و دیگران گریختند.
در سال نهم هجرت، غزوه تبوك پیش آمد، و از 27 غزوه رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)، فقط در این غزوه على(علیه السلام) همراه آن حضرت نبود، چون پیغمبر او را به جانشینى خود در مدینه گذاشت، و حدیث معروف «منزلت» در همین باره است كه پیامبر اكرم به على(علیه السلام)فرمود:«أَما تَرْضى أَنْ تَكُونَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسىإِلاّ أَنَّهُ لانَبِىَّ بَعْدى.»«آیا خشنود نیستى كه منزلت تو نسبت به من، همانند منزلت هارون نسبت به موسى باشد، جز آن كه پس از من پیامبرى نیست.»و در همین سال بود كه على(علیه السلام) دستور یافت تا آیات سوره برائت را از ابوبكر بگیرد و آنها را از طرف پیغمبر بر بتپرستان بخواند.
در سال دهم هجرت، در پنجم ذىالقعده، پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله وسلم)، على(علیه السلام) را به یمن فرستاد تا مردم را به اسلام دعوت كند، و بر اثر دعوت وى بسیارى از مردم به دین مبین اسلام درآمدند.
در همین سال بود كه قضیّه «غدیر خم» پیش آمد كه رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)در آن روز ضمن معرّفى امیرالمؤمنین به عنوان جانشین خود، فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ»«هر كه من رهبر اویم، این على رهبر اوست.» این حدیث را 110 نفر صحابى و 84 نفر از تابعین و 360 نفر از دانشمندان سُنّى از قرن دوم تا قرن سیزدهم هجرى روایت كرده اند.
در سال یازدهم هجرى، رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) از دنیا رفت، على(علیه السلام) مىگوید:«وَفاضَتْ بَیْنَ نَحْرى وَ صَدْرى نَفْسُكَ.»«جان گرامىات میان سینه و گردنم از تن مفارقت نمود.»در حالى كه بنا به وصیّت نبىّ(صلى الله علیه وآله وسلم)، وصىِّ او على(علیه السلام) مشغول غسل و كفن و دفن حضرتش بود، «اصحاب سقیفه» در سقیفه بنى ساعده دست به نوعى كودتا زدند.
توطئه شومى كه آثار و عوارض آن تاریخ را سیاه و سرنوشت مردم را تیره و تباه كرد و سنّت سیّئه اى پایه گذارى شد كه از آن پس در هر عصر و نسل در ظلمت شب، بوزینگان اموى و عبّاسى یكى پس از دیگرى بر تخت جستند و رهبرى امّت اسلامى را به بازى گرفتند.
به عبارت دیگر آنچه در سقیفه اتفاق افتاد زیربناى خیانتى بزرگ و تاریخى به مسلمانان بود، زیرا به تعبیر فنّى كلمه، با تقدّم «مفضول» بر «افضل»، اصحاب سقیفه با تردستىتمام در این ماجرا پیروز شدند و امیرالمؤمنین(علیه السلام) را با آن همه سوابقِ درخشانِ جهاد و دانش و تقوا، خانه نشین نمودند.
و 25 سال تمام، نه تنها حقِّ مسلّمِ على(علیه السلام)زیرپاى زر و زور و تزویر نهاده شد، بلكه مهمتر آن كه حقِّ تمامى آحاد و افراد و ملّتى كه باید زمامدارى عادل و آگاه بر آنها حكومت كند پایمال گردید.
سرانجام همین نوع خلافت بود كه زمینه سلطه و حاكمیّت بنىامیّه و سپس بنىعبّاس را فراهم ساخت، و همین سنّت سَیِّـئَه تقدّمِ مفضول بر افضل بود كه بهانه اى به دست بهانه جویان داد تا «حقیقت» را فداى «مصلحت» نفسانى خویش كنند.
در دوران حكومت پنج ساله امیرالمؤمنین، عواملى دست به دست هم داد و مانع اصلاحات و عدالتى كه على(علیه السلام) مىخواست شد.
در این مدّت، وقتِ امیرالمؤمنین بیشتر صرف خنثى كردن توطئه ها و مبارزه با ناكثین; یعنى پیمان شكنانى چون طلحه و زبیر و قاسطین; یعنى ستمگران و زورگویانى چون معاویه و پیروانش و مارقین; یعنى خارج شوندگان از اطاعت على(علیه السلام) چون خوارج نهروان، گردید.
امیرالمؤمنین(علیه السلام) در تمام دوران عمر 63 ساله خود، در حدّ اعلاى پاكى و تقوا، درستى، ایمان و اخلاص، روى حساب «لا تَأخُذُهُ فِى اللّهِ لَوْمَةَلائِم» زندگى كرد و جز خدا هدفى نداشت و هر كارى كه مىكرد به خاطر خدا بود، و اگر به پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله وسلم)آن همه شیفته بود براى خدا بود.
او غرق ایمان و اخلاص به خداى متعال بود.
او تمام عمرش را با طهارت و تقوا سپرى كرد و طیّب و طاهر و آراسته به تقوا خدا را ملاقات نمود، در خانه خدا به دنیا آمد و در خانه خدا هم از دنیا رفت.
او به راستى دلباخته حقّ بود، همان وقتى كه شمشیر بر فرق مباركش رسید فرمود: «فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ»; «به خداى كعبه رستگار شدم.» شهادت آن حضرت در شب 21 رمضان سال چهلم هجرى اتفاق افتاد.
 

نكته هاى برجسته از سیره امام على(علیه السلام)

1 ـ در جریان شوراى شش نفرى كه به دستور عمر براى انتخاب خلیفه بعد از او تشكیل شد، عبدالرّحمان بن عوف كه خود را از خلافت معذور داشته بود ظاهراً در مقام بى طرفى قرار گرفت و نامزدى خلافت را در امام على و عثمان منحصر دانست و بر آن شد تا در میان آنان یكى را برگزیند.
از على خواست تا با او به كتاب خدا و سنّت رسول الله و روش ابوبكر و عمر بیعت كند.
امّا امام على(علیه السلام) فرمود: «من بر اساس كتاب خدا و سنّت رسول خدا و طریقه و روش خود در این كار مىكوشم.»امّا همین مسأله چون به عثمان پیشنهاد شد، در دم پذیرفت و به آسانى به خلافت رسید!
2 ـ امام على(علیه السلام) پس از قتل عثمان آن گاه كه بنا به درخواست اكثریت قاطع مردم مسلمان، ناچار به پذیرش رهبرى بر آنان گردید، در شرایطى حكومت را به دست گرفت كه دشوارى ها در تمام زمینه ها آشكار شده بود، ولى امام با همه مشكلات موجود، سیاست انقلابى خود را در سه زمینه: حقوقى، مالى وادارى، آشكار كرد.
الف ـ در عرصه حقوقى:اصلاحات او در زمینه حقوقى، لغو كردن میزان برترى در بخشش و عطا و یكسانى و برابر دانستن همه مسلمان ها در عطایا و حقوق بود و فرمود: «خوار نزد من گرامى است تا حقّ وى را باز ستانم، و نیرومند نزد من ناتوان است تا حقّ دیگرى را از او بگیرم.»
ب ـ در عرصه مالى:امام على(علیه السلام) همه آنچه را كه عثمان از زمین ها بخشیده بود و آنچه از اموال كه به طبقه اشراف هبه كرده بود، مصادره نموده و آنان را در پخش اموال به سیاست خود آگاه ساخت، و فرمود: «اى مردم! من یكى از شمایم، هر چه من داشته باشم شما نیز دارید و هر وظیفه كه بر عهده شما باشد بر عهده من نیز هست.
من شما را به راه پیغمبر مىبرم و هر چه را كه او فرمان داده است در دل شما رسوخ مىدهم.
جز این كه هر قطعه زمینى كه عثمان آن را به دیگران داده و هر مالى كه از مال خدا عطا كرده باید به بیت المال باز گردانیده شود.
همانا كه هیچ چیز حقّ را از میان نمىبرد، هر چند مالى بیابم كه با آن زنى را به همسرى گرفته باشند و كنیزى خریده باشند و حتّى مالى را كه در شهرها پراكنده باشند آنها را باز مىگردانم.
در عدل، گشایش است و كسى كه حقّ بر او تنگ باشد، ستم بر او تنگتر است.»
ج ـ در عرصه ادارى:امام على(علیه السلام) سیاست ادارى خود را با دو كار عملى كرد:
1 ـ عزل والیان عثمان در شهرها.
2 ـ واگذاشتن زمامدارى به مردانى كه اهل دین و پاكى بودند.
به همین جهت فرمان داد تا عثمان بن حنیف، والى بصره گردد و سهل بن حنیف، والى شام، و قیس بن عباده، والى مصر و ابو موسى اشعرى، والى كوفه، و درباره طلحه و زبیر كه بر كوفه و بصره ولایت داشتند نیز چنین كرد و آنها را با ملایمت از كار بر كنار ساخت.
امام(علیه السلام) معاویه را عزل نمود و حاضر به حاكمیّت چنان عنصر ناپاكى بر مردم شام نبود.
موضع امام در آن شرایط و اوضاع، هجوم به معاویه و پاكسازى او از نظر سیاسى بود.
او خویشتن را مسئول مىدید كه مسقیماً انشعاب و كوشش در تمرّد و سر پیچى غیر قانونى را از بین ببرد و این خلل را معاویه و خطّ بنى امیّه به وجود آورده بودند.
امام(علیه السلام)مىبایست این متمرّدان را پاكسازى كند; زیرا پاكسازى كالبد اسلام از آن پلیدى ها، وظیفه امام بود; هر چند امرى دشوار مىنمود.
به عبارت دیگر علّت عزل معاویه و اعلان جنگ بر ضدّ او، انگیزه مكتبى بود كه انگیزه اى بزرگ به شمار مىرفت.
و بدین گونه امام على(علیه السلام)در دو میدان نبرد مىكرد: میدانى بر ضدّ تجزیه سیاسى و میدانى بر ضدّ انحراف داخلى در جامعه اسلامى، انحرافى كه در نتیجه سیاست سابق از جبهه گیرى غیر اسلامى شكل گرفته بود.
و از اینجا ارزش كارهاى امام(علیه السلام) در پاكسازى آن اوضاع منحرف و باز ستاندن اموال از خائنان، بى هیچ نرمى و مدارا، آشكار مىگردد.
امام على(علیه السلام) مىفرمود: «همانا كه معاویه خطّى از خطهاى اسلام و مكتب بزرگ آن را نشان نمىدهد بلكه جاهلیّت پدرش ابوسفیان را مجسّم مىسازد.
او مىخواهد موجودیّت اسلام را به چیزى دیگر تبدیل سازد و جامعه اسلامى را به مجمعى دیگر تغییر دهد، مىخواهد جامعه اى بسازد كه به اسلام و قرآن ایمان نداشته باشند.
او مىخواهد «خلافت» به صورت حكومت قیصر و كسرى در آید.»با همه مشكلاتى براى كه امام(علیه السلام) پیش آمد آن حضرت از مسیر خویش عقب نشینى نكرد، بلكه در خطّ خویش باقى ماند و كار ضربه زدن به تجزیه طلبان را تا پایان زندگانى شریف خود ادامه داد و تا آن دم كه در مسجد كوفه به خون خویش در غلطید، براى از بین بردن تجزیه، با سپاهى آماده حركت به سوى شام بود تا سپاهى را كه از باقى سپاهیان اسلام جدا شده بود و به رهبرى معاویه اداره مىشد از بین ببرد.
بنابراین امام(علیه السلام) در چشم مسلمانان آگاه تنها كسى بود كه مىتوانست پس از عمیق شدن انحراف و ریشه دوانیدن آن در پیكره اسلام، دست به كار شود و با هر عامل جور و تبعیض و انحصار طلبى بجنگد.
از میان سخنان سازنده امام(علیه السلام)، چهل حدیث را كه هر كدام درسى از معارف پربار آن «انسان كامل» است برگزیدم، باشد كه در پرتو اشعّه تابناك آن خورشید هدایت و ولایت، فضاى تاریك جهل و ضلالت را بشكافیم و به رشد و تعالى كاملِ انسانى خویش نائل آییم.

 

چهل حدیث

قالَ أَمیرُالمُؤْمِنینَ عَلِىُّ بْنُ أَبیطالب(علیه السلام) :

1- خیر پنهانى و كتمان گرفتارى
مِنْ كُنُوزِ الْجَنَّةِ الْبِرُّ وَ إِخْفاءُ الْعَمَلِ وَ الصَّبْرُ عَلَى الرَّزایا وَ كِتْمانُ الْمَصائِبِ.
از گنجهاى بهشت; نیكى كردن و پنهان نمودن كار[نیك] و صبر بر مصیبتها و نهان كردن گرفتاریها (یعنى عدم شكایت از آنها) است.
2- ویژگى هاى زاهد
أَلزّاهِدُ فِى الدُّنْیا مَنْ لَمْ یَغْلِبِ الْحَرامُ صَبْرَهُ، وَ لَمْ یَشْغَلِ الْحَلالُ شُكْرَهُ.
زاهد در دنیا كسى است كه حرام بر صبرش غلبه نكند، و حلال از شكرش باز ندارد.
3- تعادل در جذب و طرد افراد
«أَحْبِبْ حَبیبَكَ هَوْنًا ما عَسى أَنْ یَعْصِیَكَ یَوْمًا ما. وَ أَبْغِضْ بَغیضَكَ هَوْنًا ما عَسى أَنْ یَكُونَ حَبیبَكَ یَوْمًا ما.»
با دوستت آرام بیا، بسا كه روزى دشمنت شود، و با دشمنت آرام بیا، بسا كه روزى دوستت شود.
4- بهاى هر كس
قیمَةُ كُلِّ امْرِء ما یُحْسِنُ.
ارزش هر كسى آن چیزى است كه نیكو انجام دهد.
5- فقیه كامل
«اَلا أُخْبِرُكُمْ بِالْفَقیهِ حَقَّ الْفَقیهِ؟ مَنْ لَمْ یُرَخِّصِ النّاسَ فى مَعاصِى اللّهِ وَ لَمْ یُقَنِّطْهُمْ مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ وَ لَمْ یُؤْمِنْهُمْ مِنْ مَكْرِ اللّهِ وَ لَمْ یَدَعِ القُرآنَ رَغْبَةً عَنْهُ إِلى ما سِواهُ، وَ لا خَیْرَ فى عِبادَة لَیْسَ فیها تَفَقُّهٌ. وَ لاخَیْرَ فى عِلْم لَیْسَ فیهِ تَفَكُّرٌ. وَ لا خَیْرَ فى قِراءَة لَیْسَ فیها تَدَبُّرٌ.»
آیا شما را از فقیه كامل، خبر ندهم؟ آن كه به مردم اجازه نـافرمانى خـدا را ندهـد، و آنهـا را از رحمت خدا نومید نسازد، و از مكر خدایشان آسوده نكند، و از قرآن رو به چیز دیگر نكنـد، و خیـرى در عبـادت بدون تفقّه نیست، و خیـرى در علم بدون تفكّر نیست، و خیرى در قرآن خواندن بدون تدبّر نیست.
6- خطرات آرزوى طولانى و هواى نفس
«إِنَّما أَخْشى عَلَیْكُمْ إِثْنَیْنِ: طُولَ الاَْمَلِ وَ اتِّباعَ الْهَوى، أَمّا طُولُ الاَْمَلِ فَیُنْسِى الاْخِرَةَ وَ أَمّا إِتِّباعُ الْهَوى فَإِنَّهُ یَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ.»
همانا بر شما از دو چیز مىترسم: درازى آرزو و پیروى هواى نفس. امّا درازى آرزو سبب فراموشى آخرت شود، و امّا پیروى از هواى نفس، آدمى را از حقّ باز دارد.
7-مرز دوستى
«لاَ تَتَّخِذَنَّ عَدُوَّ صَدیقِكَ صَدیقًا فَتَعْدى صَدیقَكَ.»
با دشمنِ دوستت دوست مشو كه [با این كار] با دوستت دشمنى مىكنى.
8-اقسام صبر
«أَلصَّبْرُ ثَلاثَةٌ: أَلصَّبْرُ عَلَى الْمُصیبَةِ، وَ الصَّبْرُ عَلَىالطّاعَةِ، وَ الصَّبْرُ عَلَى الْمَعْصِیَةِ.»
صبر بر سه گونه است: صبر بر مصیبت، و صبر بر اطاعت، و صبر بر [ترك] معصیت.
9- تنگدستى مقدَّر
مَنْ ضُیِّقَ عَلَیْهِ فى ذاتِ یَدِهِ، فَلَمْ یَظُنَّ أَنَّ ذلِكَ حُسْنُ نَظَر مِنَ اللّهِ لَهُ فَقَدْ ضَیَّعَ مَأْمُولاً.
وَ مَنْ وُسِّعَ عَلَیْهِ فى ذاتِ یَدِهِ فَلَمْ یَظُنَّ أَنَّ ذلِكَ اسْتِدْراجٌ مِنَ اللّهِ فَقَدْ أَمِنَ مَخُوفًا.
هر كه تنگدست شد و نپنداشت كه این از لطف خدا به اوست، یك آرزو را ضایع كرده و هر كه وسعت در مال یافت و نپنداشت كه این یك غافلگیرى از سوى خداست، در جاى ترسناكى آسوده مانده است.
10- عزّت، نه ذلّت
اَلْمَنِیَّةُ وَ لاَ الدَّنِیَّةُ وَ التَّجَلُّدُ وَ لاَ التَّبَلُّدُ وَ الدَّهْرُ یَوْمانِ: فَیَوْمٌ لَكَ وَ یَوْمٌ عَلَیْكَ فَإِذا كانَ لَكَ فَلا تَبْطَرْ،وَ إِذا كانَ عَلَیْكَ فَلا تَحْزَنْ فَبِكِلَیْهِما سَتُخْتَبَرُ.
مردن نه خوار شدن! و بى باكى نه خود باختن! روزگار دو روز است، روزى به نفع تو، و روزى به ضرر تو! چون به سودت شد شادى مكن، و چون به زیانت گردید غم مخور، كه به هر دوى آن آزمایش شوى.
11- طلب خیر
ما حارَ مَنِ اسْتَخارَ، وَ لا نَدِمَ مَنِ اسْتَشارَ.
هر كه خیر جوید سرگردان نشود، و كسى كه مشورت نماید پشیمان نگردد.
12- وطن دوستى
عُمِّرَتِ الْبِلادُ بِحُبِّ الأَوْطانِ.
شهرها به حبّ و دوستى وطن آباداند.
13- سه شعبه علوم لازم
أَلْعِلْمُ ثَلاثَةٌ: أَلْفِقْهُ لِلاَْدْیانِ، وَ الطِّبُّ لِلاَْبْدانِ،وَ النَّحْوُ لِلِّسانِ.
دانش سه قسم است: فقه براى دین، و پزشكى براى تن، و نحو براى زبان.
14- سخن عالمانه
تَكَلَّمُوا فِى الْعِلْمِ تَبَیَّنَ أَقْدارُكُمْ.
عالمانه سخن گویید تا قدر شما روشن گردد.
15- منع تلقین منفى
لا تُحَدِّثْ نَفْسَكَ بِفَقْر وَ لا طُولِ عُمْر.
فقر و تنگدستى و طول عمر را به خود تلقین نكن.
16- حرمت مؤمن
سِبابُ الْمُؤْمِنِ فِسْقٌ وَ قِتالُهُ كُفْرٌ وَ حُرْمَةُ مالِهِ كَحُرْمَةِ دَمِهِ.
دشنام دادن به مؤمن فسق است، و جنگیدن با او كفر، و احترام مالش چون احترام خونش است.
17- فقر جانكاه
أَلْفَقْرُ الْمَوْتُ الاَْكْبَرُ، وَ قِلَّةُ الْعِیالِ أَحَدُ الْیَسارَیْنِ وَ هُوَ نِصْفُ الْعَیْشِ.
فقر و ندارى بزرگترین مرگ است! و عائله كم یكى از دو توانگرى است، كه آن نیمى از خوشى است.
18- دو پدیده خطرناك
أَهْلَكَ النّاسَ إِثْنانِ: خَوْفُ الْفَقْرِ وَ طَلَبُ الْفَخْرِ.
دو چیز مردم را هلاك كرده: ترس از ندارى و فخرطلبى.
19- سه ظالم
أَلْعامِلُ بِالظُّلْمِ وَ المُعینُ عَلَیْهِ وَ الرّاضِىُ بِهِ شُرَكاءُ ثَلاثَةٌ.
شخص ستمكار و كمك كننده بر ظلم و آن كه راضى به ظلم است، هر سه با هم شریكاند.
20- صبر جمیل
أَلصَّبْرُ صَبْرانِ: صَبْرٌ عِنْدَ الْمُصیبَةِ حَسَنٌ جَمیلٌ، وَ أَحْسَنُ مِنْ ذلِكَ الصَّبْرُ عِنْدَ ما حَرَّمَ اللّهُ عَلَیْكَ.
صبر بر دو قسم است: صبر بر مصیبت كه نیكو و زیباست، و بهتر از آن صبر بر چیزى است كه خداوند آن را حرام گردانیده است.
21- اداى امانت
أَدُّوا الاَْمانَةَ وَ لَوْ إِلى قاتِلِ وُلْدِ الاَْنْبیاءِ.
امانت را بپردازید گرچه به كشنده فرزندان پیغمبران باشد.
22- پرهیز از شهرت طلبى
قالَ(علیه السلام) لِكُمَیْلِ بْنِ زِیاد:رُوَیْدَكَ لاتَشْهَرْ، وَ أَخْفِ شَخْصَكَ لا تُذْكَرْ، تَعَلَّمْ تَعْلَمْ وَ اصْمُتْ تَسْلَمْ، لا عَلَیْكَ إِذا عَرَّفَكَ دینَهُ، لا تَعْرِفُ النّاسَ وَ لا یَعْرِفُونَكَ.
آرام باش، خود را شهره مساز، خود را نهان دار كه شناخته نشوى، یاد گیر تا بدانى، خموش باش تا سالم بمانى.
بر تو هیچ باكى نیست، آن گاه كه خدا دینش را به تو فهمانید، كه نه تو مردم را بشناسى و نه مردم تو را بشناسند (یعنى، گمنام زندگى كنى).
23- عذاب شش گروه
إِنَّ اللّهَ یُعَذِّبُ سِتَّةً بِسِتَّة : أَلْعَرَبَ بِالْعَصَبیَّةِ وَ الدَّهاقینَ بِالْكِبْرِ وَ الاُْمَراءَ بِالْجَوْرِ وَ الْفُقَهاءَ بِالْحَسَدِ وَ التُّجّارَ بِالْخِیانَةِ وَ أَهْلَ الرُّسْتاقِ بِالْجَهْلِ.
خداوند شش كس را به شش خصلت عذاب كند:عرب را به تعصّب، و خان هاى ده را به تكبّر، و فرمانروایان را به جور، و فقیهان را به حسد، و تجّار را به خیانت، و روستایى را به جهالت.
24- اركان ایمان
أَلاِْیمانُ عَلى أَرْبَعَةِ أَرْكان: أَلتَّوَكُّلِ عَلَى اللّهِ، وَ التَّفْویضِ إِلَى اللّهِ وَ التَّسْلیمِ لاَِمْرِللّهِ، وَ الرِّضا بِقَضاءِ اللّهِ.
ایمان چهارپایه دارد: توكّل بر خدا، واگذاردن كار به خدا، تسلیم به امر خدا و رضا به قضاى الهى.
25- تربیت اخلاقى
«ذَلِّلُوا أَخْلاقَكُمْ بِالَْمحاسِنِ، وَ قَوِّدُوها إِلَى الْمَكارِمِ. وَ عَوِّدُوا أَنْفُسَكُمُ الْحِلْمَ.»
اخلاق خود را رامِ خوبى ها كنید و به بزرگوارى هایشان بكشانید و خود را به بردبارى عادت دهید.
26- آسانگیرى بر مردم و دورى از كارهاى پست
«لاتُداقُّوا النّاسَ وَزْنًا بِوَزْن، وَ عَظِّمُوا أَقْدارَكُمْ بِالتَّغافُلِ عَنِ الدَّنِىِّ مِنَ الاُْمُورِ.»
نسبت به مردم، زیاد خرده گیرى نكنید، و قدر خود را با كناره گیرى از كارهاى پست بالا برید.
27- نگهبانان انسان
«كَفى بِالْمَرْءِ حِرْزًا، إِنَّهُ لَیْسَ أَحَدٌ مِنَ النّاسِ إِلاّ وَ مَعَهُ حَفَظَةٌ مِنَ اللّهِ یَحْفَظُونَهُ أَنْ لا یَتَرَدّى فى بِئْر وَ لا یَقَعَ عَلَیْهِ حائِطٌ وَ لا یُصیبَهُ سَبُعٌ، فَإِذا جاءَ أَجَلُهُ خَلُّوا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ أَجَلِهِ.»
آدمى را همین دژ بس كه كسى از مردم نیست، مگر آن كه با او از طرف خدا نگهبان هاست كه او را نگه مىدارند كه به چاه نیفتد، و دیوار بر سرش نریزد، و درنده اى آسیبش نرساند، و چون مرگ او رسد او را در برابر اجلش رها سازند.
28- روزگار تباهىها
«یَأْتى عَلَى النّاسِ زَمانٌ لا یُعْرَفُ فیهِ إلاَّ الْماحِلُ وَ لا یُظَرَّفُ فیهِ إِلاَّ الْفاجِرُ وَ لا یُؤْتَمَنُ فیهِ إِلاَّ الْخائِنُ وَ لا یُخَوَّنُ إِلاَّ المُؤتَمَنُ، یَتَّخِذُونَ اْلَفْئَ مَغْنًَما وَ الصَّدَقَةَ مَغْرَمًا وَصِلَةَ الرَّحِمِ مَنًّا، وَ الْعِبادَةَ استِطالَةً عَلَى النّاسِ وَ تَعَدِّیًا و ذلِكَ یَكُونُ عِنْدَ سُلطانِ النِّساءِ، وَ مُشاوَرَةِ الاِْماءِ، وَ إِمارَةِ الصِّبیانِ.»
زمانى بر مردم خواهد آمد كه در آن ارج نیابد، مگر فرد بىعرضه و بىحاصل، و خوش طبع و زیرك دانسته نشود، مگر فاجر، و امین و مورد اعتماد قرار نگیرد، مگر خائن و به خیانت نسبت داده نشود، مگر فرد درستكار و امین! در چنین روزگارى، بیتالمال را بهره شخصى خود گیرند، و صدقه را زیان به حساب آورند، وصله رحم را با منّت به جاى آرند، و عبادت را وسیله بزرگى فروختن و تجاوز نمودن بر مردم قرار دهند و این وقتى است كه زنان، حاكم و كنیزان، مشاور و كودكان، فرمانروا باشند!
29- زیركى به هنگام فتنه
«كُنْ فِى الْفِتْنَةِ كَابْنِ اللَّبُونِ; لا ظَهْرٌ فَیُرْكَبَ، وَ لا ضَرْعٌ فَیُحْلَبَ.»
هنگام فتنه چون شتر دو ساله باش كه نه پشتى دارد تا سوارش شوند و نه پستانى تا شیرش دوشند.
30- اقبال و ادبار دنیا
«إذا أَقْبَلَتِ الدُّنیا عَلى أَحَد أَعارَتْهُ مَحاسِنَ غَیْرِهِ، وَ إِذا أَدْبَرَتْ عَنْهُ سَلَبَتْهُ مَحاسِنَ نَفْسِهِ.»
چون دنیا به كسى روى آرد، نیكویى هاى دیگران را بدو به عاریت سپارد، و چون بدو پشت نماید، خوبى هایش را برباید.
31- ناتوان ترین مردم
«أَعْجَزُ النّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنِ اكْتِسابِ الاِْخْوانِ، وَ أَعْجَزُ مِنْهُ مَنْ ضَیَّعَ مَنْ ظَفِرَ بِهِ مِنْهُمْ.»
ناتوانترین مردم كسى است كه توانِ به دست آوردن دوستان را ندارد، و ناتوانتر از او كسى است كه دوستى به دست آرد و او را از دست بدهد.
32- فریاد رسى و فرح بخشىِ گرفتار
«مِنْ كَفّاراتِ الذُّنُوبِ الْعِظامِ إِغاثَةُ الْمَلْهُوفِ وَ التَّنْفیسُ عَنِ الْمَكْرُوبِ.»
از كفّاره گناهان بزرگ، فریاد خواه را به فریاد رسیدن، و غمگین را آسایش بخشیدن است.
33- نشانه كمال عقل
«إِذا تَمَّ الْعَقْلُ نَقَصَ الْكَلامُ.»
چون خرد كمال گیرد، گفتار نقصان پذیرد.
34- رابطه با خدا
«مَنْ أَصْلَحَ ما بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللّهِ أَصْلَحَ اللّهُ ما بَیْنَهُ وَ بَیْنَ النّاسِ وَ مَنْ أَصْلَحَ أَمْرَ آخِرَتِهِ أَصْلَحَ اللّهُ لَهُ أَمْرَ دُنْیاهُ. وَ مَنْ كانَ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ واعِظٌ كانَ عَلَیْهِ مِنَ اللّهِ حافِظٌ.»
آن كه میان خود و خدا را اصلاح كند، خدا میان او و مردم را اصلاح مىكند و آن كه كار آخرتِ خود را درست كند، خدا كار دنیاى او را سامان دهد. و آن كه او را از خود بر خویشتن واعظى است، خدا را بر او حافظى است.
35- افراط و تفریط
«هَلَكَ فِىَّ رَجُلانِ مُحِبٌّ غال وَ مُبْغِضٌ قال.»
دو تن به خاطر من هلاك شدند: دوستى كه اندازه نگاه نداشت و دشمنى كه بغض ـ مرا ـ در دل كاشت.
36- روایت و درایت
«إِعْقِلُوا الْخَبَرَ إِذا سَمِعْتُمُوهُ عَقْلَ رِعایَة لاعَقْلَ رِوایَة، فَإِنَّ رُواةَ الْعِلْمِ كَثیرٌ، وَ رُعاتُهُ قَلیلٌ.»
هر گاه حدیثى را شنیدید آن را با دقّت عقلى فهم و رعایت كنید، نه بشنوید و روایت كنید! كه راویان علم بسیارند و رعایت كنندگانِ آن اندك در شمار.
37- پاداش تارك گناه
«مَا الُْمجاهِدُ الشَّهیدُ فى سَبیلِ اللّهِ بِأَعْظَمَ أَجْرًا مِمَّنْ قَدَرَ فَعَفَّ، لَكادَ الْعَفیفُ أَنْ یَكُونَ مَلَكًا مِنَ الْمَلائِكَةِ.»
مُزد جهادگرِ كشته در راه خدا بیشتر نیست از مرد پارسا كه ـ معصیت كردن ـ تواند ـ لیكن ـ پارسا ماند و چنان است كه گویى پارسا فرشته اى است از فرشته ها.
38- پایان ناگوار گناه
«أُذْكُرُوا انقِطاعَ اللَّذّاتِ وَ بَقاءَ التَّبِعاتِ.»
به یاد آرید كه لذّتها تمام شدنى است و پایان ناگوار آن بر جاى ماندنى.
39- صفت دنیا
«فى صِفَةِ الدُّنْیا: تَغُرُّ وَ تَضُرُّ وَ تَمُرُّ.»
در صفت دنیا فرموده است:مىفریبد و زیان مىرساند و مىگذرد.
40- دینداران آخر الزّمان
«یَأْتى عَلَى النّاسِ زَمانٌ لا یَبْقى فیهِ مِنَ الْقُرْآنِ إِلاّ رَسْمُهُ وَ مِنَ الاِْسْلامِ إِلاَّ اسْمُهُ. مَساجِدُهُمْ یَوْمَئِذ عامِرَةٌ مِنَ الْبِناءِ خَرابٌ مِنَ الْهُدى. سُكّانُها وَ عُمّارُها شَرُّ أَهْلِ الاَْرْضِ، مِنْهُمْ تَخْرُجُ الْفِتْنَةُ وَ إِلَیْهِمْ تَأْوِى الْخَطیئَةُ یَرُدُّونَ مَنْ شَذَّ عَنْها فیها.
وَ یَسُوقُونَ مَنْ تَأَخَّرَ إِلَیْها.
یَقُولُ اللّهُ تَعالى «فَبى حَلَفْتُ لاََبْعَثَنَّ عَلى أُولئِكَ فِتْنَةً أَتْرُكَ الْحَلیمَ فیها حَیْرانَ» وَ قَدْ فَعَلَ. وَ نَحْنُ نَسْتَقیلُ اللّهَ عَثْرَةَ الْغَفْلَةِ.»
مردم را روزگارى رسد كه در آن از قرآن جز نشان نماند و از اسلام جز نام آن، در آن روزگار ساختمان مسجدهاى آنان نو و تازه ساز است و از رستگارى ویران. ساكنان و سازندگان آن مسجدها بدترین مردم زمین اند، فتنه از آنان خیزد و خطا به آنان درآویزد.
آن كه از فتنه به كنار ماند بدان بازش گردانند، و آن كه از آن پس افتد به سویش برانند.
خداى تعالى فرماید: «به خودم سوگند، بر آنان فتنه اى بگمارم كه بردبار در آن سرگردان مانَد» و چنین كرده است، و ما از خدا مىخواهیم از لغزش غفلت درگذرد.




[ سه شنبه 1 شهریور 1390 ] [ 11:07 ب.ظ ] [ ناصر طاهری ]

على علیه السلام هنگام بعثت


سبقتكم الى الاسلام طفلا صغیرا ما بلغت اوان حلمى

(على علیه السلام)

پیش از شروع این فصل لازم است شمه‏اى به بعثت نبى اكرم صلى الله علیه و آله و سلم اشاره گردد تا دنباله كلام بزندگانى على علیه السلام كه در این امر مهم سهم قابل ملاحظه‏اى دارد كشیده شود.

پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم از دوران جوانى غالبا از اجتماع پلید آنروز كناره گرفته و بطور انفراد بتفكر و عبادت مشغول بود و در نظام خلقت و قوانین كلى طبیعت و اسرار وجود مطالعه میكرد،چون به چهل سالگى رسید در كوه حرا كه محل عبادت و انزواى او بود پرتوى از شعاع ابدیت ضمیر او را روشن ساخته و از كمون خلقت و اسرار آفرینش دریچه‏اى بر خاطر او گشوده گردید،زبانش بافشاى حقیقت گویا گشت و براى ارشاد و هدایت مردم مأمور شد.محمد صلى الله علیه و آله و سلم از آنچه میدید بوى حقیقت میشنید و هر جا بود جستجوى حقیقت میكرد،در دل خروشى داشت و در عین حال زبان بخاموشى كشیده بود ولى سیماى ملكوتیش گویاى این مطلب بود كه:

در اندرون من خسته دل ندانم چیست‏
كه من خموشم و او در فغان و در غوغا است

مگر گاهى راز خود بخدیجه میگفت و از غیر او پنهان داشت خدیجه نیز وى را دلدارى میداد و یارى میكرد.چندى كه بدین منوال گذشت روزى در كوه‏حرا آوازى شنید كه (اى محمد بخوان) !

چه بخوانم؟گفته شد:

اقرا باسم ربك الذى خلق،خلق الانسان من علق،اقرا و ربك الاكرم،الذى علم بالقلم،علم الانسان ما لم یعلم... (1)

بخوان بنام پروردگارت كه (كائنات را) آفرید،انسان را از خون بسته خلق كرد.بخوان بنام پروردگارت كه اكرم الاكرمین است،چنان خدائى كه بوسیله قلم نوشتن آموخت و بانسان آنچه را كه نمیدانست یاد داد.

چون نور الهى از عالم غیب بر ساحت خاطر وى تابیدن گرفت بر خود لرزید و از كوه خارج شد بهر طرف مینگریست جلوه آن نور را مشاهده میكرد،حیرت زده و مضطرب بخانه آمد و در حالیكه لرزه بر اندام مباركش افتاده بود خدیجه را گفت مرا بپوشان خدیجه فورا او را پوشانید و در آنحال او را خواب ربود چون بخود آمد این آیات بر او نازل شده بود.

یا ایها المدثر،قم فانذر،و ربك فكبر،و ثیابك فطهر،و الرجز فاهجر،و لا تمنن تستكثر،و لربك فاصبر. (2)

اى كه جامه بر خود پیچیده‏اى،برخیز (و در انجام وظائف رسالت بكوش و مردم را) بترسان،و پروردگارت را به بزرگى یاد كن،و جامه خود را پاكیزه دار،و از بدى و پلیدى كناره‏گیر،و در عطاى خود كه آنرا زیاد شمارى بر كسى منت مگذار،و براى پروردگارت (در برابر زحمات تبلیغ رسالت) شكیبا باش.

اما انتشار چنین دعوتى بآسانى ممكن نبود زیرا این دعوت با تمام مبانى اعتقادى قوم عرب و سایر ملل مخالف بوده و تمام مقدسات اجتماعى و دینى و فكرى مردم دنیا مخصوصا نژاد عرب را تحقیر مینمود لذا از دور و نزدیك هر كسى شنید پرچم مخالفت بر افراشت حتى اقرباء و نزدیكان او نیز در مقام طعن و استهزاء در آمدند.در تمام این مدت كه حیرت و جذبه الهى سراپاى وجود مبارك آنحضرت را فرا گرفته و بشكرانه این موهبت عظمى بدرگاه ایزد متعال سپاسگزارى و ستایش مینمود چشمان درشت و زیباى على علیه السلام او را نظاره میكرد و از همان لحظه اول كه از بعثت پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم آگاه گردید با اینكه ده ساله بود با سلام گرویده و مطیع پیغمبر شد و اولین كسى است از مردان كه به آنحضرت گرویده است و این مطلب مورد تصدیق تمام مورخین و محدثین اهل سنت میباشد چنانكه محب الدین طبرى در ذخائر العقبى از قول عمر مى‏نویسد كه گفت:

كنت انا و ابو عبیدة و ابوبكر و جماعة اذ ضرب رسول الله (ص) منكب على بن ابیطالب فقال یا على انت اول المؤمنین ایمانا و انت اول المسلمین اسلاما و انت منى بمنزلة هارون من موسى. (3)

من با ابو عبیدة و ابوبكر و گروهى دیگر بودم كه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بشانه على بن ابیطالب زد و فرمود یا على تو از مؤمنین،اولین كسى هستى كه ایمان آوردى و تو از مسلمین اولین كسى هستى كه اسلام اختیار كردى و مقام و نسبت تو بمن مانند مقام و منزلت هارون است بموسى.

همچنین نوشته‏اند كه بعث النبى صلى الله علیه و آله یوم الاثنین و اسلم على یوم الثلاثا . (4)

یعنى نبى اكرم صلى الله علیه و آله و سلم روز دوشنبه بنبوت مبعوث شد و على علیه السلام روز سه شنبه (یكروز بعد) اسلام آورد.و سلیمان بلخى در باب 12 ینابیع المودة از انس بن مالك نقل میكند كه حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم فرمود:

صلت الملائكة على و على على سبع سنین و ذلك انه لم ترفع شهادةان لا اله الا الله الى السماء الا منى و من على. (5)

یعنى هفت سال فرشتگان بر من و على درود فرستادند زیرا كه در اینمدت كلمه طیبه شهادت بر یگانگى خدا بر آسمان بر نخاست مگر از من و على.

خود حضرت امیر علیه السلام ضمن اشعارى كه بمعاویه در پاسخ مفاخره او فرستاده است بسبقت خویش در اسلام اشاره نموده و فرماید:

سبقتكم الى الاسلام طفلا
صغیرا ما بلغت او ان حلمى (6)

بر همه شما براى اسلام آوردن سبقت گرفتم در حالیكه طفل كوچكى بوده و بحد بلوغ نرسیده بودم.علاوه بر این در روزى هم كه پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم بفرمان الهى خویشان نزدیك خود را جمع نموده و آنها را رسما بدین اسلام دعوت فرمود احدى جز على علیه السلام كه كودك ده ساله بود بدعوت آنحضرت پاسخ مثبت نگفت و رسول گرامى صلى الله علیه و آله و سلم در همان مجلس ایمان على علیه السلام را پذیرفت و او را بعنوان وصى و جانشین خود بحاضرین مجلس معرفى فرمود و جریان امر بشرح زیر بوده است.

چون آیه شریفه (و انذر عشیرتك الاقربین) (7) نازل گردید رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرزندان عبد المطلب را در خانه ابوطالب گرد آورد و تعداد آنها در حدود چهل نفر بود (و براى اینكه در مورد صدق دعوى خویش معجزه‏اى بآنها نشان دهد) دستور فرمود براى اطعام آنان یك ران گوسفندى را با ده سیر گندم و سه كیلو شیر فراهم نمودند در صورتیكه بعضى از آنها چند برابر آن خوراك را در یك وعده میخوردند .

چون غذا آماده شد مدعوین خندیدند و گفتند محمد غذاى یك نفر را هم آماده نساخته است حضرت فرمود كلوا بسم الله (بخورید بنام خداى) پس از آنكه‏از آن غذا خوردند همگى سیر شدند !ابولهب گفت هذا ما سحركم به الرجل (محمد با این غذا شما را مسحور نمود) !

آنگاه حضرت بپا خواست و پس از تمهید مقدمات فرمود:

یا بنى عبد المطلب ان الله بعثنى الى الخلق كافة و بعثنى الیكم خاصة فقال (و انذر عشیرتك الاقربین) و انا ادعوكم الى كلمتین،خفیفتین على اللسان و ثقیلتین فى المیزان،تملكون بهما العرب و العجم و تنقاد لكم بهما الامم،و تدخلون الجنة و تنجون بهما من النار:شهادة ان لا اله الا الله و انى رسول الله،فمن یجیبنى الى هذا الامر و یوازرنى علیه و على القیام به یكن اخى و وصیى و وزیرى و وارثى و خلیفتى من بعدى.

اى فرزندان عبد المطلب خداوند مرا بسوى همه مردمان مبعوث فرموده و بویژه بسوى شما فرستاده (و درباره شما بمن) فرموده است كه (خویشاوندان نزدیك خود را بترسان) و من شما را بدو كلمه دعوت میكنم كه گفتن آنها بر زبان سبك و در ترازوى اعمال سنگین است،بوسیله اقرار بآندو كلمه فرمانرواى عرب و عجم میشوید و همه ملتها فرمانبردار شما شوند و (در قیامت) بوسیله آندو وارد بهشت میشوید و از آتش دوزخ رهائى مى‏یابید (و آنها عبارتند از) شهادت به یگانگى خدا (كه معبود سزاوار پرستش جز او نیست) و اینكه من رسول و فرستاده او هستم پس هر كس از شما (پیش از همه) این دعوت مرا اجابت كند و مرا در انجام رسالتم یارى كند و بپا خیزد او برادر و وصى و وزیر و وارث من و جانشین من پس از من خواهد بود.

از آن خاندان بزرگ هیچكس پاسخ مثبتى نداد مگر على علیه السلام كه نا بالغ و دهساله بود .

آرى هنگامیكه نبى اكرم در آنمجلس ایراد خطابه میكرد على علیه السلام كه با چشمان حقیقت بین خود برخسار ملكوتى آنحضرت خیره شده و با گوش جان كلام او را استماع میكرد بپا خاست و لب باظهار شهادتین گشود و گفت:اشهد ان لا اله الا الله و انك عبده و رسوله.دعوتت را اجابت میكنم و از جان و دل بیاریت بر میخیزم.

پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود یا على بنشین و تا سه مرتبه حرف خود را تكرار فرمود ولى در هر سه بار جوابگوى این دعوت كس دیگرى جز على علیه السلام نبود آنگاه پیغمبر بدان جماعت فرمود این در میان شما برادر و وصیى و خلیفه من است و در بعضى مآخذ است كه بخود على فرمود:انت اخى و وزیرى و وارثى و خلیفتى من بعدى (تو برادر و وزیر و وارث من و خلیفه من پس از من هستى) فرزندان عبد المطلب از جاى برخاستند و موضوع بعثت و نبوت پیغمبر را مسخره نموده و بخنده برگزار كردند و ابولهب بابوطالب گفت بعد از این تو باید تابع برادر زاده و پسرت باشى.آنروز را كه پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم بحكم آیه و انذر عشیرتك الاقربین خاندان عبد المطلب را به پرستش خداى یگانه دعوت فرمود یوم الانذار گویند. (8)

برخى از اهل سنت براى اینكه موضوع ایمان آوردن على علیه السلام را در یوم الانذار و همچنین پیش از آن بى اهمیت جلوه دهند میگویند درست است كه اسلام و ایمان على كرم الله وجهه بر همه سبقت داشته و ابوبكر و سایرین پس از او ایمان آورده‏اند اما چون على علیه السلام در آنموقع كودك نابالغى بوده و تكلیفى هم بعهده نداشته است لذا ایمان او از روى عقل و منطق نبوده بلكه یك تقلید كودكانه است در صورتیكه ابوبكر و عمر و دیگران از نظر سن و عقل در تكامل بوده و فهمیده و سنجیده به پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم ایمان آورده بودند و پر واضح است كه ایمان از روى عقل و تحقیق بر ایمان تقلیدى كودكانه برترى دارد!

در پاسخ این اشكال میگوئیم كه قیاس نمودن على علیه السلام با دیگران باصطلاح منطقیون قیاس مع الفارق است و آنانكه چنین اشكالاتى را پیش كشیده‏انداز اینجهت است كه بقول مولوى كار پاكان را قیاس از خود گرفته‏اند اولا بلوغ از نظر سن در احكام شرعیه است نه در امور عقلیه،و ایمان بخدا و یگانگى او و تصدیق رسالت از امور عقلى است نه از تكالیف شرعى ثانیا فزونى قوه ممیزه و عقل آدمى در سنین بالا كلیت ندارد و چه بسا كه كسى در سالهاى اولیه عمر عقل و منطقش قوى‏تر از دیگرى باشد كه در سنین چهل یا پنجاه سالگى بسر مى‏برد و مخصوصا كه چنین كسى داراى روح قدسى بوده و مؤید من جانب الله باشد چنانكه حضرت عیسى علیه السلام در حالیكه طفل نوزاد بود فرمود:

انى عبد الله اتانى الكتاب و جعلنى نبیا. (9)

(من بنده خدایم كه بمن كتاب آسمانى داده و مرا پیغمبر قرار داده است) و درباره حضرت یحیى علیه السلام نیز خداوند در قرآن كریم فرماید:

یا یحیى خذ الكتاب بقوة و اتیناه الحكم صبیا (10)

(اى یحیى بگیر كتاب توریة را به نیروى الهى و ما یحیى را در كودكى حكم نبوت دادیم) .

سید حمیرى در مدح حضرت امیر علیه السلام بدین مطلب اشاره كرده و گوید:

و قد اوتى الهدى و الحكم طفلا
كیحیى یوم اوتیه صبیا

یعنى همچنانكه به یحیى در كودكى حكم نبوت داده شد به على علیه السلام نیز در حالیكه طفل بود حكم ولایت و هدایت مردم داده شد.همچنین در داستان یوسف قرآن كریم فرماید:و شهد شاهد من اهلها. (11) آن شاهدى كه بر پاكى و برائت حضرت یوسف علیه السلام شهادت داد بنا بنقل مفسرین طفل خردسالى از كسان زلیخا بوده است.

ثالثا ایمان على علیه السلام مانند ایمان دیگران نبوده است زیرا ایمان او از فطرت سرچشمه میگرفت در صورتیكه ایمان دیگران (اگر هم از روى صدق بوده‏و نفاقى در بین نباشد) از كفر بایمان بوده است و آنحضرت طرفة العینى بخدا كافر نشده و پیش از بعثت نبوى فطرة موحد بود چنانكه خود آنجناب در نهج البلاغه فرماید:فانى ولدت على الفطرة و سبقت الى الایمان و الهجرة. (12) من بر فطرت توحید ولادت یافتم و بایمان و هجرت با رسول خدا بر دیگران سبقت گرفتم.)

حضرت حسین علیه السلام در روز عاشورا ضمن مفاخره بوجود پدرش بلشگریان عمر بن سعد فرماید :

فاطم الزهراء امى،و ابى‏
قاصم الكفر بدر و حنین‏
عبد الله غلاما یافعا
و قریش یعبدون الوثنین

فاطمه زهرا مادر من است و پدرم شكننده كفر است در جنگهاى بدر و حنین او خدا را پرستش كرد در حالیكه كودك نورسى بود و قریش دو بت لات و عزى را مى‏پرستیدند.

محمد بن یوسف گنجى و دیگران (مانند ابن ابى الحدید و محب الدین طبرى) از رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم نقل میكنند كه فرمود:

سباق الامم ثلاثة لم یشركوا بالله طرفة عین،على بن ابیطالب و صاحب یاسین و مؤمن آل فرعون فهم الصدیقون. (13)

سبقت گیرندگان بایمان در امت‏ها سه نفرند كه یك چشم بهمزدن بخداوند مشرك نشدند و آنها على بن ابیطالب و صاحب یاسین و مؤمن آل فرعون‏اند كه در ایمانشان راستگویانند.

رابعا قول و فعل پیغمبر براى ما حجت بوده و جاى هیچگونه چون و چرا نمیباشد زیرا خداوند درباره آنحضرت فرماید:

و ما ینطق عن الهوى،ان هو الا وحى یوحى. (14) یعنى پیغمبر از روى هوى و هوس سخن نمیگوید بلكه هر چه میگوید از جانب ما وحى منزل است .بنابر این اگر ایمان على از روى تقلید كودكانه بود نبى اكرم باو میفرمود یا على تو هنوز كودكى و بحد بلوغ و تكلیف نرسیده‏اى در صورتیكه نه تنها چنین حرفى را نزد بلكه ایمانش را پذیرفت و در همانحال وراثت و وصایت و خلافت او را نیز صریحا بعموم حاضرین گوشزده نمود،پس آنانكه چنین اشكالاتى را درباره سبقت ایمان على پیش آورده‏اند در واقع نه پیغمبر را شناخته‏اند و نه على را.

همچنین ارزش ایمان على علیه السلام را خداوند بهتر از همه میداند و در قرآن كریم از آن تجلیل فرموده است چنانكه به نقل مورخین و مفسرین عامه و خاصه هنگامیكه عباس بن عبد المطلب و شیبه برسم عرب مفاخره میكردند على علیه السلام بر آنها عبور فرمود و پرسید فخر و مباهات شما براى چیست؟

عباس گفت من سقایه حاجیان را بعهده دارم و مباشر آن هستم،شیبه گفت من خادم بیت هستم و كلیدهاى آن در نزد من است على علیه السلام فرمود فخر و مباهات از آن من است زیرا من مدتها پیش از شما ایمان آورده و باین قبله نماز خوانده‏ام چون هیچیك از آن سه تن زیر بر حرف دیگرى نمیرفت داورى پیش پیغمبر بردند تا در میان آنها حكم كند در اینموقع جبرئیل آیه زیر را آورد. (15)

أجعلتم سقایة الحاج و عمارة المسجد الحرام كمن آمن بالله و الیوم الاخر... (16)

آیا شما قرار دادید عمل كسى را كه حجاج را آب داده و یا عمارت و نگهدارى مسجد الحرام را بعهده دارد مانند عمل كسى كه بخدا و روز قیامت ایمان آورده است؟

بتصدیق عموم مورخین اول كسى كه بدعوت پیغمبر جواب مثبت داد و بخداایمان آورد على علیه السلام بوده و باز به نقل تاریخ نویسان شیعه و سنى در همان موقع پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم فرموده است كه:اولین كسى كه دعوت مرا بپذیرد پس از من جانشین من خواهد بود حال چرا این مطلب مورد قبول اهل سنت نیست باید از خود آنها پرسید و ما در بخش پنجم بحث مفصلى در پیرامون آن بعمل خواهیم آورد.

مطلب مهم و قابل توجه اینست كه اسلام و ایمان على علیه السلام را با اسلام دیگران نمیتوان قابل قیاس شمرد زیرا آنحضرت تنها بظاهر امر و یا بعلت قرابت و خویشاوندى با پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم ایمان نیاورده بود بلكه على علیه السلام از اوان رشد و بلوغ حتى از زمان كودكى شیفته جذبه حقیقت بود و در برابر آن،همه چیز را فراموش میكرد لذا نسبت به پیغمبر كه مظهر حقیقت بود فانى محض گشته و براى ترویج و اشاعه دین او جانبازى و از خود گذشتگى را بمرحله نهائى رسانید.

بجرأت میتوان گفت كه پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم فداكارتر از على علیه السلام كسى را نداشت و خدمات و فداكاریهاى على علیه السلام را در راه اعتلاى اسلام كسى نمى‏تواند انكار كند در تمام مواقف مشكل و بغرنج جان خود را سپر پیغمبر مى‏نمود و این فداكارى را از جان و دل مى‏پذیرفت.

از ابتداى طلوع اسلام پیغمبر اكرم هر روز با مخالفتهاى قریش مواجه شده و بعناوین مختلفه در اذیت و آزار او میكوشیدند تا سال 13 بعثت كه در مكه بود آنى از طعن و آزار قریش حتى از فشار اقوام نزدیك خود مانند ابو لهب در امان نبوده است در تمام اینمدت على علیه السلام سایه صفت دنبال پیغمبر راه میرفت و او را از گزند و آزار مشركین و از شكنجه و اذیت بت پرستان مكه دور میداشت و تا همراه آنحضرت بود كسى را جرأت آزار و ایذاء پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم نبود.

در طول مدت دعوت كه در خفا و آشكارا صورت میگرفت على علیه السلام از هیچگونه فداكارى مضایقه نكرد تا اینكه رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم نیز روز بروز در دعوت خود راسختر شده و مردم را علنا بسوى خدا و ترك بت‏پرستى دعوت میكرد و در نتیجه عده‏اى از زن و مرد قریش را هدایت كرده و مسلمان نمود اسلام آوردن چند تن از قریش بر سایرین گران آمد و بیشتر در صدد اذیت و آزار پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم در آمدند.

بزرگترین دشمنان و مخالفین آنحضرت ابوجهل و احنس بن شریق و ابوسفیان و عمرو عاص و عمر بن خطاب (17) و عموى خویش ابولهب بوده‏اند و صراحة از ابوطالب خواستار شدند كه دست از حمایت پیغمبر برداشته و او را اختیار قریش بگذارد ولى ابوطالب تا زنده بود پیغمبر را حمایت كرده و تسهیلات لازمه را در باره اشاعه عقیده او فراهم مینمود.

در اثر فشار پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم با عده‏اى از خویشان و یاران خویش سه سال در شعب ابیطالب (دره كوه) مخفى شده و یاراى آنرا نداشته‏اند كه خود را ظاهر كرده و آشكارا خدا را عبادت نمایند.

در كلیه این مراحل سخت و مشكل على علیه السلام همراه پیغمبر بود و اصلا این دو نفر چنان با هم تجانس روحى و اخلاقى داشتند كه زندگى آنها از هم غیر قابل تفكیك بود.

چون ظهور دین اسلام در مكه با این موانع و مشكلات روبرو شده و در مدت سیزده سال چندان پیشرفتى نكرده و تقریبا در حال وقفه و ركود بود ناچار بایستى اندیشه‏اى كرد و محیط مناسبى براى رشد و نمو نهال تازه اسلام پیدا نمود و همین اندیشیدن و جستجوى راه حل منجر به هجرت پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم گردید كه در فصل آتى توضیحات لازمه درباره آن داده خواهد شد.

پى‏نوشتها:

(1) سوره علق آیات 1 الى .5

(2) سوره مدثر آیات 1 الى .7

(3) ذخائر العقبى ص 58ـفصول المهمه ابن صباغ ص .125

(4) ذخائر العقبى ص 59ـینابیع المودة ص 60ـسیره ابن هشام جلد 1 ص 245 و سایر كتب تاریخ .

(5) ینابیع المودة باب 12 ص 61ـارشاد مفید جلد 1 باب 2 حدیث 2

(6) فصول المهمه ص .16

(7) سوره الشعراء آیه .214

(8) تاریخ طبرى جلد 2 ص 217ـارشاد مفید جلد 1 باب 2 فصل 7ـكفایة الطالب باب 51 ص 205ـشواهد التنزیل جلد 1 ص 421ـینابیع المودة ص 105ـتاریخ ابى الفداء جلد 1 ص 216ـتفسیر فخر رازى و كتب دیگر.

(9) سوره مریم آیه .30

(10) سوره مریم آیه .12

(11) سوره یوسف آیه .26

(12) نهج البلاغه.

(13) كفایة الطالب باب 24 ص .123

(14) سوره نجم آیه 3 و .4

(15) فصول المهمه ص 123ـشواهد التنزیل جلد 1 ص 248ـینابیع المودة باب 22 ص 93ـتفسیر قمى ص 260 و سایر كتب.

(16) سوره توبه آیه .19

(17) در اسد الغابة جلد 4 ص 53 آمده است كه عمر پیش از اینكه مسلمان شود نسبت به پیغمبر اكرم و مسلمین سختگیر بود.




[ سه شنبه 1 شهریور 1390 ] [ 11:03 ب.ظ ] [ ناصر طاهری ]

چهل حدیث از امام علی(ع)

 

قالَ أَمیرُالمُؤْمِنینَ عَلِىُّ بْنُ أَبیطالب(علیه السلام):

1- خیر پنهانى و کتمان گرفتارى

مِنْ کُنُوزِ الْجَنَّةِ الْبِرُّ وَ إِخْفاءُ الْعَمَلِ وَ الصَّبْرُ عَلَى الرَّزایا وَ کِتْمانُ الْمَصائِبِ.

از گنجهاى بهشت; نیکى کردن و پنهان نمودن کار[نیک] و صبر بر مصیبتها و نهان کردن گرفتاریها (یعنى عدم شکایت از آنها) است.

به استحضار دوستان عزیز می رساند که اکثر این احادیث از کتاب نهج البلاغه است و به زودی آدرس احادیث را در زیر آنها خواهم نوشت


چهل حدیث از امام علی(ع)

 

قالَ أَمیرُالمُؤْمِنینَ عَلِىُّ بْنُ أَبیطالب(علیه السلام):

1- خیر پنهانى و کتمان گرفتارى

مِنْ کُنُوزِ الْجَنَّةِ الْبِرُّ وَ إِخْفاءُ الْعَمَلِ وَ الصَّبْرُ عَلَى الرَّزایا وَ کِتْمانُ الْمَصائِبِ.

از گنجهاى بهشت; نیکى کردن و پنهان نمودن کار[نیک] و صبر بر مصیبتها و نهان کردن گرفتاریها (یعنى عدم شکایت از آنها) است.

2- ویژگى هاى زاهد

أَلزّاهِدُ فِى الدُّنْیا مَنْ لَمْ یَغْلِبِ الْحَرامُ صَبْرَهُ، وَ لَمْ یَشْغَلِ الْحَلالُ شُکْرَهُ.

زاهد در دنیا کسى است که حرام بر صبرش غلبه نکند، و حلال از شکرش باز ندارد.

3- تعادل در جذب و طرد افراد

«أَحْبِبْ حَبیبَکَ هَوْنًا ما عَسى أَنْ یَعْصِیَکَ یَوْمًا ما. وَ أَبْغِضْ بَغیضَکَ هَوْنًا ما عَسى أَنْ یَکُونَ حَبیبَکَ یَوْمًا ما.»

با دوستت آرام بیا، بسا که روزى دشمنت شود، و با دشمنت آرام بیا، بسا که روزى دوستت شود.

4- بهاى هر کس

قیمَةُ کُلِّ امْرِء ما یُحْسِنُ.

ارزش هر کسى آن چیزى است که نیکو انجام دهد.

5- فقیه کامل

«اَلا أُخْبِرُکُمْ بِالْفَقیهِ حَقَّ الْفَقیهِ؟ مَنْ لَمْ یُرَخِّصِ النّاسَ فى مَعاصِى اللّهِ وَ لَمْ یُقَنِّطْهُمْ مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ وَ لَمْ یُؤْمِنْهُمْ مِنْ مَکْرِ اللّهِ وَ لَمْ یَدَعِ القُرآنَ رَغْبَةً عَنْهُ إِلى ما سِواهُ، وَ لا خَیْرَ فى عِبادَة لَیْسَ فیها تَفَقُّهٌ. وَ لاخَیْرَ فى عِلْم لَیْسَ فیهِ تَفَکُّرٌ. وَ لا خَیْرَ فى قِراءَة لَیْسَ فیها تَدَبُّرٌ.»

آیا شما را از فقیه کامل، خبر ندهم؟ آن که به مردم اجازه نـافرمانى خـدا را ندهـد، و آنهـا را از رحمت خدا نومید نسازد، و از مکر خدایشان آسوده نکند، و از قرآن رو به چیز دیگر نکنـد، و خیـرى در عبـادت بدون تفقّه نیست، و خیـرى در علم بدون تفکّر نیست، و خیرى در قرآن خواندن بدون تدبّر نیست.

6- خطرات آرزوى طولانى و هواى نفس

«إِنَّما أَخْشى عَلَیْکُمْ إِثْنَیْنِ: طُولَ الاَْمَلِ وَ اتِّباعَ الْهَوى، أَمّا طُولُ الاَْمَلِ فَیُنْسِى الاْخِرَةَ وَ أَمّا إِتِّباعُ الْهَوى فَإِنَّهُ یَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ.»

همانا بر شما از دو چیز مىترسم: درازى آرزو و پیروى هواى نفس. امّا درازى آرزو سبب فراموشى آخرت شود، و امّا پیروى از هواى نفس، آدمى را از حقّ باز دارد.

7- مرز دوستى

«لاَ تَتَّخِذَنَّ عَدُوَّ صَدیقِکَ صَدیقًا فَتَعْدى صَدیقَکَ.»

با دشمنِ دوستت دوست مشو که [با این کار] با دوستت دشمنى میکنى.

8- اقسام صبر

«أَلصَّبْرُ ثَلاثَةٌ: أَلصَّبْرُ عَلَى الْمُصیبَةِ، وَ الصَّبْرُ عَلَىالطّاعَةِ، وَ الصَّبْرُ عَلَى الْمَعْصِیَةِ.»

صبر بر سه گونه است: صبر بر مصیبت، و صبر بر اطاعت، و صبر بر [ترک] معصیت.

9- تنگدستى مقدَّر

مَنْ ضُیِّقَ عَلَیْهِ فى ذاتِ یَدِهِ، فَلَمْ یَظُنَّ أَنَّ ذلِکَ حُسْنُ نَظَر مِنَ اللّهِ لَهُ فَقَدْ ضَیَّعَ مَأْمُولاً.

وَ مَنْ وُسِّعَ عَلَیْهِ فى ذاتِ یَدِهِ فَلَمْ یَظُنَّ أَنَّ ذلِکَ اسْتِدْراجٌ مِنَ اللّهِ فَقَدْ أَمِنَ مَخُوفًا.

هر که تنگدست شد و نپنداشت که این از لطف خدا به اوست، یک آرزو را ضایع کرده و هر که وسعت در مال یافت و نپنداشت که این یک غافلگیرى از سوى خداست، در جاى ترسناکى آسوده مانده است.

10- عزّت، نه ذلّت

اَلْمَنِیَّةُ وَ لاَ الدَّنِیَّةُ وَ التَّجَلُّدُ وَ لاَ التَّبَلُّدُ وَ الدَّهْرُ یَوْمانِ: فَیَوْمٌ لَکَ وَ یَوْمٌ عَلَیْکَ فَإِذا کانَ لَکَ فَلا تَبْطَرْ،وَ إِذا کانَ عَلَیْکَ فَلا تَحْزَنْ فَبِکِلَیْهِما سَتُخْتَبَرُ.

مردن نه خوار شدن! و بى باکى نه خود باختن! روزگار دو روز است، روزى به نفع تو، و روزى به ضرر تو! چون به سودت شد شادى مکن، و چون به زیانت گردید غم مخور، که به هر دوى آن آزمایش شوى.

11- طلب خیر

ما حارَ مَنِ اسْتَخارَ، وَ لا نَدِمَ مَنِ اسْتَشارَ.

هر که خیر جوید سرگردان نشود، و کسى که مشورت نماید پشیمان نگردد.

12- وطن دوستى

عُمِّرَتِ الْبِلادُ بِحُبِّ الأَوْطانِ.

شهرها به حبّ و دوستى وطن آباداند.

13- سه شعبه علوم لازم

أَلْعِلْمُ ثَلاثَةٌ: أَلْفِقْهُ لِلاَْدْیانِ، وَ الطِّبُّ لِلاَْبْدانِ،وَ النَّحْوُ لِلِّسانِ.

دانش سه قسم است: فقه براى دین، و پزشکى براى تن، و نحو براى زبان.

14- سخن عالمانه

تَکَلَّمُوا فِى الْعِلْمِ تَبَیَّنَ أَقْدارُکُمْ.

عالمانه سخن گویید تا قدر شما روشن گردد.

15- منع تلقین منفى

لا تُحَدِّثْ نَفْسَکَ بِفَقْر وَ لا طُولِ عُمْر.

فقر و تنگدستى و طول عمر را به خود تلقین نکن.

16- حرمت مؤمن

سِبابُ الْمُؤْمِنِ فِسْقٌ وَ قِتالُهُ کُفْرٌ وَ حُرْمَةُ مالِهِ کَحُرْمَةِ دَمِهِ.

دشنام دادن به مؤمن فسق است، و جنگیدن با او کفر، و احترام مالش چون احترام خونش است.

17- فقر جانکاه

أَلْفَقْرُ الْمَوْتُ الاَْکْبَرُ، وَ قِلَّةُ الْعِیالِ أَحَدُ الْیَسارَیْنِ وَ هُوَ نِصْفُ الْعَیْشِ.

فقر و ندارى بزرگترین مرگ است! و عائله کم یکى از دو توانگرى است، که آن نیمى از خوشى است.

18- دو پدیده خطرناک

أَهْلَکَ النّاسَ إِثْنانِ: خَوْفُ الْفَقْرِ وَ طَلَبُ الْفَخْرِ.

دو چیز مردم را هلاک کرده: ترس از ندارى و فخرطلبى.

19- سه ظالم

أَلْعامِلُ بِالظُّلْمِ وَ المُعینُ عَلَیْهِ وَ الرّاضِىُ بِهِ شُرَکاءُ ثَلاثَةٌ.

شخص ستمکار و کمک کننده بر ظلم و آن که راضى به ظلم است، هر سه با هم شریکاند.

20- صبر جمیل

أَلصَّبْرُ صَبْرانِ: صَبْرٌ عِنْدَ الْمُصیبَةِ حَسَنٌ جَمیلٌ، وَ أَحْسَنُ مِنْ ذلِکَ الصَّبْرُ عِنْدَ ما حَرَّمَ اللّهُ عَلَیْکَ.

صبر بر دو قسم است: صبر بر مصیبت که نیکو و زیباست، و بهتر از آن صبر بر چیزى است که خداوند آن را حرام گردانیده است.

21- اداى امانت

أَدُّوا الاَْمانَةَ وَ لَوْ إِلى قاتِلِ وُلْدِ الاَْنْبیاءِ.

امانت را بپردازید گرچه به کشنده فرزندان پیغمبران باشد.

22- پرهیز از شهرت طلبى

قالَ(علیه السلام) لِکُمَیْلِ بْنِ زِیاد:رُوَیْدَکَ لاتَشْهَرْ، وَ أَخْفِ شَخْصَکَ لا تُذْکَرْ، تَعَلَّمْ تَعْلَمْ وَ اصْمُتْ تَسْلَمْ، لا عَلَیْکَ إِذا عَرَّفَکَ دینَهُ، لا تَعْرِفُ النّاسَ وَ لا یَعْرِفُونَکَ.

آرام باش، خود را شهره مساز، خود را نهان دار که شناخته نشوى، یاد گیر تا بدانى، خموش باش تا سالم بمانى.
بر تو هیچ باکى نیست، آن گاه که خدا دینش را به تو فهمانید، که نه تو مردم را بشناسى و نه مردم تو را بشناسند (یعنى، گمنام زندگى کنى).

23- عذاب شش گروه

إِنَّ اللّهَ یُعَذِّبُ سِتَّةً بِسِتَّة : أَلْعَرَبَ بِالْعَصَبیَّةِ وَ الدَّهاقینَ بِالْکِبْرِ وَ الاُْمَراءَ بِالْجَوْرِ وَ الْفُقَهاءَ بِالْحَسَدِ وَ التُّجّارَ بِالْخِیانَةِ وَ أَهْلَ الرُّسْتاقِ بِالْجَهْلِ.

خداوند شش کس را به شش خصلت عذاب کند:عرب را به تعصّب، و خان هاى ده را به تکبّر، و فرمانروایان را به جور، و فقیهان را به حسد، و تجّار را به خیانت، و روستایى را به جهالت.

24- ارکان ایمان

أَلاِْیمانُ عَلى أَرْبَعَةِ أَرْکان: أَلتَّوَکُّلِ عَلَى اللّهِ، وَ التَّفْویضِ إِلَى اللّهِ وَ التَّسْلیمِ لاَِمْرِللّهِ، وَ الرِّضا بِقَضاءِ اللّهِ.

ایمان چهارپایه دارد: توکّل بر خدا، واگذاردن کار به خدا، تسلیم به امر خدا و رضا به قضاى الهى.

25- تربیت اخلاقى

«ذَلِّلُوا أَخْلاقَکُمْ بِالَْمحاسِنِ، وَ قَوِّدُوها إِلَى الْمَکارِمِ. وَ عَوِّدُوا أَنْفُسَکُمُ الْحِلْمَ.»

اخلاق خود را رامِ خوبى ها کنید و به بزرگوارى هایشان بکشانید و خود را به بردبارى عادت دهید.

26- آسانگیرى بر مردم و دورى از کارهاى پست

«لاتُداقُّوا النّاسَ وَزْنًا بِوَزْن، وَ عَظِّمُوا أَقْدارَکُمْ بِالتَّغافُلِ عَنِ الدَّنِىِّ مِنَ الاُْمُورِ.»

نسبت به مردم، زیاد خرده گیرى نکنید، و قدر خود را با کناره گیرى از کارهاى پست بالا برید.

27- نگهبانان انسان

«کَفى بِالْمَرْءِ حِرْزًا، إِنَّهُ لَیْسَ أَحَدٌ مِنَ النّاسِ إِلاّ وَ مَعَهُ حَفَظَةٌ مِنَ اللّهِ یَحْفَظُونَهُ أَنْ لا یَتَرَدّى فى بِئْر وَ لا یَقَعَ عَلَیْهِ حائِطٌ وَ لا یُصیبَهُ سَبُعٌ، فَإِذا جاءَ أَجَلُهُ خَلُّوا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ أَجَلِهِ.»

آدمى را همین دژ بس که کسى از مردم نیست، مگر آن که با او از طرف خدا نگهبان هاست که او را نگه مىدارند که به چاه نیفتد، و دیوار بر سرش نریزد، و درنده اى آسیبش نرساند، و چون مرگ او رسد او را در برابر اجلش رها سازند.

28- روزگار تباهیها

«یَأْتى عَلَى النّاسِ زَمانٌ لا یُعْرَفُ فیهِ إلاَّ الْماحِلُ وَ لا یُظَرَّفُ فیهِ إِلاَّ الْفاجِرُ وَ لا یُؤْتَمَنُ فیهِ إِلاَّ الْخائِنُ وَ لا یُخَوَّنُ إِلاَّ المُؤتَمَنُ، یَتَّخِذُونَ اْلَفْئَ مَغْنًَما وَ الصَّدَقَةَ مَغْرَمًا وَصِلَةَ الرَّحِمِ مَنًّا، وَ الْعِبادَةَ استِطالَةً عَلَى النّاسِ وَ تَعَدِّیًا و ذلِکَ یَکُونُ عِنْدَ سُلطانِ النِّساءِ، وَ مُشاوَرَةِ الاِْماءِ، وَ إِمارَةِ الصِّبیانِ.»

زمانى بر مردم خواهد آمد که در آن ارج نیابد، مگر فرد بىعرضه و بىحاصل، و خوش طبع و زیرک دانسته نشود، مگر فاجر، و امین و مورد اعتماد قرار نگیرد، مگر خائن و به خیانت نسبت داده نشود، مگر فرد درستکار و امین! در چنین روزگارى، بیتالمال را بهره شخصى خود گیرند، و صدقه را زیان به حساب آورند، وصله رحم را با منّت به جاى آرند، و عبادت را وسیله بزرگى فروختن و تجاوز نمودن بر مردم قرار دهند و این وقتى است که زنان، حاکم و کنیزان، مشاور و کودکان، فرمانروا باشند!

29- زیرکى به هنگام فتنه


«کُنْ فِى الْفِتْنَةِ کَابْنِ اللَّبُونِ; لا ظَهْرٌ فَیُرْکَبَ، وَ لا ضَرْعٌ فَیُحْلَبَ.»

هنگام فتنه چون شتر دو ساله باش که نه پشتى دارد تا سوارش شوند و نه پستانى تا شیرش دوشند.

30- اقبال و ادبار دنیا

«إذا أَقْبَلَتِ الدُّنیا عَلى أَحَد أَعارَتْهُ مَحاسِنَ غَیْرِهِ، وَ إِذا أَدْبَرَتْ عَنْهُ سَلَبَتْهُ مَحاسِنَ نَفْسِهِ.»

چون دنیا به کسى روى آرد، نیکویى هاى دیگران را بدو به عاریت سپارد، و چون بدو پشت نماید، خوبى هایش را برباید.

31- ناتوان ترین مردم

«أَعْجَزُ النّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنِ اکْتِسابِ الاِْخْوانِ، وَ أَعْجَزُ مِنْهُ مَنْ ضَیَّعَ مَنْ ظَفِرَ بِهِ مِنْهُمْ.»

ناتوانترین مردم کسى است که توانِ به دست آوردن دوستان را ندارد، و ناتوانتر از او کسى است که دوستى به دست آرد و او را از دست بدهد.

32- فریاد رسى و فرح بخشىِ گرفتار

«مِنْ کَفّاراتِ الذُّنُوبِ الْعِظامِ إِغاثَةُ الْمَلْهُوفِ وَ التَّنْفیسُ عَنِ الْمَکْرُوبِ.»

از کفّاره گناهان بزرگ، فریاد خواه را به فریاد رسیدن، و غمگین را آسایش بخشیدن است.

33- نشانه کمال عقل

«إِذا تَمَّ الْعَقْلُ نَقَصَ الْکَلامُ.»

چون خرد کمال گیرد، گفتار نقصان پذیرد.

34- رابطه با خدا

«مَنْ أَصْلَحَ ما بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللّهِ أَصْلَحَ اللّهُ ما بَیْنَهُ وَ بَیْنَ النّاسِ وَ مَنْ أَصْلَحَ أَمْرَ آخِرَتِهِ أَصْلَحَ اللّهُ لَهُ أَمْرَ دُنْیاهُ. وَ مَنْ کانَ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ واعِظٌ کانَ عَلَیْهِ مِنَ اللّهِ حافِظٌ.»

آن که میان خود و خدا را اصلاح کند، خدا میان او و مردم را اصلاح مىکند و آن که کار آخرتِ خود را درست کند، خدا کار دنیاى او را سامان دهد. و آن که او را از خود بر خویشتن واعظى است، خدا را بر او حافظى است.

35- افراط و تفریط

«هَلَکَ فِىَّ رَجُلانِ مُحِبٌّ غال وَ مُبْغِضٌ قال.»

دو تن به خاطر من هلاک شدند: دوستى که اندازه نگاه نداشت و دشمنى که بغض ـ مرا ـ در دل کاشت.

36- روایت و درایت

«إِعْقِلُوا الْخَبَرَ إِذا سَمِعْتُمُوهُ عَقْلَ رِعایَة لاعَقْلَ رِوایَة، فَإِنَّ رُواةَ الْعِلْمِ کَثیرٌ، وَ رُعاتُهُ قَلیلٌ.»

هر گاه حدیثى را شنیدید آن را با دقّت عقلى فهم و رعایت کنید، نه بشنوید و روایت کنید! که راویان علم بسیارند و رعایت کنندگانِ آن اندک در شمار.

37- پاداش تارک گناه

«مَا الُْمجاهِدُ الشَّهیدُ فى سَبیلِ اللّهِ بِأَعْظَمَ أَجْرًا مِمَّنْ قَدَرَ فَعَفَّ، لَکادَ الْعَفیفُ أَنْ یَکُونَ مَلَکًا مِنَ الْمَلائِکَةِ.»

مُزد جهادگرِ کشته در راه خدا بیشتر نیست از مرد پارسا که ـ معصیت کردن ـ تواند ـ لیکن ـ پارسا ماند و چنان است که گویى پارسا فرشته اى است از فرشته ها.

38- پایان ناگوار گناه

«أُذْکُرُوا انقِطاعَ اللَّذّاتِ وَ بَقاءَ التَّبِعاتِ.»

به یاد آرید که لذّتها تمام شدنى است و پایان ناگوار آن بر جاى ماندنى.

39- صفت دنیا

«فى صِفَةِ الدُّنْیا: تَغُرُّ وَ تَضُرُّ وَ تَمُرُّ.»

در صفت دنیا فرموده است:مىفریبد و زیان مىرساند و مىگذرد.

40- دینداران آخر الزّمان

«یَأْتى عَلَى النّاسِ زَمانٌ لا یَبْقى فیهِ مِنَ الْقُرْآنِ إِلاّ رَسْمُهُ وَ مِنَ الاِْسْلامِ إِلاَّ اسْمُهُ. مَساجِدُهُمْ یَوْمَئِذ عامِرَةٌ مِنَ الْبِناءِ خَرابٌ مِنَ الْهُدى. سُکّانُها وَ عُمّارُها شَرُّ أَهْلِ الاَْرْضِ، مِنْهُمْ تَخْرُجُ الْفِتْنَةُ وَ إِلَیْهِمْ تَأْوِى الْخَطیئَةُ یَرُدُّونَ مَنْ شَذَّ عَنْها فیها.

وَ یَسُوقُونَ مَنْ تَأَخَّرَ إِلَیْها.

یَقُولُ اللّهُ تَعالى «فَبى حَلَفْتُ لاََبْعَثَنَّ عَلى أُولئِکَ فِتْنَةً أَتْرُکَ الْحَلیمَ فیها حَیْرانَ» وَ قَدْ فَعَلَ. وَ نَحْنُ نَسْتَقیلُ اللّهَ عَثْرَةَ الْغَفْلَةِ.»

مردم را روزگارى رسد که در آن از قرآن جز نشان نماند و از اسلام جز نام آن، در آن روزگار ساختمان مسجدهاى آنان نو و تازه ساز است و از رستگارى ویران. ساکنان و سازندگان آن مسجدها بدترین مردم زمین اند، فتنه از آنان خیزد و خطا به آنان درآویزد.

آن که از فتنه به کنار ماند بدان بازش گردانند، و آن که از آن پس افتد به سویش برانند.

خداى تعالى فرماید: «به خودم سوگند، بر آنان فتنه اى بگمارم که بردبار در آن سرگردان مانَد» و چنین کرده است، و ما از خدا می خواهیم از لغزش غفلت درگذرد.


[ سه شنبه 1 شهریور 1390 ] [ 11:02 ب.ظ ] [ ناصر طاهری ]

سخاوت و ایثار على علیه السلام

اذا جادت الدنیا علیك فجد بها على الناس طرا انها تتقلب فلا الجود یفنیها اذا هى اقبلت و لا البخل یبقیها اذا هى تذهب (على علیه السلام)

سخاوت از طبع كریم خیزد و محبت و جاذبه را میان افراد اجتماع برقرار میسازد،شخص سخى هر عیبى داشته باشد در انظار عموم مورد محبت است.

على علیه السلام در سخاوت مشهور و كعبه آمال مستمندان و بیچارگان بود هر كسى را فقر و نیازى میرسید دست حاجت پیش على علیه السلام مى‏برد و آنحضرت با نجابت و اصالتى كه در فطرت او بود حاضر نمیشد آبروى سائل ریخته شود.

حارث حمدانى دست نیاز پیش على علیه السلام برد،حضرت فرمود آیا مرا شایسته پرسش دانسته‏اى؟

عرض كرد بلى یا امیر المؤمنین،على علیه السلام فورا چراغ را خاموش كرد و گفت این عمل براى آن كردم كه ترا در اظهار مطلب خفت و شكستى نباشد.

روزى مستمندى بعلى علیه السلام وارد شد و وجهى تقاضا كرد،على علیه السلام بعامل خود فرمود او را هزار دینار بدهد عامل پرسید از طلا باشد یا نقره؟فرمود براى من فرقى ندارد هر كدام كه بدرد حاجتمند بیشتر میخورد از آن بده.

معاویه كه دشمن سرسخت آنحضرت بود روزى از یكى پرسید:از كجا میآئى؟

آن شخص از راه تملق گفت از پیش على كه بخیل‏ترین مردم است!معاویه گفت واى بر تو از على سخى‏تر كسى بدنیا نیامده است اگر او را انبارى از كاه و انبارى از طلا باشد طلا را زودتر از كاه میبخشد.

یكى از مباشران على علیه السلام عوائد ملك او را پیش وى آورده بود آنحضرت فورا در آمد خود را بفقراء تقسیم نمود عصر آنروز همان شخص على علیه السلام را دید كه شمشیرش را میفروشد تا براى خانواده خود نانى تهیه كند.

على علیه السلام هیچگاه سائل را رد نمیكرد و میفرمود:اگر من احساس كنم كه كسى از من چیزى خواهد خواست پیش از اظهار او در اجابت دعوتش پیشدستى میكنم زیرا حقیقت جود نا خواسته بخشیدن است.

على علیه السلام میفرمود حاجتمندان حاجت خود را روى كاغذ بنویسند تا خوارى و انكسار سؤال در چهره آنها نمایان نشود.على علیه السلام چهار درهم پول داشت یكى را در موقع شب انفاق نمود و یكى را در روز و یكدرهم آشكارا و یكدرهم در نهان آنگاه این آیه نازل شد كه مفسرین شأن نزول آنرا در مورد انفاق آنحضرت نوشته‏اند:

الذین ینفقون اموالهم باللیل و النهار سرا و علانیة فلهم اجرهم عند ربهم و لا خوف علیهم و لا هم یحزنون (1) .

كسانیكه اموال خود را در شب و روز،نهانى و آشكارا انفاق میكنند براى آنها نزد پروردگارشان پاداشى است و ترس و اندوهى بر آنها نباشد (2) .

پس از قتل عثمان كه على علیه السلام بمسند خلافت نشست عربى نزد آنحضرت آمد و عرض كرد من بسه نوع بیمارى گرفتارم،بیمارى نفس،بیمارى جهل،بیمارى فقر!على علیه السلام فرمود مرض را باید بطبیب رجوع كرد و جهل را بعالم و فقر را بغنى.

آن مرد گفت شما هم طبیب هستید و هم عالم و هم غنى!

حضرت دستور داد از بیت المال سه هزار درهم باو عطاء كردند و فرمود هزار درهم براى معالجه بیمارى و هزار درهم براى رفع پریشانى و هزار درهم‏براى معالجه نادانى (3) .

علماء و مفسرین عامه و خاصه نقل كرده‏اند على علیه السلام در مسجد نماز میخواند و در ركوع بود كه سائلى در حالیكه سؤال میكرد از كنار او گذشت و آنحضرت انگشتر خود را كه در دست داشت با اشاره باو بخشید،سائل وقتى از او دور شد با رسول اكرم صلى الله علیه و آله برخورد نمود حضرت پرسید چه كسى این انگشتر را بتو داد؟سائل اشاره بعلى علیه السلام نمود و گفت این شخص كه در ركوع است آنگاه آیه:انما ولیكم الله و رسوله...كه آیه ولایت بوده و ضمنا اشاره بخاتم بخشى آنحضرت است نازل شد (4) . (در بخش پنجم در ترجمه و تفسیر آیه مزبور بحث خواهد شد)

على علیه السلام تنها به بخشش مال اكتفاء نمیكرد بلكه جان خود را نیز در راه حق ایثار نمود،در شب هجرت بخاطر پیغمبر صلى الله علیه و آله از جان خود دست شست و باستقبال مرگ رفت،معنى پر مغز ایثار همین است كه جز على علیه السلام كسى بدان پایه نرسیده است.

ایثار مقدم داشتن دیگران است بر نفس خود و كسى تا تسلط كامل بر نفس نداشته باشد نمیتواند مال و جان خود را بدیگرى بدهد،این صفت از سجایاى اخلاقى و صفات ملكوتى است كه در هر كسى پیدا نمیشود،على علیه السلام با زحمت و مشقت زیاد نانى تهیه كرده و براى فرزندان خود مى‏برد در راه سائلى رسید و اظهار نیازمندى كرد حضرت نان را باو داد و با دست خالى بخانه رفت،روزى با غلام خود قنبر ببازار رفت و دو پیراهن نو و كهنه خرید كهنه را خود پوشید و نو را بقنبر داد.

محدثین و مورخین،همچنین مفسرین ذیل تفسیر آیات سوره دهر (هل اتى) هر یك با مختصر تفاوتى در الفاظ و عبارات در مورد ایثار على علیه السلام بطورخلاصه چنین نوشته‏اند كه حسنین علیهما السلام مریض شدند پدر و مادر آنها و حتى خود حسنین نذر كردند كه پس از بهبودى سه روز بشكرانه آن روزه بگیرند فضه خادمه منزل نیز از آنها پیروى نمود.

چون خداوند لباس عافیت بآنها پوشانید بنذر خود وفا كرده و مشغول روزه گرفتن شدند،على علیه السلام سه صاع جو از شمعون یهودى كه همسایه‏شان بود قرض كرد و بمنزل آورد حضرت زهرا علیها السلام روز اول یكصاع از آنرا آرد نموده و (بتعداد افراد خانواده) پنج گرده نان پخت،شب اول موقع افطار سائلى پشت در صدا زد اى خانواده پیغمبر من مسكین و گرسنه‏ام از آنچه میخورید مرا اطعام كنید كه خدا شما را از طعامهاى بهشتى بخوراند،خاندان پیغمبر هر پنج قرص را بمسكین داده و خود با آب افطار كردند.

روز دوم فاطمه علیها السلام ثلث دیگر جو را آرد كرد و پنج گرده نان پخت شامگاه موقع افطار یتیمى پشت در خانه حرفهاى مسكین شب پیشین را تكرار كرد باز هر پنج نفر قرصهاى نان را باو داده و خود با آب افطار كردند.روز سیم فاطمه علیها السلام بقیه جو را بصورت نان در آورد و موقع افطارى اسیرى پشت در آمد و سخنان سائلین دو شب گذشته را بزبان آورد باز خاندان پیغمبر نانها را باو دادند و خودشان فقط آب چشیدند روز چهارم حسنین علیهما السلام چون جوجه میلرزیدند وقتى پیغمبر صلى الله علیه و آله آنها را دید فرمود پناه مى‏برم بخدا كه شما سه روز است در چنین حالید جبرئیل فورا نازل شد و 18 آیه از سوره هل اتى را (از آیه 5 تا آیه 22) در شأن آنها و توضیح مقامات عالیه‏شان در بهشت برین برسول اكرم صلى الله علیه و آله قرائت كرد كه یكى از آیات مزبور اشاره بانفاق و اطعام سه روزه آنها است آنجا كه خداوند تعالى فرماید:

و یطعمون الطعام على حبه مسكینا و یتیما و اسیرا (5) .

و در آخر آیات نازله هم از عمل بیریا و خالصانه آنها قدردانى‏كرده و فرماید:ان هذا كان لكم جزاء و كان سعیكم مشكورا.یعنى البته این (مقامات و نعمتهاى بهشتى كه در آیه‏هاى پیش آنها را توضیح داده) پاداش عمل شما است و سعى شما مورد رضایت و قدردانى است (6) .

پى‏نوشتها:

(1) سورة بقره آیه 274

(2) كشف الغمه ص 93ـینابیع المودة ص 92ـمناقب ابن مغازلى ص 280

(3) جامع الاخبار ص 162

(4) مناقب ابن مغازلى ص 313ـكفایة الطالب ص 250 و كتب دیگر.

(5) سوره دهر آیه .8

(6) شواهد التنزیل جلد 2 ص 300ـامالى صدوق مجلس 44 حدیث 11ـكشف الغمه ص 88 و كتب دیگر .




[ سه شنبه 1 شهریور 1390 ] [ 11:01 ب.ظ ] [ ناصر طاهری ]

از سخنان على علیه السلام:

1ـ از نهج البلاغه.

1ـ التوحید ان لا تتوهمه و العدل ان لا تتهمه.

ترجمه:

توحید آنست كه خدا را در وهم و اندیشه نیاورى (خداوند منزه از تجسم در وهم و خیال است) و عدل آنست كه او را متهم نسازى) از اعمال ناشایست او را مبرا بدانى) .

2ـ ان لله تعالى فى كل نعمة حقا فمن اداه زاده منها و من قصر عنه خاطر بزوال نعمته.

ترجمه:

البته براى خداى تعالى در هر نعمتى حقى است (كه باید در برابر آن سپاسگزارى كرد) پس هر كه آن (شكر نعمت) را بجا آورد خداوند آن نعمت را بر او زیاد گرداند و كسى كه در اینمورد كوتاهى نماید خداوند نعمتش را در خطر زوال اندازد.

3ـ اذا قدرت على عدوك فاجعل العفو عنه شكرا للقدرة علیه.

ترجمه:

هر گاه بر دشمنت ظفر یافتى بشكرانه (نعمت) پیروزى از او در گذر.

4ـ من كفارات الذنوب العظام اغاثة الملهوف و التنفیس عن المكروب.ترجمه:

بیچاره و ستمدیده‏اى را بفریاد رسیدن و از شخص اندوهگین غم و اندوه را زدودن از جمله كفارات گناهان بزرگ محسوب مى‏شود.

5ـ یابن ادم اذا رأیت ربك سبحانه یتابع علیك نعمه و انت تعصیه فاحذره.

ترجمه:

اى فرزند آدم زمانى كه دیدى پروردگار پاكت نعمتهاى خود را پشت سر هم بتو میبخشد و تو (بجاى سپاسگزارى) او را معصیت و نافرمانى میكنى پس از (عذاب و عقوبت) او بترس. (زیرا این آمدن نعمت پشت سر هم موجب گناه بیشتر و در نتیجه باعث زیادى عذاب و شكنجه خواهد بود) .

6ـ اذا كنت فى ادبار و الموت فى اقبال فما اسرع الملتقى.

ترجمه:

زمانیكه تو (در اثر گذشتن ایام عمر) پشت بدنیا كرده (و رو بطرف مرگ نهاده‏اى) و مرگ (هم بسوى) تو رو میآورد پس چه زود (میان تو و مرگ) ملاقات خواهد بود.

7ـ افضل الزهد اخفاء الزهد.

ترجمه:

برترین زهد پنهان داشتن آن (از انظار مردم) است.

8ـ اشرف الغنى ترك المنى.

ترجمه:

شریفترین توانگرى و بى نیازى رها كردن آرزوها است.

9ـ ایاك و مصادقة الاحمق فانه یرید ان ینفعك فیضرك،و ایاك و مصادقة البخیل فانه یقعد عنك احوج ما تكون الیه،و ایاك و مصادقة الفاجر فانه یبیعك بالتافه،و ایاك و مصادقة الكذاب فانه كالسراب یقرب علیك البعید و یبعد علیك القریب.ترجمه:

از دوستى احمق بر حذر باش زیرا كه او میخواهد بتو سودى رساند (ولى بعلت بیخردى) زیان میرساند،و از دوستى بخیل دورى كن (كه اگر از او چیزى بخواهى) خود را از تو نیازمندتر نشان میدهد،و از دوستى بدكار سخت بپرهیز كه ترا ببهاى ناچیزى میفروشد،و از دوستى دروغگو دورى گزین كه او مانند سراب است (ترا میفریبد) دور را بتو نزدیك و نزدیك را از تو دور گرداند.

10ـ لسان العاقل وراء قلبه و قلب الاحمق وراء لسانه.

ترجمه:

زبان خردمند پشت قلب او است و قلب احمق پشت زبان او (خردمند ابتداء تأمل و اندیشه كند آنگاه سخن گوید و احمق و نادان اول سخن گوید بعد بفكر و اندیشه افتد) .

11ـ سیئة تسوءك خیر عند الله من حسنة تعجبك.

ترجمه:

گناه و عمل بدى (كه از تو سر زند و) ترا اندوهگین كند در نزد خدا بهتر از كردار نیكى است كه ترا بعجب و خودبینى وا دارد.

12ـ الظفر بالحزم،و الحزم باجالة الرأى،و الرأى بتحصین الاسرار.

ترجمه:

پیروزى یافتن (در كارها) باحتیاط و دور اندیشى است و حزم و احتیاط بكار انداختن نیروى فكر و اندیشه است و رأى و اندیشه بمحكم نگاهداشتن اسرار است.

13ـ احذروا صولة الكریم اذا جاع و اللئیم اذا شبع.

ترجمه:

بترسید از صولت و سطوت كریم هنگامیكه گرسنه شود و از حمله و سلطه لئیم موقعیكه سیر شود .

14ـ اولى الناس بالعفو اقدرهم على العقوبة.ترجمه:

هر كه بكیفر رسانیدن (دشمن یا خطا كار) تواناتر باشد بعفو و بخشیدن او سزاوارتر است .

15ـ لا غنى كالعقل و لا فقر كالجهل و لا میراث كالادب و لا ظهیر كالمشاورة.

ترجمه:

هیچ بى نیازى مانند عقل و هیچ فقرى مانند جهل و هیچ میراثى همچون ادب و هیچ پشتیبانى مانند مشورت نیست.

16ـ اهل الدنیا كركب یسار بهم و هم نیام.

ترجمه:

مردم دنیا مانند كاروانیانى هستند كه آنها را در حال خواب سیر میدهند (و موقعیكه مرگشان فرا رسید و بزندگى آنها خاتمه داد از خواب بیدار مى‏شوند و این بیدارى بحال آنان سودى ندهد) .

17ـ العفاف زینة الفقر و الشكر زینة الغنى.

ترجمه:

پاكدامنى زینت تهیدستى و سپاسگزارى زیور توانگرى است.

18ـ اذا تم العقل نقص الكلام.

ترجمه:

هر گاه عقل (آدمى) كمال یابد سخنش نقصان پذیرد (پر حرفى دلیل بیخردى است) .

19ـ نفس المرء خطاه الى اجله.

ترجمه:

هر نفسى كه انسان میكشد یكقدم بسوى مرگش بر میدارد.

20ـ من اصلح ما بینه و بین الله اصلح الله ما بینه و بین الناس،و من اصلح‏امر اخرته اصلح الله له امر دنیاه،و من كان له من نفسه واعظ كان علیه من الله حافظ.

ترجمه:

هر كه آنچه را كه میان او و خدا است (بوسیله تقوى) اصلاح كند خداوند آنچه را كه میان او و مردم است بصلاح آورد،و كسیكه كار آخرتش را اصلاح كند خداوند براى او كار دنیایش را درست كند،و هر كه را از خویشتن براى خود پند دهنده‏اى باشد از جانب خدا براى او محافظى خواهد بود.

21ـ مثل الدنیا كمثل الحیة لین مسها و السم النافع فى جوفها،یهوى الیها الغر الجاهل و یحذرها ذو اللب العاقل.

ترجمه:

داستان دنیا بداستان مار گزنده‏اى ماند كه دست سودن بدان نرم و در اندرونش زهر كشنده است،نادان فریب خورده بسوى آن رود ولى خردمند دانا از آن دورى گزیند.

22ـ شتان ما بین عملین:عمل تذهب لذته و تبقى تبعته و عمل تذهب مؤونته و یبقى اجره.

ترجمه:

چقدر اختلاف و دورى است بین دو كار:یكى عملى كه لذتش رفته و زیان و رنج آن باقى بماند (مانند لذایذ شهوانى) و دیگرى عملى كه (مانند اعمال عبادى) رنج آن رفته و مزد و پاداشش باقى ماند.

23ـ عظم الخالق عندك یصغر المخلوق فى عینك.

ترجمه:

عظمت آفریدگار در نزد تو مخلوق را در چشم تو كوچك گرداند.

24ـ ان لله ملكا ینادى فى كل یوم:لدوا للموت و اجمعوا للفناء وابنوا للخراب.

ترجمه:

خداوند را فرشته‏اى است كه هر روز فریاد میزند (اى مردم) زاد و ولد كنید براى مردن و جمع كنید براى فانى شدن و بنا كنید براى خراب شدن.

25ـ لا یكون الصدیق صدیقا حتى یحفظ اخاه فى ثلاث:فى نكبته و غیبته و وفاته.

ترجمه:

دوست اگر در سه مورد دوستش را حمایت نكند دوست نیست:در شدت و گرفتارى او،و در غیبت وى و پس از مرگش.

26ـ من اعطى اربعا لم یحرم اربعا:من اعطى الدعاء لم یحرم الاجابة،و من اعطى التوبة لم یحرم القبول،و من اعطى الاستغفار لم یحرم المغفرة،و من اعطى الشكر لم یحرم الزیادة.

ترجمه:

كسى را كه چهار چیز بخشیدند از چهار چیز محروم نماند:بكسى كه توفیق دعا داده شد از استجابت آن محروم نگردید،و كسى را كه (راه) توبه نشان دادند از قبول شدن آن بى نصیب نماند،و آنرا كه استغفار دادند از آمرزش نا امید نگشت،و كسى را كه سپاسگزارى (از نعمتها) بخشیدند از فزونى آن محروم نگردید.

27ـ استنزلوا الرزق بالصدقة و من ایقن بالخلف جاد بالعطیة.

ترجمه:

بوسیله صدقه دادن روزى را (از آسمان رحمت و كرم خدا) پایین آورید و كسى كه بباز یافتن عوض یقین نمود در بخشیدن سخى مى‏شود.

28ـ ینزل الصبر على قدر المصیبة،و من ضرب على فخذه عند مصیبته حبط اجره.ترجمه:

صبر و شكیبائى باندازه مصیبت داده مى‏شود،و كسى كه هنگام گرفتاریش (كم طاقتى نموده و دست خود را) برانش زند اجرش ضایع گردد.

29ـ المرء مخبوء تحت لسانه.

ترجمه:

مرد در زیر زبانش نهفته است (تا مرد سخن نگفته باشدـعیب و هنرش نهفته باشد)

30ـ هلك امرؤ لم یعرف قدره.

ترجمه:

كسى كه قدر و قیمت خود را نشناخت تباه گشت.

31ـ لا یعدم الصبور الظفر و ان طال به الزمان.

ترجمه:

شخص صبور و شكیبا پیروزى را از دست ندهد اگر چه زمان (شكیبائى) بر او طولانى شود.

32ـ الراضى بفعل قوم كالداخل فیه معهم،و على كل داخل فى باطل اثمان:اثم العمل به،و اثم الرضا به.

ترجمه:

آنكه بكار گروهى راضى شود مانند اینست كه با آنان در انجام آن كار شركت داشته است،و بهر كسى كه در كار باطلى داخل شود دو گناه است:یكى گناه انجام عمل و دیگرى گناه رضایت بدان عمل.

33ـ ایها الناس،اتقوا الله الذى ان قلتم سمع و ان اضمرتم علم،و بادروا الموت الذى ان هربتم منه ادرككم و ان اقمتم اخذكم و ان نسیتموه ذكركم.ترجمه:

اى مردم بترسید از خداوندى كه اگر (سخن) گوئید بشنود و اگر در دل پنهان داشتید بداند،و (با تهیه توشه براى آخرت) بر مرگ پیشدستى كنید كه اگر از آن بگریزید شما را دریابد و اگر بایستید شما را میگیرد و اگر فراموشش كنید شما را یاد میكند.

34ـ من وضع نفسه مواضع التهمة فلا یلومن من اساء به الظن.

ترجمه:

هر كه خود را در محل‏هاى مورد تهمت قرار دهد نباید كسى را كه نسبت بوى بدگمان شده است سرزنش نماید.

35ـ من استبد برأیه هلك و من شاور الرجال شاركها فى عقولها.

ترجمه:

هر كه خود رأى باشد بهلاكت افتد و كسى كه با مردان مشورت كند در عقلهاى آنها شركت جوید .

36ـ ترك الذنب اهون من طلب التوبة.

ترجمه:

ترك گناه از طلب توبه آسانتر است.

37ـ كل وعاء یضیق بما جعل فیه الا وعاء العلم فانه یتسع به.

ترجمه:

هر ظرفى بوسیله آنچه در آن نهند تنگ گردد (حجمش كاهش یابد) مگر ظرف علم (عقل و ذهن) كه وسیع‏تر گردد.

38ـ من حاسب نفسه ربح و من غفل عنها خسر و من خاف امن و من اعتبر ابصر و من ابصر فهم و من فهم علم.

ترجمه:

هر كه (پیش از مرگ) از خود حساب كشید سود برد و هر كه از آن غفلت‏نمود زیان كرد و كسیكه (از خدا) ترسید (از عذاب آخرت) ایمن گشت و آنكه پند گرفت بینا گرید و هر كه بینا گردید فهمید و آنكه فهمید (در امور دین) دانا شد.

39ـ فى تقلب الاحوال علم جواهر الرجال.

ترجمه:

در دیگر گونیهاى روزگار گوهر مردان دانسته شود.

40ـ بئس الزاد الى المعاد العدوان على العباد.

ترجمه:

ستم كردن بر بندگان (خدا) بد توشه‏اى است براى روز رستاخیز.

41ـ من اشرف افعال الكریم غفلته عما یعلم.

ترجمه:

تغافل و چشم پوشى كریم از آنچه میداند از شریفترین كارهاى اوست.

42ـ الایمان معرفة بالقلب و اقرار باللسان و عمل بالاركان.

ترجمه:

ایمان شناختن و معتقد بودن از روى قلب و اعتراف و اقرار بزبان و عمل نمودن با اعضاء و جوارح بدن است.

43ـ ان قوما عبدو الله رغبة فتلك عبادة التجار،و ان قوما عبدوا الله رهبة فتلك عبادة العبید،و ان قوما عبدو الله شكرا فتلك عبادة الاحرار.

ترجمه:

گروهى خدا را از روى میل (بثواب و پاداش آخرت) بندگى كردند كه این عبادت تاجران است و قومى خدا را از ترس (جهنم) بندگى نمودند این هم عبادت غلامان است و گروه دیگر خدا را (سزاوار پرستش دیده و) براى سپاسگزارى بندگى اختیار كردند این عبادت آزادگان است .

44ـ یوم المظلوم على الظالم اشد من یوم الظالم على المظلوم.ترجمه:

روز (دادخواهى) ستمدیده بر ستمگر سخت‏تر از روز ستمگر بر ستمكش است.

45ـ اتق الله بعض التقى و ان قل،و اجعل بینك و بین الله سترا و ان رق.

ترجمه:

از خداوند اگر چه بمقدار كم هم باشد بترس و میان خود و خداوند پرده‏اى هر چند كه نازك هم باشد قرار ده.

46ـ ان لله تعالى فى كل نعمة حقا فمن اداه زاده منها و من قصر عنه خاطر بزوال نعمته.

ترجمه:

خداى تعالى را در هر نعمتى حقى است (كه باید شكر آن نعمت را بجا آورد) پس هر كه آنرا ادا كند خداوند آن نعمت را باو زیاد گرداند و هر كه در این باره كوتاهى ورزد خداوند نعمتش را در خطر زوال اندازد.

47ـ یابن ادم لا تحمل هم یومك الذى لم یأتك على یومك الذى قد اتاك فانه ان یك من عمرك یات الله فیه برزقك.

ترجمه:

اى فرزند آدم امروز براى (رزق) فرداى نیامده اندوهگین مباش زیرا اگر آن روز از عمر تو باشد و تو زنده بمانى خداوند در آنروز روزى ترا میرساند.

48ـ من ظن بك خیرا فصدق ظنه.

ترجمه:

كسى كه در باره تو گمان نیك برد (انتظار احسان و انفاق ترا داشته باشد) پس گمان او را راست گردان (در باره‏اش نیكى كن)

49ـ عرفت الله بفسخ العزائم و حل العقود.

ترجمه:

خدا را از بهم خوردن تصمیمات و اراده‏ها و بگشوده شدن گرهها (مشكلات) شناختم.

50ـ مرارة الدنیا حلاوة الاخرة و حلاوة الدنیا مرارة الاخرة.

ترجمه:

تلخى دنیا (تحمل رنج و زحمت در برابر انجام تكالیف عبادى) شیرینى (سعادت و راحتى) آخرتست و شیرینى دنیا (لذایذ نامشروع كه از هواى نفس سرچشمه میگیرد موجب) تلخى (عذاب و عقوبت) آخرتست.

51ـ یابن ادم كن وصى نفسك و اعمل فى مالك ما تؤثر ان یعمل فیه من بعدك.

ترجمه:

اى فرزند آدم تو خود وصى خود باش و آنچه را كه میخواهى از مال و دارائى تو پس از مرگ در باره‏ات انجام دهند تو خود پیش از مرگ انجام بده.

52ـ اذا املقتم فتاجروا الله بالصدقة.

ترجمه:

آنگاه كه تنگدست و نیازمند شدید بوسیله صدقه دادن با خداوند تجارت كنید (تا در كار روزى شما گشایشى حاصل شود) .

53ـ من تذكر بعد السفر استعد.

ترجمه:

كسى كه دورى سفر (آخرت) را بیاد آرد (تا اجل نرسیده است با توشه تقوى و اعمال صالحه) خود را آماده سازد.

54ـ لو لم یتوعد الله على معصیته لكان یجب ان لا یعصى شكرا لنعمه.

ترجمه:

اگر خداوند (بوسیله پیغمبران مردم را) از معصیت و نافرمانى خود نترسانیده بود (باز هم) براى سپاسگزارى از نعمتهاى او واجب بود كه او را نافرمانى نكنند.

55ـ ما اكثر العبر و اقل الاعتبار.ترجمه:

عبرت‏ها و پندها چه بسیارند و عبرت گرفتن و پند پذیرى چقدر كم است.

56ـ الناس ابناء الدنیا و لا یلام الرجل على حب امه.

ترجمه:

مردم پسران دنیا هستند و شخص بر دوستى مادرش ملامت نشود.[ولى دوستى دنیا آنقدر نباید باشد كه انسان را وادار بگناه كند]

57ـ ان المسكین رسول الله فمن منعه فقد منع الله و من اعطاه فقد اعطى الله.

ترجمه:

مسكین و نیازمند (كه پیش كسى رود و چیزى خواهد) فرستاده خدا است پس هر كه او را رد كند و باز دارد خدا را رد كرده است و هر كه باو چیزى بخشد بخدا داده است.

58ـ لا یصدق ایمان عبد حتى یكون بما فى ید الله سبحانه اوثق منه بما فى یده.

ترجمه:

ایمان بنده‏اى درست نیست تا اعتمادش بدانچه در دست (قدرت) خداوند سبحان است بیشتر باشد از آنچه در دست خود اوست.

59ـ اتقوا معاصى الله فى الخلوات فان الشاهد هو الحاكم.

ترجمه:

از انجام گناهان و نافرمانیهاى خدا در خلوت‏ها و پنهانیها بپرهیزید زیرا كه شاهد و بیننده خود داور و حاكم است.

60ـ اقل ما یلزمكم لله سبحانه ان لا تستعینوا بنعمه على معاصیه.

ترجمه:

كمترین چیزى كه شما براى خداوند سبحان الزام دارید اینست كه از نعمتهاى‏او براى انجام گناهان یارى نطلبید.

61ـ الغنى الاكبر الیأس عما فى ایدى الناس.

ترجمه:

بى اعتنائى و امید نداشتن بدانچه در دست مردم است بزرگترین توانگرى است.

62ـ لو رأى العبد الاجل و مصیره لا بغض الامل و غروره.

ترجمه:

اگر بنده (با دیده دل) مرگ خود و جاى باز گشتش را ببیند یقینا آرزو و فریب آن را دشمن دارد.

63ـ لكل امرى‏ء فى ماله شریكان:الوارث،و الحوادث.

ترجمه:

براى دارائى و مال هر كسى دو شریك وجود دارد:یكى ارث برنده و دیگرى حوادث روزگار.

64ـ اشد الذنوب ما استهان به صاحبه.

ترجمه:

سختترین گناهان (در نزد خدا) گناهى است كه مرتكب آن آنرا سبك و كوچك شمارد.

65ـ اكبر العیب ان تعیب ما فیك مثله.

ترجمه:

بزرگترین عیب آنست كه (در باره دیگران) عیب بدانى آنچه را كه مانند آن در وجود تو باشد .

66ـ البخل جامع لمساوى العیوب و هو زمام یقاد به الى كل سوء.

ترجمه:

بخل جمع كننده بدیها و زشتى‏ها است و آن مهارى است كه (انسان بوسیله آن) بسوى هر بدى كشیده شود.ـما خیر بخیر بعده النار،و ما شر بشر بعده الجنة و كل نعیم دون الجنة محقور و كل بلاء دون النار عافیة.

ترجمه:

هر خیر و خوشى كه بدنبال آن آتش باشد خیر و خوشى نیست و آن شر و رنجى كه بعدش بهشت باشد شر و رنج نیست و هر نعمتى نسبت به بهشت بسیار حقیر و كوچك است و هر بلاء و محنتى در برابر آتش دوزخ عافیت و آسایش است.

68ـ ما احسن تواضع الاغنیاء للفقراء طلبا لما عند الله!و احسن منه تیه الفقراء على الاغنیاء اتكالا على الله.

ترجمه:

چه نیكو است فروتنى توانگران بدرویشان براى بدست آوردن پاداشى كه در نزد خدا (براى این عمل) است!و از آن نیكوتر بى اعتنائى فقراء بر توانگران است بجهت اعتماد و توكلى كه بر خداوند دارند.

69ـ من اصلح سریرته اصلح الله علانیته،و من عمل لدینه كفاه الله امر دنیاه.

ترجمه:

هر كس باطن خود را اصلاح كند خداوند ظاهر او را نیكو گرداند،و هر كه براى دین و آخرتش كار كند خداوند كارهاى دنیاى او را كفایت میكند.

70ـ كفاك من عقلك ما اوضح لك سبل غیك من رشدك.

ترجمه:

(این سود و فایده) از عقل تو برایت كافى است كه راههاى گمراهى را از راه راست و هدایت برایت آشكار سازد.

71ـ الحلم غطاء ساتر و العقل حسام قاطع،فاستر خلل خلقك بحملك و قاتل هواك بعقلك.ترجمه :

بردبارى پرده‏اى است پوشاننده و عقل شمشیرى است برنده،پس عیوب اخلاقى خود را با (پرده) حلم بپوشان و هواى نفس را با (شمشیر) عقلت بكش.

72ـ لا ینبغى للعبد ان یثق بخصلتین:العافیة و الغنى،بینا تراه معافى اذ سقم و بینا تراه غنیا اذ افتقر.

ترجمه:

براى بنده شایسته نیست كه بدو خصلت عافیت و توانگرى اعتماد كند (زیرا) در اثنائى كه او را سلامت بینى ناگاه بیمار شود و در اثنائى كه توانگرش بینى ناگهان نیازمند گردد .

73ـ ان اعظم الحسرات یوم القیامة حسرة رجل كسب مالا فى غیر طاعة الله فورثه رجل فانفقه فى طاعة الله سبحانه فدخل به الجنة و دخل الاول به النار.

ترجمه:

در روز قیامت بزرگترین حسرتها حسرت مردى است كه (در دنیا) مالى را از راه حرام بدست آورد و مرد دیگرى آنرا بارث برده و در راه خدا انفاق نماید (در نتیجه مرد دومى بوسیله این عمل) داخل بهشت گردد و اولى داخل دوزخ شود.

74ـ اذكروا انقطاع اللذات و بقاء التبعات.

ترجمه:

(هنگام عیش و نوش و انجام منهیات) بیاد تمام شدن لذتها و باقیماندن عقوبات آنها باشید .



ادامه مطلب

[ سه شنبه 1 شهریور 1390 ] [ 11:00 ب.ظ ] [ ناصر طاهری ]
نظرات

رد دلائل اهل سنت

أفمن یهدى الى الحق احق ان یتبع امن لا یهدى الا ان یهدى فما لكم كیف تحكمون؟

(سوره یونس آیه 35)

اگر چه هر یك از استدلالات گذشته در فصول پیشین براى اثبات خلافت بلا فصل على علیه السلام كافى بنظر میرسد ولى براى اتمام حجت و تكمیل مباحث قبلى در این فصل نیز برد پاره‏اى از دلائل اهل سنت كه سست‏تر از تار عنكبوت است اشاره میشود تا حقیقت امر براى طالبان حق روشن گردد.

دلیل یكمـچون ابو بكر نسبت برسول خدا فداكارى كرده و هنگام هجرت با او سفر كرده و مصاحب او و رفیق غار بود لذا از روى در قرآن نام برده شده و این فضیلت دلیل شایستگى او بر خلافت میباشد.

رد دلیل فوقـاولا چنانكه در فصل یكم این بخش بثبوت رسید امامت و جانشینى رسول خدا منشأ الهى دارد و امام باید از جانب خدا تعیین شده و بوسیله پیغمبر بمردم ابلاغ گردد همانطوریكه برابر آیه تبلیغ در غدیر خم تعیین و ابلاغ گردیده است.

ثانیا مسافرت ابو بكر با آنحضرت طبق قرار قبلى نبوده بلكه تصادفا در راه باو برخورد كرده بود و طبرى در جزء سیم تاریخ خود مینویسد كه ابو بكر از عزیمت پیغمبر اطلاعى نداشت .

ثالثا نفس مصاحبت دلیل فضیلت نمیشود زیرا حضرت یوسف نیز در زندان عزیز مصر با دو نفر كافر كه بارباب انواع قائل بودند مصاحب بود كه در اینمورد خداوند از قول او فرماید:یا صاحبى السجن ءارباب متفرقون خیر ام الله‏الواحد القهار؟ (1) اى دو مصاحب و رفیق من آیا خدایان متفرق (كه شما قائلید) بهترند یا خداى یكتاى قاهر؟) پس ممكن است دو نفر هم كه با هم تضاد عقیده دارند با هم یار و مصاحب شوند.

رابعا این سخن كه از ابو بكر در قرآن یاد شده دلیل بر مذمت و طعن او است نه دلیل بر فضیلت او زیرا آیه شریفه چنین است:فقد نصره الله اذ اخرجه الذین كفروا ثانى اثنین اذ هما فى الغار اذ یقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا (2) یعنى خداوند پیغمبرش را موقعیكه كافران او را (از مكه) بیرون میكردند یارى نمود و یكى از آندو تن (رسول خدا) كه در غار بودند برفیق و همسفر خود (بابو بكر كه از ترس مشركین مكه پریشان و مضطرب بود) گفت اندوهگین مباش كه خدا با ما است.

از بیان آیه معلوم میشود كه ابو بكر از این مصاحبت و مرافقت اتفاقى پشیمان بوده با اظهار عجز و بیم پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله را ناراحت مینمود و آنحضرت او را دلدارى میداد.و اینجا سؤالى پیش میآید كه آیا حزن و اندوه ابو بكر براى خدا بوده و عمل نیكى محسوب میشد یا بر عكس صرفا از ترس جان خود اندوهگین بود؟

اگر حزن او در راه خدا بود چرا پیغمبر او را از عمل نیك منصرف میكرد و اگر از ترس جان خود بود در اینصورت این آیه نه تنها بر فضیلت او دلالت ندارد بلكه بز دلى و ترسوئى او را میرساند كه در نتیجه این جبن و ضعف پیغمبر را نیز ناراحت میكرده است و خداوند هم در آن غار مخوف پیغمبر را مورد لطف و توجه قرار داده و هیچگونه ارزشى بمصاحبت ابو بكر قائل نشده است زیرا در دنباله آیه مزبور فرماید:فانزل الله سكینته علیه و ایده بجنود لم تروها.پس خداوند آرامش خاطر بر پیغمبرش نازل فرمود و او را با سپاههاى غیبى كه شما ندیده‏اید تأیید نمود.طرفداران ابو بكر میگویند خداوند آرامش و سكون خاطر را بابو بكر فرستاد نه برسولش زیرا آنحضرت احتیاجى بآرامش نداشت در پاسخ میگوئیم دنباله آیه میفرماید و او را بلشگرهاى غیبى تأیید كرد و چون مؤید بلشگرهاى غیبى پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله است بنا بر این نزول سكینه هم در باره آنحضرت است چنانكه در اول آیه هم میفرماید فقد نصره الله یعنى موقع خروج از مكه هم فقط پیغمبر مورد نصرت خدا بوده نه ابو بكر.

اما اینكه میگویند پیغمبر احتیاجى بآرامش نداشت خداوند در همان سوره صریحا نزول سكینه را در جنگ حنین به پیغمبر بیان فرموده است آنجا كه فرماید:ثم انزل الله سكینته على رسوله و على المؤمنین (3) آنگاه خداوند سكون و آرامش را بر رسول خود و مؤمنین نازل فرمود.) پس همچنانكه در این آیه علاوه بر رسول خدا بر مؤمنین هم سكینه نازل شده است در آنجا نیز اگر ابو بكر هم مشمول مفاد آن آیه بود از او هم نام برده میشد و آیه چنین نازل میگشت:

فانزل الله سكینته علیه و على صاحبه و یا فانزل الله سكینته علیهما و ایدهما...ولى مى‏بینیم ضمیر تثنیه در كار نیست در نتیجه نزول سكینه و آرامش،و تأیید بوسیله لشگرهاى غیبى فقط در باره رسول اكرم است و ابو بكر هم با همان حالت ترس و لرز در غار باقى مانده است و ما از برادران سنى مى‏پرسیم این چه فضیلتى است كه شما براى ابو بكر تراشیده‏اید و اگر هم فضیلت را ملاك خلافت میدانید باز هم در داستان هجرت قهرمان این صحنه پر آشوب على علیه السلام بوده است كه در همان شب مرگ حتمى را از جان و دل استقبال كرد و در فراش پیغمبر بیتوته نمود و بنا بگفته ابن ابى الحدید و سایر علماى بزرگ عامه آیه و من الناس من یشرى نفسه ابتغاء مرضاة الله (4) در شأن او نازل گشت.فتدبروا یا اولى الابصار!

دلیل دومـمیگویند چون پیغمبر در روزهاى آخر زندگانى خود كه بحالت بیمارى در منزل عایشه بسترى بود ابو بكر را براى نماز خواندن با مسلمین بمسجدفرستاد بنا بر این در واقع با همین مأموریت پیشوائى او را بر مسلمین محرز و مسلم نمود!

رد دلیل فوقـاگر نماز خواندن كسى با مسلمین دلیل خلافت او باشد باید قبول كرد كه شایسته‏تر از ابو بكر هم وجود داشته و او عتاب بن اسید بود كه هنگام فتح مكه براى خواندن نماز صبح و عشاء و مغرب پیشنماز مسلمین بود در حالیكه براى پیغمبر هم هیچگونه رادع و مانعى وجود نداشت پس كسیكه در مكه یعنى در شریفترین مكانها با وجود خود پیغمبر صلى الله علیه و آله با مسلمین نماز بخواند شایسته‏تر از ابو بكر است كه هنگام ضرورت و بیمارى رسول خدا بمنظور نماز خواندن بمسجد رفته باشد.

از طرفى ابو بكر را پیغمبر نفرستاده بود بلكه موقعى كه بلال اذان گفت حال آنحضرت خوش نبود عایشه بمؤذن گفت كه بپدرم بگو برود با مردم نماز بخواند و چون حال رسول اكرم صلى الله علیه و آله بجا آمد پرسید چه كسى براى نماز خواندن رفته است؟

عایشه گفت چون شما حال نداشتید من بمؤذن گفتم كه ابو بكر با مردم نماز بخواند حضرت براى اینكه مبادا ابو بكر همین نماز خواندن را دستاویز خلافت خود كند با همان حالت بیمارى در حالیكه بعلى علیه السلام و فضل بن عباس تكیه داده بود وارد مسجد شد و در اینموقع فقط تكبیر اول نماز گفته شده بود كه رسول خدا وارد محراب گردیده و ابو بكر را پشت سر گذاشت و خود مشغول نماز خواندن شد و باین قسمت اخیر كه پیغمبر از نماز خواندن ابو بكر با جماعت ممانعت فرمود خود اهل تسنن اعتراف دارند چنانكه ابن ابى الحدید در قصائد سبعه خود گوید:

و لا كان معزولا غداة برائة 
و لا عن صلوة ام فیها مؤخرا (5) .

یعنى على علیه السلام مثل ابو بكر نه از بردن سوره برائت معزول شد و نه از امامت نماز جماعت كه قصد آنرا كرده بود بر كنار گردید.

نتیجه اینكه ابو بكر را عایشه براى نماز خواندن بمسجد فرستاده بود نه پیغمبرزیرا اگر آنحضرت چنین مأموریتى بابو بكر میداد دنبال او نمیشتافت و با حال بیمارى بمسجد نمیرفت و او را از اینكار بر كنار نمیكرد.

دلیل سیمـمیگویند رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرموده است.

اقتدوا باللذین من بعدى ابى بكر و عمر.یعنى پس از من باین دو نفر (ابو بكر و عمر) اقتداء كنید!

رد دلیل فوقـاگر خبر بالا صحیح باشد پس تكلیف اینهمه احادیث وارده در باره ولایت على علیه السلام از خود اهل سنت چیست؟مگر میشود هم ابو بكر و هم على علیه السلام پس از پیغمبر جانشین او شوند؟و اگر حضرت رسول صلى الله علیه و آله آندو تن را مقتداى مردم قرار داده پس غوغاى سقیفه كه باسم شورا بوجود آمد چه صیغه‏اى بود و چرا گفتند پیغمبر براى خود جانشینى تعیین نكرده است و باید انتخاب خلیفه از طریق شوراى مسلمین انجام گیرد؟از طرفى اهل سنت حدیث دیگرى نقل میكنند كه كار را بغرنجتر میكند و آن اینست كه علاوه بر ابو بكر و عمر تمام صحابه را مقتداى مردم قرار میدهند و میگویند پیغمبر فرموده است:ان اصحابى كالنجوم بایهم اقتدیتم اهتدیتم.یعنى اصحاب من مانند ستارگان آسمان هستند كه بهر كدامشان اقتداء كنید هدایت مى‏یابید.

اگر این حدیث صحیح باشد دیگر چه لزومى دارد كه مردم بابو بكر بیعت كنند همه اصحاب قابل اقتداء بوده و همگى امام و جانشین پیغمبر میباشند و در اینصورت اصلا مأمومى وجود نخواهد داشت و مسلم است كه چه هرج و مرجى بوجود خواهد آمد زیرا اصحاب از نظر مشى دینى با هم مخالف بودند سعد بن عباده با ابو بكر و عمر،طلحه و زبیر با آنان،على علیه السلام نیز در جبهه واحد بوده و با همه آنها مخالف بود و با این ترتیب تكلیف مسلمین سرگردان آنروز چه بوده است؟فساد این حدیث جعلى بقدرى آشكار است كه بعضى از علماى اهل سنت نیز آنرا مجعول و ضعیف دانسته و دو تن از راویانش را مجهول الحال و كذاب گفته‏اند.

دلائل دیگرى نیز از همین قماش در باره خلفاء گفته شده است كه ذكر آنهاباعث كسالت خوانندگان و موجب اطناب كلام خواهد بود.

مباحثه مأمون الرشید با علماى كلام و فقهاى عامه در مورد خلافت و ولایت على علیه السلام مشهور است و تقریبا بتمام دلائل سست و بى اساس اهل سنت پاسخ داده شده است از نظر مزید اطلاع بخلاصه مباحثات مزبور ذیلا اشاره میشود تا حقیقت امر كاملا روشن و آشكار گردد .

مباحثه مأمون با دانشمندان عامه:

این مباحثه را شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا و احمد بن عبد ربه كه از علماى اهل سنت است در كتاب عقد الفرید حكایت كرده است كه اسحاق بن حماد گفت یحیى بن اكثم ما را جمع نمود و گفت:مأمون دستور داده است كه جمعى از اهل كلام و حدیث را نزد او ببرم و من در حدود چهل نفر از علماى هر دو صنف را جمع كردم و مأمون را نیز خبر دادم مأمون بر آنها وارد شد و گفت:

اى جماعت علماء من معتقدم كه على علیه السلام پس از رحلت پیغمبر صلى الله علیه و آله جانشین وى بوده است اگر سخن و عقیده مرا قبول دارید و آنرا صحیح میدانید شما نیز اعتراف كنید و اگر بنظر شما این سخن من اشكال و ایرادى دارد با دلیل و برهان آنرا رد كنید ضمنا حشمت و مقام من بهیچوجه مانع حق گوئى شما نشود فقط تقوى را پیشه كنید و از عذاب خدا بترسید و سخن بحق گوئید.

اكنون میل شما است یا شما از من سؤال كنید و یا اجازه بدهید من از شما سؤال كنم.گفتند ما سؤال میكنیم.مأمون گفت شما یك نفر را انتخاب كنید كه با من سخن گوید و چنانچه در جائى بخطا رفت شما كمك كنید و از او پشتیبانى نمائید پس یكى از آن گروه چهل نفرى بسخن در آمد و گفت:

اعتقاد ما اینست كه پس از پیغمبر صلى الله علیه و آله ابو بكر بهترین مردم است زیرا روایتى هست كه تمام صحابه آنرا نقل نموده‏اند كه رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود پس از من باین دو نفر (ابو بكر و عمر) اقتداء كنید بنا بر این باید آن دو نفر بهترین خلق باشند تا مردم بآنها اقتداء كنند!

مأمون گفت روایات و احادیث زیاد است و همه آنها از سه صورت خارج نیست‏یا همه اخبار صحیح است،یا همه آنها جعلى و باطل است و یا بعضى صحیح و برخى باطل است.

اگر تمام اخبار و روایات صحیح باشد پس این اختلافات از كجا ناشى شده است و چرا بعضى اخبار ناقض بعضى دیگرند و اگر تمام آنها باطل باشد لازم میآید بطلان دین و كهنه شدن شریعت مطهره،پس بعضى از روایات و اخبار صحیح و پاره‏اى هم باطل است و آنكه صحیح است باید متكى بدلیل و برهان باشد و الا باطل و جعلى خواهد بود.

حال در مقام تجسس دلیل بر میآئیم و چون بمضمون این حدیثى كه شما گفتید نگاه میكنیم مى‏بینیم صدور چنین خبرى از شخص پیغمبر صلى الله علیه و آله كه اعقل عقلاء است شایسته نیست زیرا كه اقتداء كردن بدو نفر در یكوقت محال است و آن دو نفر یا من جمیع الجهات متحد بودند و یا با هم اختلافاتى داشتند در صورت اول لازم میآید كه آندو تن از نظر شكل و جسم و شعور و فكر یكى باشند كه آنهم محال است و در صورت دوم اگر اقتداء بیكى شود بدیگرى نشده است و چگونه هر دو بر حق میباشند در حالیكه از نظر عقیده با هم اختلاف داشتند عمر بابو بكر گفت خالد بن ولید را بجهت قتل مالك بن نویره عزل كن و گردنش بزن ابو بكر قبول نكرد عمر متعه زن و حج را تحریم نمود و ابو بكر نكرد ابو بكر بعد از خود خلیفه معین كرد و عمر را بجا گذاشت ولى عمر خلافت را در شوراى شش نفرى محصور نمود و هكذا...دیگرى گفت از رسول خدا روایت شده است كه فرمودند:لو كنت متخذا خلیلا لاتخذت ابا بكر خلیلا. (اگر براى خود دوستى اختیار میكردم یقینا ابو بكر را دوست خود قرار میدادم.) .

مأمون گفت این روایت نیز شایسته نیست كه از رسول اكرم صلى الله علیه و آله صادر شده باشد زیرا مشهور بین الفریقین است كه آنحضرت عقد اخوت و برادرى در میان صحابه انداخت و على علیه السلام را با خود برادر نمود و فرمود من ترا براى خود برادر نمودم،حالا ببین كدامیك از این دو روایت حق و كدامیك باطل است؟دیگرى از علماى حدیث گفت كه على علیه السلام بالاى منبر گفت بهترین امت بعد از پیغمبر ابو بكر و عمر بودند؟

مأمون گفت محال است كه آنحضرت چنین سخنى گفته باشد زیرا اگر این دو نفر از همه بهتر بودند چرا رسول خدا صلى الله علیه و آله عمرو عاص را امیر آنها كرد و اسامة بن زید را بر آندو فرمانده نمود و باز چرا على علیه السلام پس از پیغمبر میگفت من براى جانشینى پیغمبر بهتر و سزاوارترم و اگر بیم آن نبود كه عده كثیرى از دین برگردند حق خود را از آنها میگرفتم و در جاى دیگر فرمود من باین امر احقم زیرا كه خدا را بندگى و پرستش میكردم در حالیكه این دو نفر كافر و بت پرست بودند.دیگرى گفت:خبرى بما رسیده است كه پیغمبر فرمود ابو بكر و عمر دو آقاى پیران بهشت هستند!!

مأمون گفت این حدیث از رسول خدا صلى الله علیه و آله نیست زیرا در بهشت پیرى وجود ندارد و پیغمبر با شجعیه كه زن پیرى بود فرمود عجوزه داخل بهشت نمیشود بلكه پیران جوان میشوند و این آیات را تلاوت فرمود انا أنشاناهن انشاء،فجعلناهن ابكارا،عربا اترابا (6) .بنا بر این،حدیث در شأن حسنین علیهما السلام است كه فریقین متفق بصحت آن هستند كه پیغمبر فرمود:الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنة (7) .

دیگرى گفت پیغمبر فرموده است:اگر من مبعوث نمیشدم عمر به پیغمبرى مبعوث میشد!!

مأمون گفت این خبر كاملا ساختگى است و محال است كه از پیغمبر باشد زیرا خداوند فرماید :و اذ اخذنا من النبیین میثاقهم و منك و من نوح و ابراهیم و موسى و عیسى بن مریم (8) .یعنى ما پیش از فرستادن هر پیغمبرى از او میثاق نبوت را گرفته‏ایم.در اینصورت چگونه كسى كه از او میثاق نبوت گرفته نشده به پیغمبرى مبعوث میشد؟دیگرى گفت رسول خدا فرموده است اگر عذاب خدا نازل شود جز عمر بن خطاب كسى نجات نیابد!

مأمون گفت این خبر بر خلاف آیه قرآن است زیرا خداوند به پیغمبرش فرماید:

ما كان الله لیعذبهم و انت فیهم (9) .یعنى اى پیغمبر تا تو در میان امت هستى خداوند آنها را عذاب نمیكند و از مفاد آیه چنین نتیجه بدست میآید كه وجود شریف پیغمبر صلى الله علیه و آله مانع نزول عذاب است در اینصورت بفرض اینكه عذاب نازل شود فقط خود آنحضرت نجات یابد و دیگران (من جمله عمر) دچار عذاب شوند.

دیگرى گفت رسول خدا صلى الله علیه و آله شهادت دادند كه عمر جزو ده نفر صحابه میباشد كه آنها اهل بهشت‏اند.

مأمون گفت اگر چنین باشد عمر چرا حذیفه را سوگند داد كه آیا من هم جزو منافقین هستم؟اگر رسول خدا صلى الله علیه و آله عمر را تزكیه كرده و به بهشت شهادت داده باشد معلوم میشود كه عمر بقول پیغمبر اعتماد نداشته است و این خود دلیل بر كفر عمر میباشد و كفر و بهشت با هم جمع نمیشوند.

دیگرى گفت پیغمبر فرمود كه من در یك كفه ترازو قرار گرفتم و تمام امت در كفه دیگرش من از همه آنها سنگین‏تر بودم سپس ابو بكر بجاى من نشست او نیز مثل من از آنها سنگین‏تر بود بعد از او عمر قرار گرفت او نیز بهمین افتخار نائل گردید.

مأمون گفت یا از نظر وزن بدن سنگین‏تر بودند اینكه مسلم دروغ است و بفرض محال صحیح هم باشد فضیلت نیست و یا از نظر اعمال نیك بر تمام امت برترى داشته‏اند اینهم بشهادت همگان از اولى دروغ‏تر میباشد زیرا میزان برترى در اسلام اعمال نیك و صالحه است و بشهادت تمام علماء و مورخین هیچكس در زهد و ورع و تقوى و عبادت و اخلاص مانند على علیه السلام نبوده است بنا بر این افضل امت على علیه السلام خواهد بود نه ابو بكر و عمر.

دانشمندان عامه سر بزیر افكنده و سخنى نگفتند مأمون كه آنها را بدین حالت‏دید گفت چرا ساكت شدید؟گفتند تا آنجا كه توانائى داشتیم كوتاهى ننمودیم.

مأمون اگر چه آنها را ساكت دید ولى مطالبى را كه احتمال میداد از نظر آنها رفته باشد پیش كشید و با سؤال و جوابهاى كوتاه مقصود خود را ثابت نمود.

مأمون پرسید پس از بعثت پیغمبر صلى الله علیه و آله نیكوترین اعمال چه بود؟گفتند پیشدستى و سبقت در ایمان مأمون گفت آیا كسى زودتر از على علیه السلام به پیغمبر ایمان آورده است؟

گفتند ابو بكر زیرا آنروزیكه على علیه السلام زودتر از ابو بكر ایمان آورد هنوز كودك و نا بالغ بود ولى ابو بكر در سن رشد و چهل سالگى ایمان آورده است و روى این حساب ابو بكر از نظر ایمان آوردن بر على سبقت دارد!

مأمون گفت على علیه السلام بنا بدعوت پیغمبر ایمان آورده است دعوت پیغمبر هم بنا بحكم قرآن ان هو الا وحى یوحى جز وحى الهى چیز دیگرى نبوده است و بطور حتم تا خداوند على را در خور این تكلیف نمیدید پیغمبر صلى الله علیه و آله را بدینكار مأمور نمى‏نمود و اسلام على هم در طفولیت یا بالهام خدا بود و یا بدعاى پیغمبر،اگر اسلام او بالهام بود پس على علیه السلام افضل از همه است كه از همان سن كودكى شایسته الهام خداوند بوده است و اگر اسلام وى بدعاى پیغمبر صلى الله علیه و آله بود باز پیغمبر بنا بمضمون آیه فوق هر چه گوید از جانب خدا گوید و على علیه السلام برگزیده خدا و پیغمبر بوده است و رسول خدا اسلام على را بجهت وثوق و اعتمادى كه باو داشت و میدانست كه او مؤید من عند الله است پذیرفته است.

باز مأمون پرسید پس از ایمان افضل اعمال چیست؟گفتند جهاد در راه خدا.

مأمون گفت آیا از تمام امت جهاد كسى بپایه جانفشانى و فداكارى على علیه السلام در صحنه‏هاى كارزار رسیده است؟آیا در جنگ بدر اغلب دشمنان را او از پاى در نیاورد؟

یكى از حاضرین گفت در جنگ بدر اگر على چنین بود در عوض ابو بكر هم پهلوى پیغمبر صلى الله علیه و آله نشسته و تدبیر مینمود!مأمون پرسید آیا ابو بكر بتنهائى تدبیر مینمود یا بشركت پیغمبر و یا اینكه پیغمبر صلى الله علیه و آله بتدبیرات وى نیازمند بود؟آنشخص گفت من پناه مى‏برم بخدا اگر یكى از این سه حالت را بپذیرم (10) !

مأمون گفت پس این كناره گرفتن ابو بكر از جنگ و نشستن او در سایبان چه فضیلتى دارد؟اگر تخلف از جنگ و گوشه نشستن موجب فضیلت و افتخار باشد پس خداوند چرا در قرآن از جانبازان و مجاهدین فى سبیل الله تمجید كرده و فرموده است و فضل الله المجاهدین على القاعدین اجرا عظیما (11) .

بعد مأمون باسحاق رو نمود و گفت اى اسحاق سوره هل اتى را قرائت كن اسحاق سوره را خواند تا رسید بآیه و یطعمون الطعام على حبه مسكینا و یتیما و اسیرا (12) .مأمون پرسید این آیات در تعریف كیست؟اسحاق گفت در حق على علیه السلام نازل شده است.مأمون گفت آیا على علیه السلام موقعیكه بمسكین و یتیم و اسیر اطعام مینمود بآنها گفته است كه انما نطعمكم لوجه الله لا نرید منكم جزاء و لا شكورا (13) ؟

اسحاق گفت چنین خبرى بما نرسیده است مأمون گفت پس مى‏بینید كه خداى تعالى به نیت و سریرت على علیه السلام آگاه بوده و بجهت شناساندن آنحضرت بمردم از یك امر پنهانى و فضیلت باطنى وى خبر میدهد.

مأمون گفت اى اسحاق آیا خبر مرغ بریان كه براى پیغمبر صلى الله علیه و آله آورده بودند و آنحضرت بدرگاه خدا عرض كرد خدایا محبوبترین بندگان خود را پیش من بفرست تا در خوردن این مرغ با من شركت كند و در اینوقت على علیه‏السلام سر رسید صحیح است؟اسحق گفت بلى .مأمون گفت قضیه از چهار صورت خارج نیست:ـ


ادامه مطلب

[ سه شنبه 1 شهریور 1390 ] [ 10:57 ب.ظ ] [ ناصر طاهری ]
نظرات

تربیت اولیه آن حضرت

و قد علمتم موضعى من رسول الله (ص) بالقرابة القریبة و المنزلة الخصیصة،و ضعنى فى حجره و انا ولید،یضمنى الى صدره و یكنفنى فى فراشه...

(نهج البلاغهـخطبه قاصعه)

ابوطالب پدر على علیه السلام در میان قریش بسیار بزرگ و محترم بود،او در تربیت فرزندان خود دقت وافى نموده و آنها را با تقوى و با فضیلت بار میآورد و از كودكى فنون سوارى و كشتى و تیر اندازى را برسم عرب بآنها تعلیم میداد.

چون پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم در كودكى از داشتن پدر محروم شده بود لذا آنجناب تحت كفالت جد خود عبدالمطلب قرار گرفته بود و پس از فوت عبدالمطلب فرزندش ابوطالب برادر زاده خود را در دامن پر عطوفت خود بزرگ نمود.

فاطمه بنت اسد مادر على علیه السلام و زوجه ابوطالب نیز براى نبى اكرم صلى الله علیه و آله و سلم مانند مادرى مهربان دلسوزى كامل داشت بطوریكه در هنگام فوت فاطمه رسول اكرم صلى الله علیه و آله نیز مانند على علیه السلام بسیار متأثر و متألم بود و شخصا بر جنازه او نماز گزارد و پیراهن خود را بر وى پوشانید.

چون نبى گرامى در خانه عموى خود ابوطالب بزرگ شد بپاس احترام و بمنظور تشكر و قدردانى از فداكاریهاى عموى خود در صدد بود كه بنحوى ازانحاء و بنا بوظیفه حقشناسى كمك و مساعدتى بعموى مهربان خود نموده باشد.

اتفاقا در آنموقع كه على علیه السلام وارد ششمین سال زندگانى خود شده بود قحطى عظیمى در مكه پدیدار شد و چون ابوطالب مرد عیالمند بوده و اداره هزینه یك خانواده پر جمعیت در سال قحطى خالى از اشكال نبود لذا پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم على علیه السلام را كه دوران رضاع و كودكى را گذرانیده و در سن شش سالگى بود جهت تكفل معاش از پدرش ابوطالب گرفته و بدین بهانه او را تحت تربیت و قیمومت خود قرار داد و بهمان ترتیب كه پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم در پناه عم خود ابوطالب و زوجه وى فاطمه زندگى میكرد پیغمبر و زوجه‏اش خدیجه نیز براى على علیه السلام بمنزله پدر و مادر مهربانى بودند.

ابن صباغ در فصول المهمه و مرحوم مجلسى در بحار الانوار مى‏نویسند كه سالى در مكه قحطى شد و رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بعم خود عباس بن عبد المطلب كه توانگر و مالدار بود فرمود كه برادرت ابوطالب عیالمند است و پریشانحال و قوم و خویش براى كمك و مساعدت از همه سزاوارتر است بیا بنزد او برویم و بارى از دوش او برداریم و هر یك از ما یكى از پسران او را براى تأمین معاشش بخانه خود ببریم و امور زندگى را بر ابوطالب سهل و آسان گردانیم،عباس گفت بلى بخدا این فضل كریم وصله رحم است پس ابوطالب را ملاقات كردند و او را از تصمیم خود آگاه ساختند ابوطالب گفت طالب و عقیل را (در روایت دیگر گفت عقیل را) براى من بگذارید و هر چه میخواهید بكنید،عباس جعفر را برد و حمزه طالب را و نبى اكرم صلى الله علیه و آله و سلم نیز على علیه السلام را بهمراه خود برد. (1)

نكته‏اى كه تذكر آن در اینجا لازم است اینست كه على علیه السلام در میان اولاد ابوطالب با سایرین قابل قیاس نبوده است هنگامیكه پیغمبر صلى الله علیه و آله على علیه السلام را از نزد پدرش بخانه خود برد علاوه بر عنوان قرابت و موضوع‏تكفل،یك جاذبه قوى و شدیدى بین آندو برقرار بود كه گوئى ذره‏اى بود بخورشید پیوست و یا قطره‏اى بود كه در دریا محو گردید و باین حسن انتخابى كه رسول گرامى بعمل آورده بود میل وافر و كمال اشتیاق را داشت زیرا.

على را قدر پیغمبر شناسد 
بلى قدر گهر زرگر شناسد

البته مربى و معلمى مانند پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم كه آیه علمه شدید القوى (2) در شأن او نازل شده و خود در مكتب ربوبى (چنانكه فرماید ادبنى ربى فاحسن تأدیبى) تأدیب و تربیت شده است شاگرد و متعلمى هم چون على لازم دارد.

على علیه السلام از كودكى سر گرم عواطف محمدى بوده و یك الفت و علاقه بى نظیرى به پیغمبر داشت كه رشته محكم آن بهیچوجه قابل گسیختن نبود.

على علیه السلام سایه صفت دنبال پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم میرفت و تحت تربیت و تأدیب مستقیم آنحضرت قرار میگرفت و در تمام شئون پیرو عقاید و عادات او بود بطوریكه در اندك مدتى تمام حركات و سكنات و اخلاق و عادات او را فرا گرفت.

دوره زندگانى آدمى بچند مرحله تقسیم میشود و انسان در هر مرحله باقتضاى سن خود اعمالى را انجام میدهد،دوران طفولیت با اشتغال باعمال و حركات خاصى ملازمه دارد ولى على علیه السلام بر خلاف عموم اطفال هرگز دنبال بازیهاى كودكانه نرفته و از چنین اعمالى احتراز میجست بلكه از همان كودكى در فكر عظمت بود و رفتار و كردارش از ابتداى طفولیت نمایشگر یك تكامل معنوى و نمونه یك عظمت خدائى بود.

على علیه السلام تا سن هشت سالگى تحت كفالت پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم بود و آنگاه به منزل پدرش مراجعت نمود ولى این بازگشت او را از مصاحبت پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم مانع نشده و بلكه یك صورت تشریفاتى ظاهرى داشت و اكثر اوقات على علیه السلام در خدمت رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم‏سپرى میشد آنحضرت نیز مهربانیها و محبت‏هاى ابوطالب را كه در زوایاى قلبش انباشته بود در دل على منعكس میساخت و فضائل اخلاقى و ملكات نفسانى خود را سرمشق تربیت او قرار میداد و بدین ترتیب دوران كودكى و ایام طفولیت على علیه السلام تا سن ده سالگى (بعثت پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم) در پناه و حمایت آنحضرت برگزار گردید و همین تعلیم و تربیت مقدماتى موجب شد كه على علیه السلام پیش از همه دعوت پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم را پذیرفت و تا پایان عمر آماده جانبازى و فداكارى در راه حق و حقیقت گردید.

پى‏نوشتها:

(1) فصول المهمه ص 15ـبحار الانوار جلد 35 ص .118

(2) سوره نجم آیه 5.


[ سه شنبه 1 شهریور 1390 ] [ 10:56 ب.ظ ] [ ناصر طاهری ]
نظرات

ولادت و حسب و نسب

بنا بوشته مورخین ولادت على علیه السلام در روز جمعه 13 رجب در سال سى‏ام عام الفیل (1) بطرز عجیب و بیسابقه‏اى در درون كعبه یعنى خانه خدا بوقوع پیوست،محقق دانشمند حجة الاسلام نیر گوید:

اى آنكه حریم كعبه كاشانه تست‏ 
بطحا صدف گوهر یكدانه تست‏ 
گر مولد تو بكعبه آمد چه عجب‏ 
اى نجل خلیل خانه خود خانه تست

پدر آنحضرت ابو طالب فرزند عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف و مادرش هم فاطمه دختر اسد بن هاشم بود بنا بر این على علیه السلام از هر دو طرف هاشمى نسب است (2)

اما ولادت این كودك مانند ولادت سایر كودكان بسادگى و بطور عادى نبود بلكه با تحولات عجیب و معنوى توأم بوده است مادر این طفل خدا پرست بوده و با دین حنیف ابراهیم زندگى میكرد و پیوسته بدرگاه خدا مناجات كرده و تقاضا مینمود كه وضع این حمل را بر او آسان گرداند زیرا تا باین كودك حامل بود خود را مستغرق در نور الهى میدید و گوئى از ملكوت اعلى بوى الهام شده بود كه این طفل با سایر موالید فرق بسیار دارد.

شیخ صدوق و فتال نیشابورى از یزید بن قعنب روایت كرده‏اند كه گفت من با عباس بن عبد المطلب و گروهى از عبد العزى در كنار خانه خدا نشسته بودیم كه فاطمه بنت اسد مادر امیر المؤمنین در حالیكه نه ماه باو آبستن بود و درد مخاض داشت آمد و گفت خدایا من بتو و بدانچه از رسولان و كتابها از جانب تو آمده‏اند ایمان دارم و سخن جدم ابراهیم خلیل را تصدیق میكنم و اوست كه این بیت عتیق را بنا نهاده است بحق آنكه این خانه را ساخته و بحق مولودى كه در شكم من است ولادت او را بر من آسان گردان ، یزید بن قعنب گوید ما بچشم خوددیدیم كه خانه كعبه از پشت(مستجار) شكافت و فاطمه بدرون خانه رفت و از چشم ما پنهان گردید و دیوار بهم بر آمد چون خواستیم قفل درب خانه را باز كنیم گشوده نشد لذا دانستیم كه این كار از امر خداى عز و جل است و فاطمه پس از چهار روز بیرون آمد و در حالیكه امیر المؤمنین علیه السلام را در روى دست داشت گفت من بر همه زنهاى گذشته برترى دارم زیرا آسیه خدا را به پنهانى پرستید در آنجا كه پرستش خدا جز از روى ناچارى خوب نبود و مریم دختر عمران نخل خشك را بدست خود جنبانید تا از خرماى تازه چید و خورد(و هنگامیكه در بیت المقدس او را درد مخاض گرفت ندا رسید كه از اینجا بیرون شو اینجا عبادتگاه است و زایشگاه نیست) و من داخل خانه خدا شدم و از میوه‏هاى بهشتى و بار و برگ آنها خوردم و چون خواستم بیرون آیم هاتفى ندا كرد اى فاطمه نام او را على بگذار كه او على است و خداوند على الاعلى فرماید من نام او را از نام خود گرفتم و بادب خود تأدیبش كردم و او را بغامض علم خود آگاه گردانیدم و اوست كه بتها را از خانه من میشكند و اوست كه در بام خانه‏ام اذان گوید و مرا تقدیس و تمجید نماید خوشا بر كسیكه او را دوست دارد و فرمانش برد و واى بر كسى كه او را دشمن دارد و نافرمانیش كند. (3)

و چنین افتخار منحصر بفردى كه براى على علیه السلام در اثر ولادت در اندرون كعبه حاصل شده است بر احدى از عموم افراد بشر چه در گذشته و چه در آینده بدست نیامده است و این سخن حقیقتى است كه اهل سنت نیز بدان اقرار و اعتراف دارند چنانكه ابن صباغ مالكى در فصول المهمه گوید:

و لم یولد فى البیت الحرام قبله احد سواه و هى فضیلة خصه الله تعالى بها اجلالا له و اعلاء لمرتبته و اظهارا لتكرمته. (4)

یعنى پیش از آنحضرت احدى در خانه كعبه ولادت نیافت مگر خود او واین فضیلتى است كه خداى تعالى به على علیه السلام اختصاص داده تا مردم مرتبه بلند او را بشناسند و از او تجلیل و تكریم نمایند.

در جلد نهم بحار در مورد وجه تسمیه آنحضرت بعلى چنین نوشته شده است كه چون ابوطالب طفل را از مادرش گرفت بسینه خود چسباند و دست فاطمه را گرفته و بسوى ابطح آمد و به پیشگاه خداوند تعالى چنین مناجات نمود.

یا رب هذا الغسق الدجى‏ 
و القمر المبتلج المضى‏ء 
بین لنا من حكمك المقضى‏ 
ماذا ترى فى اسم ذا الصبى (5)

هاتفى ندا كرد:

خصصتما بالولد الزكى‏ 
و الطاهر المنتجب الرضى‏ 
فاسمه من شامخ على‏ 
على اشتق من العلى (6)

علماى بزرگ اهل سنت نیز در كتب خود بهمین مطلب اشاره كرده‏اند و محمد بن یوسف گنجى شافعى با تغییر چند لفظ و كلمه در كفایة الطالب چنین مینویسد كه در پاسخ تقاضاى ابوطالب ندائى برخاست و این دو بیت را گفت.

یا اهل بیت المصطفى النبى‏ 
خصصتم بالولد الزكى‏ 
ان اسمه من شامخ العلى‏ 
على اشتق من العلى (7)

و در بعضى روایات آمده است كه فاطمه بنت اسد پس از وضع حمل(پیش از اینكه بوسیله نداى غیبى نام او على گذاشته شود) نام كودك را حیدر نهاد و هنگامیكه او را قنداق كرده بدست شوهر خود میداد گفت خذه فانه حیدرة و بهمین جهت آنحضرت در غزوه خیبر بمرحب پهلوان معروف یهود فرمود: 
انا الذى سمتنى امى حیدرة 
ضرغام اجام و لیث قسورة (8)

و چون نام آنحضرت على گذاشته شد نام حیدر جزو سایر القاب بر او اطلاق گردید و از القاب مشهورش حیدر و اسد الله و مرتضى و امیر المؤمنین و اخو رسول الله بوده و كنیه آنجناب ابو الحسن و ابوتراب است.

همچنین خدا پرستى و اسلام آوردن فاطمه و ابوطالب نیز از روایات گذشته معلوم میشود كه آنها در جاهلیت موحد بوده و براى تعیین نام فرزند خود بدرگاه خدا استغاثه نموده‏اند،فاطمه بنت اسد براى رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم بمنزله مادر بوده و از اولین گروهى است كه به آنحضرت ایمان آورد و بمدینه مهاجرت نمود و هنگام وفاتش نبى اكرم صلى الله علیه و آله و سلم پیراهن خود را براى كفن او اختصاص داد و بجنازه‏اش نماز خواند و خود در قبر او قرار گرفت تا وى از فشار قبر آسوده گردد و او را تلقین فرمود و دعا نمود. (9)

و ابوطالب هم موحد بوده و پس از بعثت رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم بدو ایمان آورده و چون شیخ و رئیس قریش بود لذا ایمان خود را مصلحة مخفى مینمود،در امالى صدوق است مردى بابن عباس گفت اى عمو زاده رسولخدا مرا آگاه گردان كه آیا ابوطالب مسلمان بود؟گفت چگونه مسلمان نبود در حالیكه میگفت:

و قد علموا ان ابننا لا مكذب‏ 
لدینا و لا یعبأ بقول الا باطل

یعنى مشركین مكه دانستند كه فرزند ما(محمد صلى الله علیه و آله و سلم) نزد ما مورد تكذیب نیست و بسخنان بیهوده اعتناء نمیكند مثل ابوطالب مثل اصحاب كهف است كه ایمان خود را در دل مخفى نگهمیداشتند و ظاهرا مشرك بودند و خداوند دو ثواب بآنها داد،حضرت صادق علیه السلام هم فرمود مثل‏ابوطالب مثل اصحاب كهف است كه در دل ایمان داشتند و ظاهرا مشرك بودند و خداوند دو پاداش (یكى براى ایمان و یكى براى تقیه) بآنها داد. (10)

اشعار زیادى از ابوطالب در مدح پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله مانده است كه اسلام وى از مضمون آنها كاملا روشن و هویداست چنانكه به آنحضرت خطاب نموده و گوید:

و دعوتنى و علمت انك ناصحى‏ 
و لقد صدقت و كنت قبل امینا 
و ذكرت دینا لا محالة انه‏ 
من خیر ادیان البریة دینا (11)

بحضرت صادق عرض كردند كه(اهل سنت) گمان كنند كه ابوطالب كافر بوده است فرمود دروغ گویند چگونه كافر بود در حالیكه میگفت:

ألم تعلموا انا وجدنا محمدا 
نبیا كموسى خط فى اول الكتب (12)

شیخ سلیمان بلخى صاحب كتاب ینابیع المودة درباره ابوطالب گوید:

و حامى النبى و معینه و محبه اشد حبا و كفیله و مربیه و المقر بنبوته و المعترف برسالته و المنشد فى مناقبه ابیاتا كثیرة و شیخ قریش ابوطالب. (13)

یعنى ابوطالب كه رئیس و بزرگ قریش بود حامى و كمك پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم بود و او را بسیار دوست داشت و كفیل معیشت و مربى آنحضرت بود و بنبوتش اقرار و برسالتش اعتراف داشت و در مناقب او اشعار زیادى سروده است.(درباره اثبات ایمان ابوطالب مطالب زیادى در كتب دینى‏نوشته شده و كتابهاى مستقلى نیز مانند كتاب ابوطالب مؤمن قریش برشته تألیف در آمده است) .

بارى ولادت على علیه السلام در اندرون كعبه مفاخر بنى هاشم را جلوه تازه‏اى بخشید و شعراى عرب و عجم در اینمورد اشعار زیادى سروده‏اند كه در خاتمه این فصل بچند بیت از سید حمیرى ذیلا اشاره میگردد.

ولدته فى حرم الاله امه‏ 
و البیت حیث فنائه و المسجد 
بیضاء طاهرة الثیاب كریمة 
طابت و طاب ولیدها و المولد 
فى لیلة غابت نحوس نجومها 
و بدت مع القمر المنیر الاسعد 
ما لف فى خرق القوابل مثله‏ 
الا ابن امنة النبى محمد (14)

مادرش او را در حرم خدا زائید در حالیكه بیت و مسجد الحرام آستانه او بود.

آن مادر نورانى كه لباسهاى پاكیزه ببر داشت و خود پاكیزه بود و مولود او و محل ولادت نیز پاكیزه بود.

در شبى كه ستاره‏هاى منحوسش ناپیدا بوده و سعیدترین ستاره بهمراه ماه پدید آمده بود .

قابله‏هاى(دنیا) هیچ مولودى را مانند او لباس نپوشاینده‏اند(یعنى هرگز مولودى مانند او بدنیا نیامده) بجز پسر آمنه محمد پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم.

پى‏نوشتها:

(1) حبشى‏هاى فیل سوار كه باصحاب فیل سوار كه باصحاب فیل مشهورند تحت فرماندهى ابرهه براى ویران كردن كعبه بمكه آمده بودند كه خداوند همه آنها را هلاك نمود و خود ابرهه نیز آخرین نفر بود كه بهلاكت رسید چنانكه در قرآن كریم فرماید: (ألم تر كیف فعل ربك باصحاب الفیل؟) اعراب حجاز آن سال را مبارك شمرده و نامش را عام الفیل گذاشتند و ولادت نبى اكرم نیز در همانسال بوده است تا 71 سال پس از آنواقعه یعنى تا سال 18 هجرى عام الفیل مبدأ تاریخ مسلمین بود ولى در سال مزبور كه ششمین سال خلافت عمر بود برهنمائى حضرت امیر از عام الفیل صرفنظر و سال هجرت نبوى مبدأ تاریخ مسلمانان قرار گرفت.

(2) ابوطالب پیش از ولادت على علیه السلام داراى سه پسر دیگر هم بود كه به ترتیب عبارتند از طالب،عقیل،جعفر.

(3) امالى صدوق مجلس 27 حدیث 9ـروضة الواعظین جلد 1 ص 76ـبحار الانوار جلد 35 ص 8ـكشف الغمه ص .19

(4) فصول المهمه ص .14

(5) اى پروردگار صاحب شب تاریك و ماه نور دهنده از حكم مقضى خود براى ما آشكار كن كه اسم این كودك را چه بگذاریم.

(6) شما دو نفر (ابوطالب و فاطمه) اختصاص یافتید بفرزند پاكیزه و برگزیده و پسندیده پس نام او على است و على از نام خداوند على الاعلى مشتق شده است.

(7) ینابیع المودة باب 56 ص 255ـكفایة الطالب ص .406

(8) من آنكسم كه مادرم نام مرا حیدر نهاد،شیر بیشه‏ام چنان شیرى كه زورمند و پنجه افكن باشد.

(9) اعلام الورىـاصول كافى جلد 2 ابواب تاریخـامالى صدوق مجلس 51 حدیث .14

(10) امالى صدوق مجلس 89 حدیث 12 و 13ـروضة الواعظین جلد 1 ص 139

(11) بحار الانوار جلد 35 ص 124ـمرا(بدین خود) دعوت كردى و من دانستم كه یقینا تو خیر خواه منى و تو از این پیش راستگو و امین بودى و دینى را بمردم عرضه داشتى كه آن بهترین ادیان است.

(12) اصول كافى جلد 2 باب ابواب التاریخـآیا ندانستید كه ما محمد(ص) را مانند موسى به پیغمبرى یافتیم كه در كتابهاى گذشته نامش نوشته شده است.

(13) ینابیع المودة باب 52 ص .152

(14) روضة الواعظین جلد 1 ص .


[ سه شنبه 1 شهریور 1390 ] [ 10:55 ب.ظ ] [ ناصر طاهری ]
نظرات
۱- پیشوایى نااهلان
هنگامى که رسول خدا صلى الله علیه و آله از دنیا رحلت نمود و ابوبکر خلیفه شد، روزى مردى را که شراب نوشیده بود نزد او آوردند تا بر او حد جارى کند. ابوبکر به وى گفت : آیا شراب نوشیده اى ؟
گفت : آرى .
ابوبکر: چرا نوشیده اى با این که آن حرام است ؟
مرد: من مسلمان هستم و منزلم در نزدیکى قصبه اى واقع است که اهل آن سامان ، شراب نوشیده و آن را حلال مى شمرند، و من هرگز از حرام بودن آن اطلاعى نداشته ام ، و اگر مى دانستم در دین اسلام حرام است حتما از آن اجتناب مى ورزیدم .
ابوبکر به عمر رو کرده گفت : در این باره چه مى گویى ؟
عمر گفت : مشکلى است که علاج آن با حضرت على علیه السلام است .
ابوبکر به غلام خود گفت : برو على را به اینجا بخوان .
عمر گفت : ما نزد او مى رویم .
پس برخاسته همگى به نزد آن حضرت رفتند و سلمان فارسى (رض ) نیز در محضرش حضور داشت ، آنان قصه را به سلمان گفتند و سلمان جریان را بر امام علیه السلام عرضه داشت ؛ حضرت به ابوبکر فرمود: مردى با او بفرست تا وى را به تمام خانه هاى مهاجر و انصار بگرداند و هر کس که آیه تحریم شراب را از قرآن برایش خوانده گواهى دهد، و اگر کسى نخوانده حدى بر او نیست . ابوبکر دستور آن حضرت را اجرا کرد و هیچ کس به آن گواهى نداد و مرد آزاد شد.
سلمان گفت : یا امیرالمومنین ! این گروه را ارشاد و هدایت کردید، آن حضرت علیه السلام فرمود: آرى ، خواستم تاکید و توصیه این آیه را در حق خود و اینان تجدید کنم : (( افمن یهدى الى الحق ان یتبع امن لایهدى الا یهدى فمالکم کیف تحکمون (۵۹).
آیا کسى که به سوى حق هدایت مى کند شایسته ترست که پیروى بشود یا کسى که هدایت نمى یابد مگر این که او را رهبرى کنند، شما را چه مى شود! چگونه حکم مى کنید؟! (۶۰)
بالمناسبه نقل مى شود که :
در اغانى آورده : منظور بن زبان با زن پدر خود ملیکه دختر سنان مرى ازدواج نموده از او هاشم و عبدالجبار وخوله بهم رسید. تا زمان خلافت عمر، ماجراى او به عمر رسید، عمر او را احضار نموده جریان را از او پرسید، او به اصل قضیه اعتراف نموده ولى مدعى شد که از حرمت آن اطلاعى نداشته است ، عمر او را بازداشت نموده تا به هنگام نماز عصر، و آنگاه او را بر این ادعایش سوگند داد و او چهل بار قسم یاد نموده او را آزاد کرد و آنان را از یکدیگر جدا نمود(۶۱).
مؤ لّف : ولى اینجا چه جاى قسامه است !
۲- گواهى مرد خصى
قدامه بن مظعون شراب نوشیده او را نزد عمر آوردند، دو نفر بر آن گواهى دادند؛ یکى عمر و تمیمى که خصى بود، و دیگرى معلى بن جارود، یکى از آنان گواهى داد که او را در حال نوشیدن شراب دیده ، و دیگرى که او را در حال قى کردن شراب . عمر جمعى از اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله را طلبیده تا او را در حل این مشکل یارى دهند، امیرالمومنین علیه السلام نیز با آنان تشریف آورد. عمر به آن حضرت رو کرده و گفت : یا اباالحسن ! نظر شما در این قضیه چیست ؟ زیرا شما همان کسى هستید که پیامبر خدا صلى الله علیه و آله در حقتان فرموده : یا على ! قضاوت تو از تمام این امت صحیح تر، و دانشت زیادتر مى باشد و اکنون این دو شاهد در شهادتشان اختلاف است .
حضرت امیر علیه السلام فرمود: در گواهیشان اختلافى نیست . و آن کسى که برقى کردن شهادت داده بر آشامیدن گواهى داده است ؛ زیرا قطعا شراب نوشیده که آن را قى کرده است .
باز عمر گفت : آیا گواهى مرد خصى پذیرفته مى شود؟
امام علیه السلام فرمود: آرى . نداشتن ریش مانند نداشتن بعض از اعضاى دیگرست و زیانى به شهادت نمى رساند (۶۲)
۳- مخالفت مغرضانه
کنیزى که با مولاى خود قرار داد مکاتبه بسته و ۴/۳ او آزاد شده بود زنا کرد، او را نزد عثمان بردند و بر زنایش گواهى دادند. عثمان در کیفیت حد او درمانده گردید مساءله را از امیرالمومنین پرسش نمود. آن حضرت فرمود: تازیانه هایى که به او زده مى شود باید به نسبت آزادى و بردگیش تقسیم شود. عثمان همین مساءله را از زید بن ثابت نیز پرسید.
زید گفت : کنیز را به حساب بردگى تازیانه مى زنند. امیرالمومنین به زید فرمود: چرا به حساب مردگان تازیانه زنند با این که ۴/۳ او آزاد شده است ؟ و حالا که مى خواهند به یک ترتیب او را تازیانه زنند چرا به حساب آزادها تازیانه نزنند که آن بیشتر است ؟
زید گفت : اگر چنین باشد پس در مورد ارث نیز باید سهم آزاد ببرد.
امام علیه السلام به او فرمود: آرى همین طور است . زید پاسخى نداشت ، ولى عثمان طبق گفته زید حکم کرد با این که حجت بر او تمام و حقیقت آشکار شده بود (۶۳)
۴- بازى دو کودک
در زمان خلافت امیرالمومنین علیه السلام دو کودک سرگرم بازى بودند یکى از آنان چوبدستى تیز خود را پرتاب نموده دندان همبازى خود را شکست . ماجرا نزد حضرت امیر علیه السلام مطرح گردید. کودک زننده گواه آورد که به هنگام پرتاب اعلام خطر کرده است . امام علیه السلام قصاص را از او برداشت و فرمود: کسى که در موقع ورود خطر اعلام کند معذور است (۶۴).
۵- وصیت به ثلث
مردى که به ثلث ، وصیت کرده بود بطور خطا کشته شد. امیرالمومنین علیه السلام فرمود: ۳/۱ خونبهایش نیز جزء وصیتش مى باشد(۶۵)
۶- دیه فرزند به عهده توست !
از زنى بدکار نزد عمر گزارش دادند، عمر ابتداء او را تهدید نموده آنگاه احضارش کرد. زن سخت بهراسید و از شدت فزع او را درد زاییدن عارض شده به خانه اى پناه برد و پسرى از او متولد گردید نوزاد پیوسته گریه مى کرد تا این که درگذشت ، عمر از شنیدن این خبر بسیار ناراحت گردید، ترسى فوق العاده به او دست داد، گروهى از مجلسیان او را دلدارى داده و گفتند: اى خلیفه ! چیزى بر تو نیست . عمر گفت : بروید و مساءله را از على علیه السلام بپرسید، و چون پرسیدند حضرت علیه السلام به آنان فرمود: اگر اجتهاد کرده این حکم را به او گفته اید به حق نرسیده اید، و اگر بدون تامل گفته اید باز هم خطا کرده اید. و آنگاه به عمر فرمود: دیه فرزندت بر عهده ات مى باشد(۶۶)
۷- تخییر در حق
مردى چشم شخص یک چشمى را کور کرد، حضرت امیر علیه السلام مجنى علیه را بین دو حق مخیر ساخت ؛ ۱- کور کردن یک چشم جانى با گرفتن دیه یک چشم .
۲- گرفتن یک دیه کامل و عفو از قصاص (۶۷).
۸- تاخیر حد
امیرالمومنین علیه السلام فرمود: اجراى حد بر چهار دسته از زنان تا وقت معینى تاخیر مى شود؛ از زن مستحاضه ، حائض و نفساء تا پاک شوند و از زن آبستن تا فرزندش را بزاید (۶۸).
۹- تادیب
مردى را که مرد دیگر را در رختخوابش دیده بودند نزد حضرت امیر علیه السلام آوردند، آن حضرت علیه السلام دستور داد او را در مدفوعش آلوده سازند (۶۹).
حسین بن خالد مى گوید: از امیرالمومنین علیه السلام پرسیدم از حکم کسى که مرتکب زناى محصنه شده و در موقع سنگسار شدن فرار نموده آیا بازگردانده مى شود یا نه ؟
آن حضرت علیه السلام فرمود: در یک صورت بازگردانده مى شود و در صورت دیگر نه ، اگر سبب حد زدنش اقرار خودش بوده او را بر نمى گردانند، و اگر بینه بوده و خودش ‍ انکار مى کرده او را برگردانده و حد کاملى به او مى زنند.
سپس فرمود: این تفصیلى است که رسول خدا صلى الله علیه و آله آن را فرموده ، در هنگامى که ماعز بن مالک نزد آن حضرت به زناى خود اعتراف نموده و در موقع اجراى حد فرار کرد، پس زبیر بن عوام ساق شترى به طرف او پرتاب نموده او را به زمین افکند و مردم دورش را گرفته و او را کشتند، و آنگاه پیامبر صلى الله علیه و آله را از قضیه خبر دادند. آن حضرت فرمود: چرا ماعز را به حال خود نگذاشتید؟ زیرا او خودش به گناهش اعتراف کرده بود و در این صورت اگر فرار کند باز خواهد آمد و سپس فرمود: اما اگر على علیه السلام نزد شما بود هرگز گمراه نمى شدید و خونبهاى او را از بیت المال به اولیایش داد (۷۰).
۱۰- آزمایش ادعا
زنى ادعا کرد که در یک ماه سه بار عادت شده است ، امیرالمومنین علیه السلام فرمود: از آشنایان محرمش بپرسند آیا در ماههاى گذشته نیز چنین بوده یا نه ؟ و چنانچه بر آن گواهى دادند ادعایش پذیرفته مى شود وگرنه دروغ گفته است (۷۱).
۱۱- من هم بیش از این پاسخى نداشتم
روزى حضرت امام حسن علیه السلام در مجلس پدر نشسته بود، ناگهان گروهى وارد شده از آن حضرت جویاى امیرالمومنین شدند. امام حسن علیه السلام به آنان فرمود: مطلب شما چیست ؟ آن را بگویید.
گفتند: مردى با همسر خود همبستر شده و آنگاه زن با دوشیزه اى مساحقه نموده و او آبستن شده است ، حکمش ‍ چیست ؟ امام حسن علیه السلام فرمود: مشکلى است که علاج آن با اباالحسن است و من پاسخ شما را مى گویم اگر صحیح بود از جانب خداوند و امیرالمومنین است و اگر خطا بود از سوى خودم مى باشد و امیدوارم اشتباه نکنم ؛ اولا: آن زن باید مهر دختر را بپردازد؛ زیرا با زاییدن بکارتش زایل مى شود. و ثانیا: زن باید سنگسار شود چون با داشتن شوهر، مرتکب گناه بزرگى شده است ، و پس از آن که دختر، فرزند را زایید بر او حد زنا جارى مى کنند و فرزند را به صاحب نطفه رد مى نمایند.
آن جماعت برگشته اتفاقا امیرالمومنین را در بین راه ملاقات نمودند، آن حضرت علیه السلام به ایشان فرمود: از فرزندم حسن چه پرسیدید و او به شما چه پاسخ داد؟
آنان سوال و جواب را عرضه داشتند، آن حضرت علیه السلام فرمود: اگر این مساءله را از من مى پرسیدید من هم بیش از این پاسخى نداشتم (۷۲).
۱۲- چنین جنایتى در این نواحى روى نداده
ابن ابى الجسرى مردى را دید که با همسرش زنا مى کند او را به قتل رساند. وى را به محکمه قضات آن دیار گسیل داشته ، آنان پاسخش را ندانستند از این رو معاویه ، ماجرا را به ابوموسى اشعرى نگاشت تا ابوموسى مساءله را از امیرالمومنین سوال کند، و چون پرسید، حضرت علیه السلام به او فرمود: به خدا سوگند! چنین جنایتى در این نواحى روى نداده ، بگو ببینم این قضیه از کجا به تو رسیده است ؟
ابوموسى گفت : معاویه آن را برایم نوشته است .
امیرالمومنین علیه السلام فرمود: اگر قاتل چهار نفر گواه بیاورد که بر او گواهى دهند، چیزى بر او نیست ، وگرنه باید دیه مقتول را به اولیائش بپردازد (۷۳).
۱۳- اینجا بایست تا على بیاید
مردى نزد عمر آمده و گفت : پیش از آنکه مسلمان شوم زنم را یک بار طلاق داده ام ، و بعد از آن که مسلمان شده ام نیز دو دفعه . (حال مى توانم با او ازدواج کنم و یا محلل لازم است ؟) عمر ساکت ماند. مرد گفت : پس چه مى گوئى ؟
عمر گفت : اینجا بایست تا على بیاید.
آن شخص ایستاد تا هنگامى که امیرالمومنین علیه السلام تشریف آورد. عمر به آن مرد رو کرده گفت : حالا مساءله ات را از على بپرس . آن حضرت در پاسخ او فرمود: اسلام منهدم مى سازد هر چیزى را که در حال کفر واقع شده ، تو مى توانى یک بار دیگر با زنت ازدواج نمایى (۷۴).
۱۴- شماره طلاقهاى کنیزان
سروى در مناقب آورده : مردى نزد عمر آورده و از شماره طلاقهاى کنیزان پرسش نمود، عمر جوابش را نداد و به امیرالمومنین علیه السلام رو کرده و عرضه داشت : چند دفعه طلاق به این مرد بگویم ؟ آن حضرت با دو انگشت اشاره کرد؛ یعنى دو دفعه .
عمر به آن مرد گفت : آیا این مرد را مى شناسى ؟ گفت : نه .
عمر گفت : این مرد على بن ابیطالب صاحب مجد و بزرگى است (۷۵).
۱۵- عثمان ندانست
مردى دو زن داشت ؛ یکى از انصار و دیگرى از بنى هاشم ، زن انصاریش را طلاق گفته و پس از چندى درگذشت . زن انصارى نزد عثمان گواه آورد که هنگام مردن شوهر در عده طلاق بوده و از او ارث مى برد، عثمان حکمش را ندانست و آنان را به نزد امیرالمومنین علیه السلام برد، آن حضرت در پاسخ مساءله فرمود: اگر زن انصارى سوگند یاد مى کند که در موقع وفات شوهر سه دفعه حیض از طلاقش نگذشته از او ارث مى برد وگرنه ارث نمى برد.
عثمان به زن هاشمى رو کرده و گفت : این قضاوت که شنیدى قضاوت پسر عمت على بود آیا آن را قبول دارى ؟
گفت : آرى ، و اینک زن انصارى سوگند یاد کند و ارث ببرد. ولى زن انصارى از قسم خوردن امتناع ورزید و از میراث صرفنظر کرد (۷۶).
۱۶- فرق سگ و گوسفند
مردى اعرابى از امیرالمومنین علیه السلام پرسید؛ سگى را دیدم با گوسفندى جستن کرد و از آنها حملى به هم رسید، آیا این حمل به کدامیک ملحق است ؟
آن حضرت علیه السلام فرمود: او را در کیفیت خوراکش ‍ آزمایش کن ، اگر گوشتخوار بود سگ است و اگر علف خوار بود گوسفند.
اعرابى : او را دیده ام گاهى گوشت خورده و گاهى علف .
على علیه السلام او را در آب آشامیدن آزمایش کن ، اگر با دهان آب مى خورد گوسفند است و اگر با زبان آب مى خورد سگ است .
اعرابى : هر دو جور آب مى خورد.
على علیه السلام او را در راه رفتن آزمایش کن ، اگر دنبال گله مى رود سگ است و اگر وسط یا جلو گله مى رود گوسفند است .
اعرابى : گاهى چنین است و گاهى چنان .
على علیه السلام او را در کیفیت نشستن ملاحظه کن ، اگر بر شکم مى خوابد گوسفند است و اگر بر دم مى نشیند سگ است .
اعرابى : گاهى به این ترتیب مى نشیند و زمانى به آن ترتیب .
على علیه السلام او را ذبح کن اگر در شکمش شکنبه دیدى گوسفند است و اگر روده وامعاء دیدى سگ است .
اعرابى از شنیدن این نکات دقیق و متحیر و مبهوت شد (۷۷).
۱۷- تطهیر گوسفندى که از شیر خوک خورده
از امیرالمومنین علیه السلام از حکم گوسفندى که با شیر خوک تغذى کرده پرسش نمودند؛ فرمود: اگر از شیرخوراگى گذشته باید چند روز متوالى از او نگهدارى نموده به او علف و هسته خرما و نان بخورانید، و اگر شیرخواره است باید در مدت هفت روز پى در پى بر پستان گوسفند انداخته شود (۷۸).
۱۸- نذر مشکل
از حضرت امیر علیه السلام پرسیدند؛ مردى نذر کرده با پاى پیاده خانه خدا را زیارت کند، در بین راه رودخانه اى رسیده که لازم است با کشتى از آن عبور کند تکلیفش  چیست ؟
امام علیه السلام فرمود: در کشتى سرپا مى ایستد تا از آب عبور کند (۷۹).
۱۹- تکرار بر مستمندان
حضرت امیر علیه السلام فرمود: اگر براى پرداخت کفاره بیش از یک یا دو فقیر یافت نشود باید مدهاى طعام را چند روز بر آنان تکرار نموده تا به ده مد برسد (۸۰).
۲۰- مجازات
ماموران انتظامى سه نفر را که در یک قتل شرکت کرده بودند دستگیر نموده و به دادسراى حضرت امیر علیه السلام گسیل داشتند و ماجرا را چنین شرح دادند: یکى از آنان او را بگرفت و دیگرى وى را به قتل رساند و سومى از آنان نگهبانى مى کرد.
امیرالمومنین علیه السلام فرمود: چشمان دیده بان باید کور شود، و آن کس که مقتول را گرفته باید در زندان ابد جان بسپارد، همان گونه که آن مرد را گرفته تا جان سپرده است و قاتل نیز باید کشته شود (۸۱).
۲۱- قصاص یا غرامت
مردى چنان بر شکم مرد دیگر فشار داد که آن شخص لباسش ‍ را آلوده نمود امیر المومنین علیه السلام فرمود: این مرد در قصاص جنایتى که مرتکب شده باید بر شکمش فشار دهند تا او نیز لباسش آلوده شود و یا یک سوم دیه به آن مرد بپردازد (۸۲)
۲۲- ماهى در شکم ماهى دیگر
از امیر المومنین علیه السلام پرسیدند، اگر در شکم ماهى دیگرى دیده شود حکم آن چیست ؟
فرمود: هر دو را بخور (۸۳)
۲۳- پاک کردن حیوان نجاست خوار
امیر المومنین علیه السلام درباره پاک شدن حیوان حلال گوشتى که نجاستخوار شده ، فرمود: مرغ نجاستخوار سه روز، مرغابى پنج روز، گوسفند ده روز، گاو بیست روز و شتر چهل روز باید غذاى پاک بخورند و اگر پیش از این مدت آنها را ذبح کنند گوشتشان حرام است (۸۴)
۲۴- کشتن سریع
گروهى گاو سرکشى را با شمشیر کشته و در همان حال نام خدا را بر زبان جاى کرده ، نزد امیر المومنین علیه السلام آمده و از حکم گوشت آن پرسش نمود
آن حضرت علیه السلام فرمود: این هم یک نوع کشتن سریع تند است و گوشتش حلال مى باشد (۸۵)
۲۵- تدلیس
زنى پیس اندام را ولیش تدلیس کرده و به مردى تزویج نمود.امیرالمومنین علیه السلام فرمود: چون مرد با زن همبستر شده باید مهرش را به او بپردازد، و ولى آن زن که سبب تدلیس شده باید مهر را به شوهر غرامت دهد و سپس ‍ فرمود: اگر مردى از عیب زنى مطلع نباشد و او را به عقد در آورد مهر به عهده خود زن مى باشد (۸۶)
۲۶- فسخ عقد
زنى آزاد را ندانسته به غلامى تزویج نمودند، زن خیال مى کرد شوهرش نیز آزاد است ، امیر المومنین علیه السلام فرمود: زن اگر بخواهد مى تواند از شوهر جدا شود (۸۷)
۲۷- حکم عنین
امیر المومنین علیه السلام فرمود: اگر مردى تنها یک بار با زنش مباشرت کند و سپس عنین شود، اختیار فسخ زن از بین مى رود (۸۸)
۲۸- ازدواج با مادر زن
منصور بن حازم مى گوید: در محضر امام صادق علیه السلام بودم که مردى نزد آن حضرت علیه السلام آمده پرسید: مردى با زنى ازدواج نموده و قبل از آنکه با او همبستر شود زن مرده است ، آیا مى تواند با مادرش ازدواج نماید؟
امام علیه السلام فرمود: شخصى از ما چنین کرده و مانعى در آن نیافته است ؟ من عرضه داشتم فدایت شوم تنها افتخار شیعه به حکمى از على علیه السلام است در این مساله که ابن مسعود آن را اجازه داده ، پس به نزد على علیه السلام آمده و حکم مساءله را از آن حضرت جویا شده . على علیه السلام به او فرموده این حکم را از کجا گرفته اى ؟ گفته از آیه قرآن : (( و ربائبکم اللاتى فى حجورکم من نسائکم اللاتى دخلتم بهن ؛ (۸۹) و حرام شد براى شما دختران زن که در دامن شما تربیت شده اند اگر با زن مباشرت کرده باشید.
پس على علیه السلام به او فرموده : حرمت ازدواج با ربائب در آیه مقید به دخول است ولیکن آیه حرمت ازدواج با مادر زن : وامهات نسائکم ؛ و حرام شد بر شما مادر زن ، مطلق است و مقید به دخول با دختران آنان نمى باشد.
در این موقع امام صادق علیه السلام به سائل رو کرده و فرمود: آیا شنیدى آنچه را که این شخص از على علیه السلام نقل کرد(۹۰)
۲۹- زنت را تنبیه کن
مردى نزد امیرالمومنین علیه السلام آمده گفت : یا امیرالمومنین ! زنم مقدارى از شیرش را دوشیده و آن را به کنیزم خورانیده است . آن حضرت علیه السلام به وى فرمود: زنت را تادیب کن و کنیزت را نگهدارى نما(۹۱)
۳۰- نتیجه اسلام زنى مجوسى
زنى مجوسى قبل از آن که شوهرش با او همبستر شود مسلمان شد امیرالمومنین علیه السلام به شوهرش فرمود: تو نیز اسلام بیاور، مرد نپذیرفت . آن حضرت علیه السلام فرمود: مرد باید نصف مهر زن را به او بپردازد و زن از او جدا مى شود، و فرمود: اسلام زن سبب عزت و شرافت او گردید (۹۲)
۳۱- شرط مخالفت با سنت
زنى با پرداخت مبلغى پول به عنوان مهر با مردى ازدواج نمود به شرط این که اجازه جماع و طلاق با او باشد. حضرت امیرالمومنین فرمود: این زن با سنت خدا مخالفت کرده و متصدى حقى شده که اهلیت آن را ندارد، و آنگاه فرمود: سنت این است که شوهر نفقه زن را بدهد و اجازه جماع و طلاق هم با او باشد (۹۳)
۳۲- طلاق قبل از مباشرت
مردى با زنى ازدواج نمود و مهر زن را خدمتکارى قرار داد، و پس از مدتى خواست زن را طلاق گوید بدون این که با او همبستر شده باشد.
امیرالمومنین علیه السلام فرمود: آن زن نصف قیمت خدمتکار را به بهاى روزى که به وى تسلیم شده طلبکار است .
و نیز درباره مردى که کنیز خود را آزاد کرده و آزادیش را مهریه ازدواجش قرار داده و قبل از مباشرت مى خواست او را طلاق دهد، فرمود: آن کنیز نصفش آزاد است ، و با دستمزد خود نصف دیگر قیمتش را به مرد مى پردازد و تمامش آزاد مى شود (۹۴)
۳۳- مجازات کفن دزد
کفن دزدى را نزد معاویه آوردند، معاویه به یاران خود گفت : به نظر شما کیفر این مرد چیست ؟
گفتند: او را عقوبت ده و آزادش کن .
از آن میان مردى گفت : على (ع ) چنین حکم نکرده است .
معاویه پرسید، پس چگونه حکم نموده ؟
گفت : آن حضرت فرموده : دست کفن دزد باید قطع شود؛ زیرا او هم دزد است و هم نسبت به مردگان هتاک (۹۵)
۳۴- حبس با شکنجه
حضرت امیر علیه السلام براى مردى که سوگند یاد مى کرد با زن خود همبستر نشود و او را هم طلاق نمى داد اتاقى از نى مى ساخت و او را در آنجا زندانى مى کرد. و تنها ۴/۱ خوراکش را به او مى داد تا زنش را طلاق دهد (۹۶)
۳۵- شرط صحت ایلاء
از امیرالمومنین علیه السلام از حکم مردى که قبل از دخول با زن خود سوگند یاد مى کرد که با او همبستر نشود، پرسش ‍ نمودند؛ فرمود: سوگند بر ترک جماع قبل از دخول ، اثرى ندارد (۹۷)
۳۶- قرارداد مکاتبه
مردى که با کنیز خود قرارداد مکاتبه بسته بود، با وى همبستر شده و کنیز آبستن گردید، حضرت امیر علیه السلام فرمود: مرد باید مهرالمثل زن را به او بپردازد و کنیز با دستمزدش بقیه قیمت خود را به مولایش مى دهد و آزاد مى شود و اگر نتوانست حکم ام ولد (۹۸) را دارد (۹۹).
۳۷- فروختن کنیزان (ام ولد)
عمر بن یزید مى گوید: از امام صادق یا امام کاظم علیهماالسلام سوال شد؛ چرا على علیه السلام کنیزان را مى فروخت ؟
فرمود: آنان را به منظور اداى قیمتشان مى فروخت . من پرسیدم به چه ترتیب ؟
فرمود: اگر مردى کنیزى بطور نسیه بخرد و قبل از آن که قیمتش را به فروشنده بپردازد فرزندى از او بهم رسد، و نتواند قیمتش را اداء نماید، فرزند را مى گیرد و کنیز را در وجه خودش مى فروشد (۱۰۰).
۳۸- آزادى اول فرزند
امیرالمومنین علیه السلام درباره مردى که با ولیده دیگرى ازدواج نموده و مالکش گفته بود که اول فرزندى که بزاید آزاد باشد، و زن ، دوقلو زاییده بود، فرمود: هر دو را آزاد کن (۱۰۱)
۳۹- چشم مى بیند و دست مى گیرد
مردى پرنده اى را دنبال کرده تا این که بر درختى افتاد و مرد دیگرى آن را بگرفت . امیرالمومنین علیه السلام درباره آنان فرمود: چشم مى بیند و دست مى گیرد(۱۰۲). و نیز فرمود: پرنده هرگاه قادر بر پرواز شود صید است و براى هر کس که او را بگیرد حلال مى باشد(۱۰۳)
۴۰- انتقال وصیت
مردى شخص غایبى را وصى خود کرد، اتفاقا وصى قبل از موصى درگذشت امیرالمومنین فرمود: وصیت به ورثه وصى منتقل مى شود (۱۰۴).
۴۱- اشتباه در تعیین دزد
دو نفر نزد حضرت امیر علیه السلام به دزدى مردى گواهى دادند، آن حضرت طبق گواهى ایشان دست آن مرد را قطع کرد، پس از مدتى باز همان دو شاهد شخص دیگرى را نزد آن حضرت آورده و گفتند: این دزد است و ما در تعیین مرد اول اشتباه کرده بودیم . امام علیه السلام گواهى آنان را نپذیرفت و فرمود: نصف دیه را نیز به مرد اول غرامت دهند (۱۰۵).
۴۲- پیشرو حاجیان
حضرت امیر، گواهى پیشرو حاجیان را نمى پذیرفت (۱۰۶).
۴۳- گواهى دزد توبه کار
مردى که یک دست و یک پایش در اثر دزدى قطع شده بود و دانستند که توبه کرده است ، نزد امیرالمومنین علیه السلام بر انجام واقعه اى گواهى داد، آن حضرت گواهیش را پذیرفت (۱۰۷).
۴۴- على (ع ) بر خلاف تو حکم کرده !
ابن ابى لیلى در مسجد قضاوت مى کرد، از او پرسیدند؛ مردى اراضى خود را در مدتى غیر معین به شخصى واگذار نموده و به همان حال مرده است .
ابن ابى لیلى گفت : چون مدتش را معین نکرده زمین و منافعش به همان شخص اختصاص دارد و به ورثه مالک منتقل نمى شود. اتفاقا محمد بن قیس در آنجا حضور داشت ، پس به ابن ابى لیلى گفت : اما على بن ابیطالب در همین مسجد برخلاف تو حکم کرده است .
ابن ابى لیلى گفت : از کجا مى دانى ؟
گفت : از امام محمد باقر علیه السلام شنیدم که فرمود: على زمین هایى را که بر غیر ورثه حبس شده بود به ورثه رد مى کرد (۱۰۸).
۴۵- آزادى از ثلث
حضرت امیر علیه السلام درباره غلام یا کنیزى که مولایش ‍ به او گفته بود: تو بعد از وفات من آزاد هستى مى فرمود: باید از ثلث آزاد شود (۱۰۹).
۴۶- مستحقین دیه مقتول
حضرت امیر علیه السلام فرمود: دیه مقتول بر تمام ورثه به غیر از برادران و خواهران مادرى تقسیم مى شود (۱۱۰).
۴۷- میراث بردن مرد از زن
مردى و زنى در اثر بیمارى طاعون در یک بستر هلاک شدند و دست و پاى مرد روى زن افتاده بود. على علیه السلام میراث زن را به ورثه مرد داد و فرمود: مرد بعد از زن مرده است (۱۱۱).
مؤ لّف : ممکن است این خبر حمل شود به این که آن حضرت در این قضیه بر طبق یقین خود عمل نموده و یا این که در چنین مواردى به مجرد مظنه و وجود قرائن اکتفا مى شود؛ و احتمال دوم اقرب است ؛ زیرا در روایت وارد شده که دست و پاى مردى بر روى زن قرار داشته و این قرینه اى است که مرد بعد از زن مرده است .(مولف )
۴۸- اشتباه موضوع
عبدالرحمن بن حجاج مى گوید: از امام جعفر صادق علیه السلام پرسیدم از گروهى که به واسطه خراب شدن خانه یا غرق شدن کشتى هلاک شده و روشن نیست که کدام یک از آنان قبل از دیگرى مرده ، ارث آنان چگونه است ؟ امام صادق علیه السلام فرمود: همه آنان از یکدیگر ارث مى برند، و فرمود: این حکم در کتاب على علیه السلام نوشته شده است (۱۱۲).
۴۹- شرط باطل
مردى با غلام خود قرارداد کتابت بست و شرط نمود که میراث غلام براى او باشد. حضرت امیر علیه السلام فرمود: این شرط باطل است . و آنگاه به مولاى غلام فرمود:شرط خدا پیش از شرط توست (۱۱۳).
۵۰- مخالفت با شرط
مولایى با غلام خود قرارداد کتابت بست به شرط این که غلام قیمت خود را در ضمن اقساط معینى در هر سال به مولایش پرداخت نموده آزاد شود. غلام بهاى خود را یکجا به مولا تسلیم نمود، مولایش نپذیرفت ، غلام نزد امیرالمومنین علیه السلام آمده و قصه خویش را عرضه داشت .
على علیه السلام مولاى غلام را طلبیده به او گفت : چرا تمام قیمت را از غلام نمى گیرى ؟
مولا گفت : من تنها به همان ترتیبى که با او شرط کرده ام پول را مى گیرم .
آن حضرت (ع ) به مولا فرمود: چون با او شرط کرده اى چنین حقى دارى (۱۱۴).
۵۱- عقوبت شدید، بنده را آزاد مى کند
امیرالمومنین علیه السلام فرمود: غلامى که مولایش او را عقوبت شدید مى دهد (مثل این که گوش یا بینى او را ببرد) آزاد مى شود، و مولایش سیطره اى بر او ندارد(۱۱۵).
۵۲- حد زنا و تهمت
امیرالمومنین علیه السلام فرمود: اگر از زن زناکار بپرسند چه کسى با تو زنا کرده و او شخص معینى را نام ببرد مستحق دو حد مى شود؛ حد زنا و حد افتراء (۱۱۶).
۵۳- مسلمان محترم است
امیرالمومنین علیه السلام فرمود: در سرزمین دشمن به مسلمانان حد زده نمى شود(۱۱۷).
۵۴- در اجراى حد هیچ انتظارى نیست
سه نفر نزد حضرت امیر علیه السلام بر زناى مردى گواهى دادند، آن حضرت به آنان فرمود: چهارمى شما کجاست ؟ گفتند: الان مى آید. آن حضرت علیه السلام دستور داد هر سه نفر را حد بزنند و فرمود: در اجراى حد، یک ساعت هم انتظارى نیست (۱۱۸).
۵۵- اشتباه در قطع دست
امیرالمومنین علیه السلام دستور داد دست مردى را که دزدى کرده بود قطع کنند. آن مرد دست چپ خود را جلو آورده ماموران به خیال این که دست راست اوست آن را قطع کردند، و چون معلوم گردید، از على علیه السلام اجازه خواستند تا دست راستش را نیز قطع کنند. آن حضرت علیه السلام فرمود: نه ، چون دست چپش را بریده اید (۱۱۹)
۵۶- دزدى از غنائم
گروهى نزد حضرت امیر علیه السلام آمده و گفتند: مردى کلاهخودى از غنائم جنگى سرقت کرده ، دستش را قطع کنید. امام علیه السلام فرمود: دستش را قطع نمى کنم ؛ زیرا در مال شریک بوده است (۱۲۰)
۵۷- بریدن دست سارق
حضرت امیر علیه السلام فرمود: اگر دزدى را در میان خانه دستگیر کنند در حالى که اموالى هم جمع کرده دستش قطع نمى شود. و هنگامى دستش را مى برند که اموال را از خانه بیرون برده باشد (۱۲۱).
۵۸- تفصیلى مربوط به حد دزدى
سارقى را که چند درهم از داخل آستین مردى سرقت نموده بود نزد امیرالمومنین علیه السلام آوردند. آن حضرت فرمود: اگر از پیراهن بالایى او دزدیده ، دستش را قطع نمى کنم ، و اگر از پیراهن داخلى او دزدیده دستش را قطع مى کنم (۱۲۲).
۵۹- بر چهار دسته قطعى نیست
امیرالمومنین علیه السلام فرمود: چهار دسته از سارقین دستشان قطع نمى شود: ۱- رباینده . ۲- دزدى بطور خیانت . ۳- سرقت از غنائم جنگى . ۴- سرقت اجیر و مزدور (نسبت به اموالى که در اختیار اوست )(۱۲۳).
۶۰- غلام بیت المال
امیرالمومنین علیه السلام فرمود: غلام من اگر از خودم بدزدد دستش را قطع نمى کنم و اگر از دیگرى بدزدد دستش ‍ را مى برم . و غلام بیت المال اگر دزدى کند دستش را قطع نمى کنم ؛ زیرا او مال تمام مسلمین است (۱۲۴)
۶۱- اجراى سه حد
حضرت امیر علیه السلام مردى را که مرتکب قتلى شده و شراب نوشیده و دزدى کرده بود، نخست هشتاد تازیانه براى میگساریش به او زد و دستش را براى دزدیش قطع نمود، و در قصاص قتلى که مرتکب شده بود او را به قتل رساند (۱۲۵).
۶۲- در جنایتهاى استخوانى قصاص نیست
مردى مرد دیگر را نزد امیرالمومنین علیه السلام برد و گفت : این مرد به من تهمت زنا زده و گواهى بر این ادعا نداشت ، مرد انکار مى کرد، مرد اول گفت : یا امیرالمومنین ! حالا که انکار مى کند پس او را قسم دهید که به من تهمت نزده است ، آن حضرت علیه السلام فرمود: در حد سوگند نیست (و با نبودن گواه حد ساقط مى شود) و نیز فرمود: در جنایتهاى استخوانى قصاص نیست (۱۲۶).
۶۳- قصاص از اشتباه قنبر
حضرت امیرالمومنین علیه السلام به قنبر دستور داد مردى را حد بزند، قنبر اشتباها سه تازیانه زیادتر زد. على علیه السلام سه تازیانه زیادى را از او قصاص گرفت (۱۲۷).
۶۴- مدت پرداخت دیه
حضرت امیر علیه السلام مى فرمود: دیه خطا در مدت سه سال و دیه عمد در مدت یک سال باید ادا شود (۱۲۸).
۶۵- ضمانت مجرى حد
حضرت امیر، علیه السلام ، مى فرمود: اگر بر کسى حدى از حدود خدا را جارى کنیم و در اثر آن بمیرد، دیه اش بر ما نیست . و اگر در حقوق مردم بزنیم و بمیرد دیه اش به ذمه ماست (۱۲۹).
۶۶- امیرالمومنین علیه السلام بر مردى که عده اى را تهمت زده بود یک حد جارى کرد (۱۳۰).
۶۷- شرطى که فروشنده نمود
مردى شترى خریدارى کرد تا آن را نحر کند، فروشنده با خریدار شرط نمود که سر و پوست شتر براى خودش باشد، مشترى از کشتن شتر پشیمان گردید نزاعشان درگرفت ، نزد امیرالمومنین علیه السلام رفته از آن حضرت داورى خواستند. على علیه السلام به خریدار فرمود: فروشنده به مقدار سر و پوست با تو شریک است (۱۳۱).
۶۸- ضمانت غلام و کودک عاریه
حضرت امیر علیه السلام فرمود: هر کس غلامى را که ملک چند نفر است عاریه بگیرد و معیوب شود ضامن او مى باشد. و هر کس کودک آزادى را عاریه بگیرد و سلامتیش را از دست دهد او را ضامن است (۱۳۲)
۶۹- حریم
منصور بن حازم مى گوید: از حضرت صادق علیه السلام پرسیدند از سایبانى که با چوب یا نى درست شده و بین دو خانه قرار دارد مال کدام خانه است ؟
امام صادق علیه السلام فرمود: امیرالمومنین فرموده آن سایبان ملک صاحب خانه اى است که ریسمان به طرف خانه او مى باشد (۱۳۳)
۷۰- خطاى بنى امیه
امام صادق علیه السلام مى فرمود: على علیه السلام اجازه نمى داد پرونده اى که تحت رسیدگى یک قاضى بود به قاضى دیگر تسلیم شود تا این که بنى امیه بر سر کار آمده و با وجود بینه آن را اجازه دادند (۱۳۴)
۷۱- تازیانه دو سر
ولید بن عقبه شراب نوشید، چند نفر نزد عثمان بر آن گواهى دادند. عثمان حکمش را ندانست از حضرت امیر علیه السلام خواست تا در آن باره حکم کند آن حضرت علیه السلام با تازیانه دو سر چهل ضربه بر بدن ولید بنواخت (۱۳۵).
۷۲- تفصیلى دقیق
حضرت امیر علیه السلام درباره کیفیت مجازات مردى که مرد دیگر را کشته بود و مقتول دست راستش قطع شده بود چنین فرمود: اگر دست مقتول به واسطه جنایتى که خودش ‍ سبب آن شده قطع گردیده و یا این که دیگرى دستش را بریده ولى دیه اش را به وى پرداخته است ، در این دو صورت اگر اولیاى مقتول بخواهند قاتل را در قصاص مقتول خود بکشند باید دیه یک دستش را به اولیائش بپردازند. و اگر اولیاى مقتول بخواهند دیه بگیرند ابتدا دیه یک دست از تمام دیه کم شده و باقیمانده به آنان پرداخت مى گردد. و اگر قطع دست مقتول در اثر جنایات خودش نبوده ، و یا اگر دیگرى دستش را بریده دیه اى به او نداده است ، در این دو صورت نیز اگر اولیاى مقتول بخواهند قاتل را بکشند بدون پرداخت غرامتى او را مى کشند، و اگر بخواهند دیه مقتول را بگیرند یک دیه کامل مى گیرند (۱۳۶)
۷۳- فرزندان نابالغ
امیرالمومنین علیه السلام درباره فرزندان نابالغى که پدرشان کشته شده بود فرمود: صبر کنید تا آنان بالغ شده اگر بخواهند قاتل پدر را مى کشند و یا با گرفتن مالى با او مصالحه مى کنند، و یا او را عفو مى نمایند (۱۳۷)
۷۴- این هم دزدى است
حضرت امیر علیه السلام درباره دو نفر که همدیگر را فروخته و فرار مى کردند و این عمل را کسب خود قرار داده بودند، فرمود: باید دستشان قطع گردد؛ زیرا آنان هم خود را دزدیده اند و هم اموال مردم را (۱۳۸)
۷۵- گواهى یهود
هنگامى که امیرالمومنین علیه السلام خطبه شقشقیه را مى خواند مردى نزد آن حضرت آمده و مسائلى سوال کرد، از جمله پرسید؛ دو نفر یهودى بر اسلام یهودى دیگر گواهى داده اند، آیا گواهى آنان پذیرفته مى شود؟
آن حضرت علیه السلام فرمود: نه ؛ زیرا یهودیان کلام خدا را تغییر داده و گواهى دروغ مى دهند (۱۳۹)
۷۶- گواهى نصارى
و نیز پرسید؛ آیا گواهى دو نفر نصرانى بر اسلام یک نفر مجوسى پذیرفته مى شود؟
آن حضرت فرمود: آرى ؛ زیرا خداوند در قرآن مجید مى فرماید: (( ولتجدن اقربهم موده للذین آمنوا الذین قالوا انا نصارى و مى یابى نزدیکترین مردم را از نظر دوستى با اهل ایمان ، کسانى که گفته اند مائیم ترسایان ، براى این که بعضى از آنان کشیشان و صومعه نشینانند و آنها از عبادت خدا تکبر نمى کنند.
و کسى که از عبادت خدا تکبر نمى ورزد گواهى دروغ نخواهد داد(۱۴۰)
۷۷- تهمت به یکدیگر
دو نفر را که هر کدام از آنان به دیگرى گفته بود با من لواط کرده اى ، نزد حضرت امیر علیه السلام آوردند، آن حضرت علیه السلام به آنان حد نزد ولى آنها را تعزیر نمود (۱۴۱)
۷۸- ارش بکارت
دو دختر در میان گرمابه شدند یکى از آنان با انگشت ، بکارت دیگرى را برداشت ، آنان را به نزد حضرت امیر علیه السلام آوردند. آن حضرت فرمود: باید جانى ارش بکارت دیگرى را بپردازد(۱۴۲)
۷۹- هتاکى
مردى به مرد دیگر گفت : اى پسر شخص دیوانه !
مرد در پاسخش گفت : خودت پسر شخص دیوانه اى !
على علیه السلام به مرد اول فرمود: بیست تازیانه به دیگر بزند و در حالى که مرد مشغول تازیانه زدن بود فرمود: مى دانم که این ضارب نیز خودش به همین اندازه تازیانه مى خورد. و چون تمام شد آن حضرت تازیانه را به دست دومى داده و او هم بیست تازیانه به اولى زد (۱۴۳)
۸۰- فروختن صید ماهى
حضرت امیر علیه السلام از فروختن دام صیاد به این ترتیب که خریدار به صیاد بگوید: دامت را برایم بینداز هر چه صید کرد براى من باشد به فلان مبلغ ، جلوگیرى کرد (۱۴۴)
۸۱- نذرى در طواف
على علیه السلام درباره زنى که نذر کرده بود بر روى چهار دست و پا به دور خانه کعبه طواف کند، فرمود: باید چهارده دور طواف کند. هفت مرتبه براى دستهایش و هفت مرتبه براى پاهایش (۱۴۵)
۸۲- نیابت در حج
حضرت امیر علیه السلام مى فرماید: اگر کسى عازم رفتن به حج باشد و بیمار شود و نتواند برود باید اجیر بگیرد تا به نیابتش حج نماید (۱۴۶)
۸۳- امیرالمومنین علیه السلام درباره غلامى که مرد آزادى را بطور خطا کشته و پس از آن مولایش او را آزاد کرده بود، فرمود: آزادیش صحیح است ، و مولایش ضامن دیه مقتول مى باشد (۱۴۷)
۸۴- قصاص
على بن ابیطالب علیه السلام مى فرمود: پدر در قصاص ‍ کشتن فرزند کشته نمى شود ولى فرزند در قصاص کشتن پدر کشته مى شود (۱۴۸)
۸۵- استمداد عمر از امیرالمومنین (ع )
در زمان خلافت عمر مردى به نام معن بن زائده مهرى شبیه مهر خلیفه جعل کرده و با آن اموالى از مالیات کوفه را تصرف کرد. و پس از آن که او را دستگیر نمودند، روزى عمر بعد از نماز صبح به مردم رو کرده و گفت : همگى بر جاى خود بنشینید. و آنگاه قضیه معن را نقل کرده ، در کیفیت مجازات او با آنان به مشورت پرداخت ، از آن میان مردى گفت : اى خلیفه ! دستش را قطع کن ! و دیگرى گفت : او را دار بزن ! امیرالمومنین علیه السلام آنجا نشسته و سخنى نمى فرمود. عمر به آن حضرت رو کرده و گفت : یا اباالحسن ! نظر شما چیست ؟
آن حضرت علیه السلام فرمود: این مرد مرتکب دروغى شده باید تادیب گردد، پس عمر او را بشدت زد و آنگاه وى را به زندان انداخت (۱۴۹)
۸۶- بچه زنده در شکم مادر مرده
امیرالمومنین علیه السلام مى فرمود: هرگاه زنى بمیرد و بچه زنده اى در شکم داشته باشد یا شکمش را شکافته و فرزند را بیرون بیاورند(۱۵۰).
و نیز فرمود: اگر بچه اى در شکم مادر بمیرد و جان مادر در خطر باشد در صورتى که زنان متخصص وجود نداشته باشند جایز است که مرد با دست بچه را پاره پاره کند و او را بیرون بیاورد (۱۵۱)
۸۷- مرد ناخوانده
حضرت امیر علیه السلام چند نفر را به جرم دزدى زندانى کرد. مردى نزد آن حضرت آمده گفت : یا امیرالمومنین ! من هم با ایشان دزدى کرده ولى توبه نموده ام .
حضرت على علیه السلام دستور داد بر او حد جارى کنند و این شعر را به عنوان مثل برایش خواند:
ویدخل راسه لم یدعه احد***بین القرینین حتى لزه القرن
نخوانده سر را در بین دو شترى که با ریسمان به هم بسته بودند داخل کرد و بناچار در ریسمان گرفتار شد و شتران او را مى کشیدند (۱۵۲)
(کنایه از کسى که بدون جهت خود را گرفتار مى کند)(۱۵۳)
۸۸- قانون اسلام
امیرالمومنین علیه السلام درباره کیفیت تقسیم میراث مرد مشرکى که پیش از تقسیم اموالش ورثه اش مسلمان شده بودند، فرمود: طبق قانون اسلام باید مالش را بین ورثه تقسیم کنند (۱۵۴)
۸۹- سوختن با آبگوشت
مردى با ریختن دیگى پر از آبگوشت داغ سر مردى را سوزاند به طورى که موى سرش ریخت . نزاع به نزد امیرالمومنین علیه السلام بردند. آن حضرت علیه السلام مرد جانى را تا یک سال حبس کرد ولى موى سر مجنى علیه نروئید، پس ‍ فرمود: جانى دیه سرش را به او بپردازد(۱۵۵)
۹۰- دیه گره هاى انگشتان
امیرالمومنین علیه السلام فرمود: دیه هر گره از انگشتان یک سوم تمام دیه آن انگشت است ، بجز انگشت ابهام که دیه یک گره آن نصف تمام دیه اش مى باشد؛ زیرا انگشت ابهام دو گره دارد(۱۵۶)
۹۱- استدلال به عمل على (ع )
مردى از امام صادق علیه السلام پرسید؛ زنى که شوهرش ‍ مرده کجا باید عده بگیرد؛ در خانه شوهرش یا هر جا که باشد؟
امام علیه السلام فرمود: هر جا که بخواهد مى تواند؛ زیرا على پس از مرگ شوهر ام کلثوم ، دست دختر را گرفته و به خانه آورد (۱۵۷)
۹۲- حیوان موطوئه
از امیرالمومنین علیه السلام از حکم حیوانى که با او آمیزش ‍ شده پرسش نمودند آن حضرت علیه السلام فرمود: گوشت و شیرش هر دو حرام است
۹۳- قربانى پسر!
مردى نزد امیرالمومنین علیه السلام آمده گفت : نذر کرده ام که اگر مرتکب فلان عمل بشوم پسرم را نزد مقام ابراهیم قربانى کنم ، و حالا آن عمل را انجام داده ام تکلیفم چیست ؟
حضرت امیر علیه السلام فرمود: به جاى پسرت قوچ فربهى بکش و گوشتش را بر مستمندان تقسیم کن (۱۵۸)
۹۴- دقت در آزمایش
امیرالمومنین علیه السلام فرمود: در روز ابرى ، چشم (به منظور تعیین ارش جنایت ) آزمایش نمى شود (۱۵۹)
۹۵- مردم همه آزادند...
حمران بن اعین مى گوید: از امام محمد باقر علیه السلام پرسیدم ؛ دخترکى نابالغ همراه مرد و زنى بوده مرد ادعا مى کرده کنیز اوست ، و زن ادعا مى کرده دختر اوست ؟
امام علیه السلام فرمود: على علیه السلام در مثل چنین قضیه اى فرموده : مردم همه آزادند مگر آن کسى که خودش به بردگیش اقرار نموده در حالى که بالغ باشد(۱۶۰)
۹۶- تقسیم ترکه میت
امیرالمومنین علیه السلام مى فرمود: بدهکارى میت پیش از وصیت ادا مى شود، و وصیت بعد از اداى قرض و آنگاه میراث بعد از وصیت است (۱۶۱)
۹۷- قصاص تنها با آهن
امیرالمومنین علیه السلام مى فرمود: قصاص تنها به وسیله آهن انجام مى شود (۱۶۲)(مانند شمشیر و کارد و نیزه ... )
۹۸- بین پدر و فرزند ربا نیست
امیرالمومنین علیه السلام مى فرمود: بین پدر و فرزند ربا نیست ، و نه بین مولا و بنده (۱۶۳)
۹۹- بى وفائى دنیا
در اغانى آورده : عبدالله بن ابى بکر به همسر خود عاتکه باغستانى بخشید تا پس از مرگ او ازدواج ننماید، پس ‍ هنگامى که عبدالله بر اثر تیرى که در طائف به او رسید از دنیا رفت ، عمر عاتکه را خواستگارى کرد عاتکه جریان را به عمر گفت ، عمر به او گفت : حکم مساءله را بپرس ، عاتکه از على علیه السلام سوال کرد، آن حضرت به او فرمود: باغستان را به اهلش برگردان و ازدواج نما؛ عاتکه چنین کرد و با عمر ازدواج نمود (۱۶۴)
۱۰۰- نوعى قصاص
امام صادق علیه السلام از کتاب على علیه السلام نقل کرده که اگر کسى فرج زن خود را ببرد! مرد دیه آن را ضامن است ، و اگر از پرداخت دیه امتناع ورزد، در صورتى که زن بخواهد، همان جنایت از مرد قصاص مى شود (۱۶۵)



[ سه شنبه 1 شهریور 1390 ] [ 10:53 ب.ظ ] [ ناصر طاهری ]
نظرات



[ سه شنبه 1 شهریور 1390 ] [ 10:50 ب.ظ ] [ ناصر طاهری ]
نظرات

شمه ای از فضایل و معجزات آن حضرت:

جماعتی حدیث کرده اند از فاطمه بنت اسد (سلام الله علیها) مادر آن حضرت که فرمود چون امیرالمومنین علی (علیه السّلام) متولد شد او را در پارچه ای سخت پیچیدم علی (علیه السّلام) تلاش کرد و آن را پاره ساخت من پارچه را دو لایه و سه لایه نمودم باز آن را پاره نمود، تا گاهی که شش لایه کردم ((پارچه هابعضی از حریر و بعضی از چرم بود)) چون آن حضرت را در لای آن پارچه پیچیدم باز تلاش تمود آن پارچه را پاره کرد و آنگاه فرمود: (( مادر دستهای مرا نیند که می خواهم با انگشتانم حمد و ثنای پروردگار را به جای آورم. ))
***
روایت شده که وقتی خالد با لشگر خویش امیر المومنین علی (علیه السّلام) را در اراضی خود دید ، اراده جسارتی نمود آن حضرت او را از روی اسب پیاده کرد و به جانب آسیای حارث بن کلده کشانید ، میله آهنین آن آسیاب را بیرون آورد و مثل طوقی بر گردن او انداخت ، تمامی اصحاب خالد از آن حضرت ترسیدند خالد نیز آن حضرت را قسم داد که : مرا رها کن . حضرت او را رها کرد ، در حالی که آن میله آهنین مثل قلاده به گردن او بود ، تا این که نزد ابوبکر رفت ، ابوبکر آهنگر را فرمان داد تا طوق را از گردن خالد بیرون کند . آهنگر گفت : ممکن نیست مگر این که به آتش بریده شود و خالد تاب آهن گداخته را ندارد و هلاک می شود و همچنان آن قلاده بر گردن خالد بود و مردم از دیدن او می خندیدند . تا حضرت امیر المومنین علی (علیه السّلام) از سفر خویش برگشتند ، پس به نزد آن حضرت رفتند و شفاعت خالد را نمودند آن حضرت قبول فرمود و آن طوق را مثل خمیر قطعه قطعه کرد و بر زمین ریخت .
***
اما قصه فشار دادن آن حضرت خالد را به دو انگشت سبابه و وسطی در قضیه مامور شدن خالد به کشتن آن حضرت معروف است آنگاه که خالد تصمیم قتل حضرت را نمود و با شمشیر به مسجد آمد و در نزد حضرت مشغول نماز شد تا پس از سلام نماز ابی بکر آن حضرت را بکشد ، ابوبکر در تشهد فکر بسیاری در این امر نمود و پیوسته تشهد را مکرر می خواند تا نزدیک شد که آفتاب طلوع کند . آنگاه پیش از سلام گفت : ای خالد ! آنچه را مأمور شدی انجام مده و سلام نماز را داد .
حضرت پس از نماز از خالد پرسید به چه مأمور بودی ؟ گفت به آنکه گردنت را بزنم ، فرمود : آیا این کار را انجام می دادی ؟ گفت : بلی به خدا سوگند اگر ابواکر مرا نهی نمی کرد انجام می دادم ، سپس حضرت او را گرفت و بر زمین زد و طبق روایات دیگر او را با دو انگشت وسطی سبّابه فشاری داد که خالد در جامه خود پلیدی کرد و نزدیک شد به هلاکت برسد ؛ تا این که آن حضرت با شفاعت عبّاس عموی خویش از او دست برداشت .
***
قضیه ثعبان (( مار بزرگ )) : چنان است که روزی حضرت امیر المومنین علی (علیه السّلام) بر منبر کوفه خطبه می خواند که ثعبانی در پیش منبر ظاهر شد و به آهنگ امیرالمومنین علی (علیه السّلام) بر فراز شد . مردمان ترسیدند و مهیای دفع آن شدند ، حضرت اشاره کرد که به حال خود باشید ، سپس آن ثعبان به نزدیک آن حضرت آمد . حضرت سر مبارک را به جانب او برد و او دهان خود را بر گوش آن حضرت نهاد و صیحه ای زد و از مکان خود نازل شد و مردم ساکت و متحیّر بودند و امیر المومنین علی (علیه السّلام) لبهای مبارک خود را حرکت داد و ثعبان گوش می کرد سپس پایین آمد و از دیده ها غائب شد . آنگاه امیر المومنین علی (علیه السّلام) به خطبه خویش بازگشت نمود و بعد از فراغ از خطبه و نزول از منبر مردم نزد آن حضرت جمع شدند و از حال ثعبان پرسیدند . حضرت فرمود حاکمی از حکّام جنیان بود . قضیه ای بر او اشتباه شده بود ، نزد من آمد از من سوال کرد من حکم را یاد او دادم دعا کرد و رفت .
***
از امیر المومنین علی (علیه السّلام) پرسیدند : کیست که پدر ، قبله و قوم خویش نداشت ؟ حضرت فرمود : کسی که پدر نداشت عیسی ، آن که قوم و خویش نداشت ، آدم و جایی که قبله نداشته و ندارد کعبه ، خانه خداست .
باز پرسیدند : چه گوری است که صاحب خود را حرکت داد ؟ حضرت فرمود : شکم ماهی است که خدا حضرت یونس (علیه السّلام) را در آن حبس کرد .
***
مردی از امیر المومنین علی (علیه السّلام) پرسید خدا چه دارد و چه ندارد ؟ چه پیش او نیست و چه نمی داند ؟ حضرت فرمودند : اما آن چه ندارد شریک و چیزی که پیش او نیست ستم است و چیزی را که نمی داند ، گفته شما یهود است که عزیز را پسر خدا می دانید ، چون خداوند کسی را فرزند خود نمی شناسد . مرد چون این پاسخ ها را شنید گفت: به یگانگی خدا و رسالت حضرت محمد (ص) و ولایت شما گواهی می دهم.
***
گروهی از یهود نزد عمر آمدند و گفتند : (( تو جانشین پیغمبری ، ما آمده ایم از تو چیز هایی بپرسیم ، اگر جواب گفتی به تو ایمان می آوریم و پیرویت می کنیم . )) عمر گفت : بپرسید ! گفتند : ما را از قفل و کلید آسمان و کسی که همراهان خود را ترساند و 5 چیزی که در رحم خلق نشده اند و یک و دو ........ تا دوازده آگاه کن . عمر ساعتی به فکر فرو رفت و سپس گفت : چیزی از عمر پرسیده اید که نمی داند. امیر المومنین علی(علیه السّلام) سولات شما را پاسخ می دهد. کسی را نزد علی (علیه السّلام) فرستاد، وقتی که حضرت تشریف آوردند، عمر گفت: این یهودیان سوالاتی را از من پرسیدند که من پاسخ آن ها را نمی دانم و تعهد کردند که اگر به آنها جواب داده شود مسلمان شوند.امیرالمومنین علی (علیه السّلام) به یهودیان فرمود: سوالات شما چیست؟
سوالات خود را به حضرت گفتند. حضرت فرمود: قفل آسمان شرک به خداست و کلید آن ((لا اله الا اللّه)) است و آن که همراهان خود را ترسانید مورچه سلیمان است. پنج چیزی که در رحم خلق نشده اند ((آدم، حوّا، عصای موسی، قوچ ابراهیم، شتر صالح)) اما یکی خدا، دو تا آدم و حوّا، سه تا جبرئیل اسرافیل و میکائیل، چهار تا تورات، انجیل، زبور و فرقان، پنج تا نمازهای پنج گانه اند، شش تا مدتی زمان خلقت آسمان ها و زمین است، هفت تا هفت آسمان است، هشت تا هشت فرشته اندکه در عرش هستند، نه تا نه آیه فرستاده بر موسی ، ده تا ده وعده است که خدا به موسی داد که اول ، سی شبانه روز بود بعد آن را به ده تمام کرد، یازده تا خواب یوسف بود که به پدرش یعقوب گفت: من در خواب یازده ستاره دیدم و دوازده تا چشمه هایی است که خدا به موسی فرمود: عصایت را به سنگ بزن و از آن دوازده چشمه آب جوشید. یهودیان همگی به یگانگی خدا و رسالت پیغمبر اسلام و ولایت آن حضرت اعتراف کردند و مسلمان شدند .
***
جوانی در مدینه فریاد می زد : ای خدایی که بزرگترین داوری ! میان من و مادرم داوری کن . عمر او را دید و گفت : چرا ه مادرت نفرین می کنی ؟ جوان گفت : او نه ماه مرا در شکم خود نگه داشته است ، دو سال نیز شیر داده ، حالا که بزرگ شده ام و خوب و بد را تشخیص می دهم ، مرا از خود دور کرده و می گوید : تو فرزند من نیستی . عمر رو به زن کرد و گفت : این جوان چه می گوید ؟ زن گفت : به خدا قسم این جوان را نمی شناسم و نمی دانم از چه خانواده ای است ، او دروغ می گوید و می خواهد مرا رسوا سازد ، من دختری از قریش هستم و تا کنون ازدواج نکرده و باکره ام . عمر گفت : بر ادعای خود گواه داری ؟ زن گفت : آری برادران قبیله من بر این امر گواه هستند .
چهل نفر پیش آمدند و گواهی دادند این جوان دروغ می گوید و می خواهد این زن را در قبیله اش رسوا کند. او دختری از قریش است و هنوز ازدواج نکرده و باکره است . عمر گفت : جوان را به زندان ببرید تا از گواهان بازپرسی به عمل آورم ، اگر شهادتشان درست بود ، جوان را حد افترا ( نسبت زنا ) بزنم . او را به طرف زندان بردند ، امیر المومنین علی (علیه السّلام) در راه آنها را دیدند ، جوان فریاد زد : ای پسر عمّ پیغمبر من جوانی مظلومم . و ماجرای خود را برای عمر تعریف کرد . امیر المومنین علی (علیه السّلام) فرمود : او را نزد عمر برگردانید . او را برگرداندند . عمر گفت : چرا او را برگرداندید ؟ گفتند : علی دستور داد او را نزد تو برگردانیم و تو خود گفته ای در هیچ کاری با علی مخالفت نکنید . در این گفتگو بودند که امیر المومنین علی(علیه السّلام) وارد شدند . مادر جوان را حاضر کردند ، علی به جوان فرمود : چه می گویی؟
او مطلب خود را با علی در میان گذاشت . امیر المومنین علی(علیه السّلام) از عمر اجازه داوری خواست ، عمر گفت : چگونه اجازه ندهم در صورتی که پیغمبر فرمود : داناترین شما علی است . آن حضرت رو به زن کرد و فرمود : شاهد داری ؟ زن چهل گواه خود را خواست آنان نیز شهادت دادند . آن حضرت به آن زن فرمود : آیا سرپرست داری ؟ زن گفت : بله اینان برادران قبیلگی من هستند و سرپرستی من را بر عهده دارند . علی (علیه السّلام) رو به آنها کرد و فرمود : اجازه می دهید ؟ درباره شما و خواهرتان حکم کنم ؟ آنها گفتند : آری ، حضرت فرمود : خدا و حاضران را گواه می گیرم که این زن را به ازدواج این جوان به مهریه چهارصد درهم از مال خود در آورم . و فرمود : قنبر پول را بیاور ، قنبر غلام آن حضرت پول را حاضر کرد . حضرت پول را به جوان داد و فرمود : آنها را در دامن زنت بریز !
جوان پول را در دامن زن ریخت ، زن فریاد زد : می خواهی مرا به فرزندم تزویج کنی ؟! این فرزند من است ! برادرانم مرا به نکاح مرد بت پرستی در آوردند ، این پسر از او به وجود آمد . وقتی که رشد کرد و به سن جوانی رسید و به من امر کردند که او را فرزند خود ندانم این پسر من است و دلم برایش شور می زند . آن گاه دست جوان را گرفت و به راه افتاد . عمر فریاد زد : اگر علی نبود عمر به هلاکت می رسید .
***
دو زن در عهد خلافت غصبی عمر بر سر کودکی نزاع داشتند . هر یک کودک را بدون شاهد فرزند خود می دانستند عمر نمی دانست که چه حکمی کند ، به امیر المومنین علی (علیه السّلام) متوسل گردید تا خاطرش را از این پیشامد آسوده سازد . حضرت هر دو را خواند و اندرزشان داد و از خدا ترسانید ، ولی اثری نبخشید ، و بر نزاع خود باقی ماندند . آن حضرت چون دید دست از جدال بر نمی دارند فرمود : ارّه ای به من بدهید . گفتند : ارّه را برای چه می خواهید ؟! حضرت فرمود : می خواهم کودک را به دو نیم کنم و به هر یک نیمی از کودک را بدهم ! یکی از آنها در برابر حکم ساکت ماند . ولی دیگری فریاد می زد و می گفت من از حق خود گذشتم و کودک را به او بخشیدم . امیر المومنین علی (علیه السّلام) فرمود : کودک از آن تو است ، زیرا اگر فرزند او بود ، دلش به حال او می سوخت . زن به اقرار آمد و گفت : کودک فرزند اوست ، عمر خوشحال شد و گفت : اگر علی نبود عمر هلاک می شد .
***
روزی امیر المومنین علی (علیه السّلام) داخل مسجد شد . جوانی گریان را دید که چند نفر اطرافش را گرفته او را از گریه باز می دارند . به سوی او آمد و فرمود : چرا گریه می کنی ؟ جوان گفت : شریح قاضی درباره ام حکمی کرده که معلوم نیست حکمش روی چه اصلی است ؟ این چند پدرم را ا خود به مسافرت بردند ، اینان از سفر برگشتند ولی او برنگشته است از حال او می پرسم می گویند : مرده است ، از اموالش جویا می شوم می گویند : چیزی نداشته است ، چون قسم یاد کردند . گفت حقی بر آنان نداری زیرا قسم خورده اند پدرت چیزی نداشته است . ولی پدرم که از اینجا حرکت کرد ، اموال بسیار همراه داشت . امیر المومنین علی (علیه السّلام) فرمود : پیش شریح برگرد . برگشتند ، آن حضرت به شریح فرمود : بین اینها چطور داوری کردی ؟ شریح جواب داد : چون ادعا کرده ، پدرش اموالی همراه داشته است و چون بر ادعای خود گواه نداشت ، از ایشان قسم خواستم ، همگی قسم خوردند که او مرده است و اموالی هم نداشته است .
حضرت فرمودند : ای شریح اینگونه بین مردم حکم می کنی ؟ شریح گفت : پس چه کاری انجام دهم ؟ حضرت فرمودند : به خدا قسم الان طوری میان اینها داوری کنم که تا کنون هیچ کس به جز داوود پیغمبر چنین داوری نکرده است ! آنگاه رو به قنبر کرد و فرمود : ای قنبر چند نگهبان حاضر کن . چون حاضر شدند هر یک از آنها را مأمور 5نفر کرد . آنگاه حضرت به آنان خیره شد و فرمود : خیال می کنید نمی دانم با پدر این جوان چه کرده اید ؟ به نگهبانان فرمودند که : سر و صورت هر یک پوشانده و در پشت یکی از ستون های مسجد جای دهند . نویسنده خود عبید الله بن ابی رافع را پیش خواند و فرمود : کاغذ و قلم بردار و اقرارشان را بنویس . امیر المومنین علی (علیه السّلام) بر مسند قضاوت تکیه زد ، مردم نیز گرد آمدند . آنگاه به مردم فرمودند : هر وقت من تکبیر گفتم شما نیز همه با هم تکبیر بگویید . یکی از 5 نفر را طلبید و سر و صورتش را باز کرد و به نویسنده خود فرمود : قلم در دست بگیر و آماده نوشتن باش .
امیر المومنین علی (علیه السّلام) از آن نفر پرسید : در چه روزی با پدر این جوان بیرون آمدید ؟ فلان روز ، در چه ماهی از سال ؟ فلان ماه ، در چه سالی ؟ فلان سال ، کجا رسیدید که پدر این جوان مرد ؟ فلان جا ، در خانه چه کسی ؟ فلان شخص ، مرضش چه بود ؟ چند روز بیمار بود ؟ در چه روزی مرده است ؟ چه کسی او را کفن و دفن کرد ؟ پارچه کفنش چه بود ؟ چه کسی بر او نماز خواند ؟ چه کسی او را در قبر نهاد ؟
چون بازجوئی کامل شد ، حضرت تکبیر گفت و مردم هم همگی تکبیر گفتند . گواهان دیگر که صدای تکبیر را شنیدند ، یقین کردند که رفیقشان اقرار کرده است . آنگاه سر و صورت اولی را بسته و به زندان بردند . حضرت دیگری را خواست و سر و صورتش را باز کرد و فرمود : گمان می کنید نمی دانم چه کرده اید ؟
آن مرد گفت : به خدا من یکی از 5 نفر بودم و به کشتنش مایل نبودم . حضرت یک یک آنان را طلبید و همگی به کشتن و بردن اموالش اعتراف کردند ، زندانی را آوردند او نیز اقرار کرد . لذا حضرت آنان را به پرداخت خونبها و اموال مجبور کرد . داوری که به پایان رسید ، شریح پرسید داستان داوری داوود پیغمبر چه بوده است ؟ حضرت فرمودند : حضرت داوود در کوچه به بچه هایی که بازی می کردند برخورد کرد دید ، یکی از آنها را مات الدین یعنی (( دین مرده )) می خوانند ، داوود او را صدا زد و فرمود چه نام داری ؟ گفت مات الدین ، فرمود : چه کسی تو را به این اسم نامیده است ؟
گفت : پدرم ، داوود نزد مادرش رفته و نام فرزندش را پرسید ؟ زن گفت : مات الدین ، فرمود : چه کسی او را مات الدین نام گذاشت ؟ گفت پدرش ، حضرت علتش را پرسید ؟ مادر گفت : چندی قبل که این پسر را در شکم داشتم ، پدرش به اتفاق چند نفر به سفر رفته بود همراهانش برگشتند ولی او بر نگشت ، از حالش جویا شدم گفتند مرده است ، اموالش را مطالبه کردم گفتند چیزی نداشته است ، گفتم وصیتی نکرده است ؟
گفتند چون می دانست تو آبستنی وصیت کرد فرزندت را چه پسر و چه دختر مات الدین نام گذاری . من هم بنا به وصیتی که او کرده بود ، او را به این اسم نامیدم . داوود فرمودند : همراهان شوهرت را می شناسی ؟ گفت : آری ، فرمود: زنده اند یا مرده ؟ گفت : زنده اند ، فرمود : مرا نزد آنان ببر . زن ، حضرت داوود را نزد آنان برد ، حضرت هم همین حکم را بین آنان اجراء کرد و خونبها و اموال مقتول را برایشان ثابت نمود و به زن فرمود : فرزندت را عاش الدین (دین زنده ) نام گذاری کن .
از دیگر فضائل و معجزات آن حضرت : برداشتن سنگ عظیمی از روی چشمه آب در راه صفین ، حکایت کندن درب خیبر ، قتل مرحب خیبری ، قطع کردن پاهای عمرو ، دادن انگشتر قیمتی خود به سائل ، طلا کردن کوخ ، حدیث شیر ، تکلم کردن با مرغان و گرگ ، قضیه رد شمس ، تکلم کردن خورشید با آن حضرت ، حکم به آرامش زمین هنگام وقوع زلزله در مدینه منوره ، حاضر شدن آن حضرت به طیّ الارض در نزد جنازه سلمان در مدائن ، سیر دادن جمعی از اصحاب را در هوا و بردن آنها را به نزد اصحاب کهف ، نرم شدن آهن زره در دست حضرت ، سلام کردن درخت در اراضی یمن به آن حضرت ، شهادت نخلهای مدینه به فضیلت آن حضرت ، سخن گفتن جمجمه با آن حضرت در اراضی بابل ، زنده کردن سام بن نوح پیغمبر ، زنده گردانیدن اصحاب کهف ، اخبار غیبی آن حضرت وهزار ها فضیلت و معجزه دیگر .
حضرت فاطمه بنت اسد مادر گرامی آن حضرت : حضرت فاطمه بنت اسد مادر امیر المومنین علی (علیه السّلام) نخستین زنی بود که با پیامبر اکرم بیعت کرد ؛ یعنی اسلام : خود را آشکار کرد ، او مدتی از پیامبر سرپرستی می کرد و برای پیامبر مادری مهربان و پر محبت بود . فاطمه جزء کسانی بود که همراه امیر المومنین علی (علیه السّلام) از مکه به سوی مدینه مهاجرت کردند . در شأن آن بانو همین بس که در کعبه فرزندی همچون امیر المومنین علی (علیه السّلام) به دنیا آورد . و افتخار بزرگ مادری آن حضرت را پیدا نمود . پیامبر خدا هر وقت خسته می شد ، به خانه فاطمه بنت اسد تشریف می برد و در آنجا استراحت می نمود . او تا آنجا که توان داشت ، در خدمت به اسلام کوشید . وقتی که فاطمه از دنیا رفت ، پیامبر بتا چشم گریان نزد جسدش آمد و فرمود : خدا او را بیامرزد او تنها مادر علی نبود مادر من نیز بود . سپس عمامه و پیراهن خود را داد تا برای او کفن درست کنند و در نماز بر او 40 تکبیر فرمود ، سپس وارد قبر شد . در قبر خوابید و به امیر المومنین علی (علیه السّلام) و امام حسن (علیه السّلام) فرمود : شما نیز وارد قبر شوید و بخوابید و بیرون آیید .
آنگاه بالای سر فاطمه ایستاد ، او را تلقین داد و در حق او دعا کرد . عمار به رسول خدا عرض کرد : با هیچ کس مانند فاطمه چنین رفتاری نکردی ؟ فرمود : سزاوار بود که چنین کنم ، او فرزند خود را سیر نمی کرد و مرا سیر می کرد ، کودکانش را برهنه می داشت و مرا می پوشاند و بیش ز فرزندانش به من خدمت می کرد . عمار پرسید : چرا در نمازش چهل تکبیر فرمودی ؟ فرمود : چهل صف از فرشتگان در نماز فاطمه شرکت کرده بودند ، برای هر صفی یک تکبیر گفتم . علت این که عمامه و لباس خود را کفن او کردم این بود که روزی درباره برهنه بودن مردم در روز قیامت صحبت کردم ، فاطمه فریاد کشید و از برهنگی و رسوایی در روز قیامت نگران شد ، با لباس خودم او را کفن کردم تا در روز قیامت پوشیده شود و کفنش نپوسد ، و چون از سوال قبر می ترسید در قبرش خوابیدم . خداوند دریچه ای از بهشت به قبر او گشود و قبر او باغی از باغهای بهشت گردید . (( این بانوی معظمه در سن شصت و پنج یا هفتاد سالگی در سال چهارم هجری از دنیا رحلت نمود و در قبرستان بقیع نزدیک قبور ائمه مدفون می باشد . ))
***
اما در مورد مقام و منزلت حضرت ابو طالب پدر گرامی ضرت امیر المومنین علی (علیه السّلام) به این روایت اکتفا می کنیم که حضرت فرمودند : (( قسم به خدایی که محمد را به حق پیامبر کرد ، اگر شفاعت کند پدرم درباره همه گناهکاران در روی زمین خداوند شفاعت او را برای همه آنان می پذیرد . )) و نیز فرمودند : (( به درستی که نور ابوطالب در روز قیامت می پوشاند نور جمیع خلایق را می پوشاند مگر انوار مقدس چهارده معصوم : و آگاه باشیدکه نور او از نور ماست ، و خداوند نور او را هزار سال قبل از خلقت آدم خلق نمود .)) (( قبر مطهر حضرت ابو طالب در مقبره بنی هاشم در مکه مکرمه می باشد . )



[ سه شنبه 1 شهریور 1390 ] [ 10:48 ب.ظ ] [ ناصر طاهری ]
نظرات
« و علی الاعراف رجال یعرفون کلا بسیماهم » [164]

«‌ در اعراف مردانی هستند که هر یک را از سیمایشان می شناسند
  ابن حجر از ثعالبی نقل می کند که او در تفسیر این آیه از ابن عباس روایت کرده است که :

اعراف جایگاه بلندی از صراط است که عباس و حمزه و علی بن ابی طالب(ع) و جعفر طیار بر بلندای آنند

و دوستانشان را با سیمای نورانی و دشمنانشان را به سیمای ظلمانی می شناسند.
« الذین آمنوا و عملوا الصالحات طوبی لهم و حسن مآب » [166]

«‌ کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند، شادکام و نیک فرجام هستند
از امام کاظم(ع) در این باره چنین نقل شده است:

از رسول خدا(ص) پرسیدند: طوبی چیست؟

فرمود: درختی است که اصل آن در خانه من و شاخه های آن بر سر اهل بهشت است.

بار دوم پرسیدند؛ فرمود: این درخت، در خانه علی(ع) است.

گفتند: چگونه؟

فرمود: خانه بهشتی من و علی در یک جا است.
« وجوه یومئذ مسفره ضاحکه مستبشره » [167]

«‌ چهره هایی در آن روز درخشانند؛ خندان و شادان
از انس بن مالک درباره این آیه چنین نقل شده است:

از رسول خدا(ص)پرسیدم: وجوه یومئذ مسفره کیانند؟

فرمود: ای انس: منظور چهره های ما فرزندان عبدالمطلب است: من و علی و حمزه و جعفر و حسن و حسین و فاطمه،

آن گاه که در روز قیامت از قبر خود بیرون آییم ونور چهره هامان همانند خورشید نیمروزی باشد.

خداوند متعال فرموده است: وجوه یومئذ مسفره ؛ یعنی نور ما سرزمین قیامت را روشن می کند.

منظور از آیه ضاحکه مستبشره، ما هستیم؛ یعنی به ثوابی که خدا وعده مان فرموده خندان و شادانیم.
«أفمن یلقی فی النار خیر أم من یأتی آمنا یوم القیامه » [169]
«‌آیا کسی که در آتش افکنده می شود بهتر است یا آنکه ایمن و آسوده به قیامت می آید
از ابن عباس چنین نقل شده است:

آنکه در آتش افکنده می شود، ولید بن مغیره است،

و آنکه ایمن و آسوده از عذاب و خشم خدا وارد محشر می شود، علی بن ابی طالب(ع) است
« انّ المتّقین فی ظلال و عیون » [171] « پرهیزکاران در سایه هاو چشمه سارهایند.
ابن عباس در این باره می گوید:

پرهیزکاران کسانی اند که از شرک و گناهان کوچک و بزرگ پرهیز کردند.

آنان علی و حسن و حسین هستند که در سایه درختان سبز و خیمه های گوهرین با چشمه های بلورین قرار می گیرند
« فأما من ثقلت موازینه فهو فی عیشه راضیه » [173] « آنکه کفّه عملش سنگین باشد، زندگی پسندیده ای خواهد داشت
ا
بن عباس در این باره می گوید:

نخستین کسی که در ترازوی قیامت، حسناتش بر سیئاتش فزونی می گیرد، علی بن ابی طالب(ع) است.

در میزان او چیزی جز حسنات نباشد و کفه سیئات بدون سیئه می ماند؛ زیرا او یک لحظه خدا را نافرمانی نکرده است
« و جاءت کل نفس معها سائق و شهید » [175] « هرکس که به محشر درآید، همراه او سوق دهنده و گواهی دهنده ای است
از ام سلمه نقل شده است:

در آن روز، رسول خدا(ص) سوق دهنده،  و امیرمؤمنان(ع) گواهی دهنده است.



[ سه شنبه 1 شهریور 1390 ] [ 10:42 ب.ظ ] [ ناصر طاهری ]
نظرات
نام مبارک : علی (علیه السّلام)
لقب معروف : امیر المومنین (علیه السّلام)
کنیه شریف : ابوالحسن (علیه السّلام)
نام پدر : ابوطالب بن عبدالمطلب (علیه السّلام)
نام مادر : فاطمه بنت اسد (سلام الله علیها)
محل ولادت : کعبه
تاریخ ولادت : جمعه ، سیزدهم رجب سی سال پس از عام الفیل
محل شهادت : مسجد کوفه
تاریخ شهادت : شب جمعه ، بیست و یکم ماه مبارک رمضان سال چهلم هجری
نام قاتل : عبدالرحمن بن ملجم مرادی
حرم مطهر : نجف اشرف
مدت امامت : سی سال که بیست و پنج سال آن در ایام غضب خلافت گذشت
مدت عمر : شصت و سه سال و دو ماه و هفت روز

القاب آن حضرت :

بیش از هزار لقب از جمله آنها ؛ یعسوب الدین ، ام المسلمین ، قاتل الناکسین و القاسطین و المارقین ، قائد غرّ المحجلین ، مرتضی ، رئیس الموحدین ، نفس الرسول ، امن الرسول ، زوج البتول ، سیف الله ، امیر البرره ، قاتل الفجره ، صاحب اللواء ، قسیم الجنه و النار ، سید العرب ، عین الله الناظره ، مظهر العجائب ، والد السبطین ، اسد الله الغالب ، کلام الله الناطق ، المحامی عن حرم المسلمین

کنیه های آن حضرت :

ابو تراب ، ابو الائمه ، ابوالحسن ، ابوالحسین ، ابوالحسنین ، ابوالریحانتین ، ابو النورین .
برادران آن حضرت به ترتیب سن : طالب ، عقیل ، جعفر طیار
خواهران آن حضرت : فاخته که کنیه اش ام هانی بود و حضرت رسول اکرم از خانه او به معراج تشریف بردند و دیگری جمانه بود .



[ سه شنبه 1 شهریور 1390 ] [ 10:40 ب.ظ ] [ ناصر طاهری ]
نظرات
درباره وبلاگ

ناصرطاهری هستم مدیریت مجموعه نماسازان سازه گستر
امیدوارم مطالب مندرج در وبلاگ مورد رضایت عاشقان و محبان حضرتش قرارگیرد
نویسندگان
اخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
امار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :